پیرمرد بازیگوش و سرزمین میانه
خیلی سالیان سال پیش از اینها:
سالها بود که هیچ اتفاق جالب توجه و هیجانانگیزی در سرزمین میانه نیفتاده بود و گندالف پیر خیلی احساس میکرد که هی حوصلهاش سر میرود. او احساس میکرد که به یک هیجان سم و باکیفیت نیاز دارد تا کمی آدرنالین خونش بالا برود. چون دیگر هیچ سرگرمی جذابی برایش نمانده بود. پیپ و علف دیگر مثل قبل او را های نمیکرد. او حتی سالها قبل پس از فروپاشی نظام سلطهی سائورون خبیث، درحالی به خود آمد که قوای جنسی خود را از دست داده بود. احتمالاً به دلیل اینکه پس از قدرت گیری سائورون از دیدن آن شکوه و عظمت پشمش خزان شده و در همین اثنی قوای جنسیاش نیز به دیار حق شتافته بوده است. البته حدس است اینها فقط. تنها چیزی که ما میدانیم این است که قوای جنسی نداشت دیگر. به چرا و اینهایش کاری نداشته باشید شما. در نتیجه هیچ تفریحی نداشت که انجام بدهد. برای همین به فکر افتاد که برود یکی دو نفر را انگولک کند تا یک جنگی چیزی راه بیفتد و او سرش گرم بشود. بدین ترتیب به سراغ تورین سپر بلوط رفت. به او گفت: ای تورین! بیا برو میراث اجدادی خودت را از آن اژدهای جنایتکار پس بگیر. آن همه طلا داری تو بدبخت. به تو هم میگویند وارث؟ تورین دورف که اصولاً این مدل حرفها به تـ×مش هم نبود و به این سادگیها از موضعش کوتاه نمیآمد پاسخ داد: بیخیال بابا حوصله داری حالا. سرباز که ندارم. حالم که ندارم. اژدهاعه هم که اونجا خوابیده راحته همینجوری. چه کاریه آخه برادر من؟ گندالف گفت: آقا همین هف هشت تا دورفی که دور و برتن کافیان والا. همینا رو بردار میریم یه کاریش میکنیم. پاشو پسرجان تنبلی نکن. تورین که به دنبال راهی برای پیچاندن پیرمرد بود با حال استیصال گفت: آرکن استون چه میشود؟ آن را که دیگر نمیتوانیم بین آن همه طلایی که توسط آن اژدهای خونخوار محافظ میشود بیابیم! دیدی؟ بیا بیخیال شو مرد مومن بذار زندگیمونو بکنیم. ولی گندالف کوتاه بیا نبود: این که مشکلی نیس بابا بیا من به دزد کار درست میشناسم هماهنگ میکنم باهاش میریم سه سوته چیز میشه درست میشه همهش. پاشو بابا پاشو. خلاصه بعدش گندالف میرود و دست یک هابیت از همه جا بیخبر به نام بیلبو را - که اصلاً از اسمش معلوم است مال این حرفها نیست - میگیرد و همراه دورفها میبرد تا دعوا راه بیاندازد.
+ خلاصه به هر زوری که شده است جماعتی را راهی میکند و جنگی در میگیرد و در این بین از الفها تا اورکها و از گابلینها تا دورفها را هم درگیر میکند. چون حال میدهد بهش. یک سری عقاب هم این وسط داریم که انگار خر بابای ایشان هستند. هرموقع یک جایی به پی سی میخورد و نزدیک است دهنش چیز شود یک سوسکی پشهای چیزی پیدا میکند دوتا پیس پیس در گوشش میکند که یعنی برو به آن عقابها بگو بیایند که اوضاع خیط است. نهایتاً هم این عقابها هستند که باعث میشوند جنگ به نفع گندالف و دوستانش تمام بشود. یعنی اگر یک وقت این عقابها بروند دستشوییای چیزی و دستشان بند باشد، تمام برنامهریزیهای گندالف دانا به هم میریزد و به گـ×ی سگ میروند همهی شان.
خیلی سال بعد از حادثهی قبل. چند ده سال اینها مثلاً:
گندالف باز هم از مشکلات جنسی رنج میبرد و حوصلهاش سر میرفت. بیلبو دیگر پیر شده بود. تورین سپر بلوط هم که طی همان ماجرای پیشین دعوت حق را لبیک گفته و به قوای جنسی گندالف پیوسته بود. درواقع نه تنها تورین، بلکه تقریباً تمام نسل دورفها ساییده شده بودند در حین همان ماجراها. و گندالف خردمند میدانست که برای سرگرمی جدیدش باید دست روی مسالهی جدیدی بگذارد. بنابراین به سراغ بیلبو رفت. بیلبوی پیر و فرتوت. به او گفت ای بیلبو. ای بیلبو. بیلبو گفت بله؟ گفت بیا آن حلقهای که داری را به فرودو بده. دیگر به درد تو نمیخورد. بیا بده به او. بیلبو گفت: چرا آخر؟ الآن که خبری نیست اصلاً. کسی نمیداند این پیش من است. من هم که از آن استفاده نمیکنم. چه اصراری است آخر؟ گندالف گفت: حرف نزن عزیز من. قصد من این است که فرودو این را دستش کند تا سائورون بلامرده که رفته است در موردور قایم شده است بیاید و رخ بنماید و بعدش یک جنگی چیزی پیش بیاید حال کنیم یکم. خلاصه گندالف بیلبو را مجبور کرد که حلقه را بدهد به فرودو. فرودو که در عنفوان جوانی حتی از بیلبوی جوان هم شوتتر و اسکلتر بود و اصلاً نمیدانست اوضاع از چه قرار است ناگهان در چنگال حیلهی گندالف گیر افتاده بود. جادوگر پیر که نگران بود نکند جنگ راه نیفتد به فرودو گفت: ای پسر سریعاً این حلقه را بردار ببر موردور! یک کوهی هست که باید حلقه را بیاندازی داخلش تا بسوزد. سائورون هم منتظر است دهنت را سرویس کند. بدو برو. فرودو گفت: چرا آخر؟ خودت ببر خب. گندالف گفت: نه من نمیتوانم. ما جادوگرها نمیتوانیم از این چیزها چیز کنیم. بیخیال. خودت ببر. فرودو گفت: خب مرد حسابی لااقل بگو یکی از آن عقابها بیاید من سوارش بشوم یک راست بروم موردور این را پرت کنم توی آتش آن کوهه که بسوزد. چه کاری است خب؟ گندالف گفت: چی؟ عقاب؟ ماشین لباسشویی؟ بام؟ شیب؟ و خلاصه انقد خودش را به کوچهی علی چپ زد که فرودو خودش بیخیال شد و با دو سه تا از دوستانش راهی موردور شد.
+ خلاصه طی همین اتفاق جنگ بزرگی در گرفت و پدری که از موجودات سرزمین میانه در آمد به خوبی در تاریخ ثبت شده است. الفها گـ×ییده شدند. اورکها زاییده شدند. مردهها پاشیده شدند و درختها ساییده شدند. این وسط تنها کسی که راضی بود گندالف بازیگوش بود. آن وسط ها همان عقابها را هم هنوز داشتیم که سر بزنگاه از راه میرسیدند و نشیمنگاه گندالف را از خطرات حفظ میکردند.
زمان حال:
گندالف طی سالها جنگهای بیشماری به راه انداخت که در نهایت باعث انقراض اکثریت قریب به اتفاق موجودات زنده شد. تقریباً همه مردند بجز انسانها. آنها را هم خود گندالف نگه داشت برای آینده. یعنی زمان حال ما. گندالف مدتی پیش باز هم هوس هیجان کرد و به سراغ بیکلهترین شخصیت مهمترین کشور دنیا رفت و به او گفت: داداش ببین کشورت به چه فنایی رفته! میراث کشورت داره به باد میره. قدرت دست مردم نیست. کاپیتالیسم داره به ناموس کشورت چوب حراج میزنه. پاشو بیا کشورو نجات بده و قدرت رو به مردم برگردون. ترامپ که داشت دخترش رو گرب بای د پوس میکرد گفت: شرمنده حاجی حواسم نبود. یه بار دیگه بگو چی گفتی؟ و گندالف یک بار دیگر گفت. ناگهان خون ترامپ به جوش آمد و گفت: آه حق با تو است. این کشور نابود شده است. تا کی باید به ایران سواری بدهیم؟ تا کی به اعراب چراغ سبز نشان بدهیم؟ تا کی بشار اسد؟ تا کی پوتین؟ تا کی کرهی زمین؟ همهاش باید نابود بشود. گندالف که لبخند معناداری به لب داشت از این تئوریهای ترامپ حمایت کرد و با جادو و جمبل باعث پیروزی او در انتخابات شد. اکنون که این متن را میخوانید احتمالاً جنگی عظیم در شرف رخ دادن است که طی آن میلیانها نفر کشته خواهند شد. و همهی آنها تنها به خاطر این است که گندالف از کمبود قوای جنسی رنج میبرد. ای بابا!
آیندهی احتمالاً دور:
دیگر انسانها هم منقرض شده اند. فقط خدا و فرشتگان و شیاطین ماندهاند. و گندالف پیر و ناقلا! وی که باز هم حوصلهاش سر رفته است به دنبال هیجان دیگریست. خداوند متعال به گندالف پیام میدهد و میگوید: آقا بیخیال شو خواهشاً. من کلی زحمت کشیده بودم این همه موجود ساخته بودم همه رو به باد دادی. بشین سر جات استراحت کن دیگه خب. عه! ولی گندالف بدون هیجان نمیتواند بنشیند سر جایش. بنابراین نزد یکی - نزدیکی به معنای جماع نه. نزد یکی. یعنی به سراغ یک عدد - از فرشتگان میرود و میگوید: خدایی زشت نبود شما به انسان سجده کردین؟ ...
+ در نهایت خداوند مجبور میشود کلاً همه چیز را ریست فکتوری کند. خودش میماند و گندالف پیر و دانا! ..
یادم رفت بگویم اگر تمام فیلمهای هابیت و ارباب حلقهها را ندیدهاید بهتر است این پست را نخوانید. یحتمل چیزی متوجه نخواهید شد. یعنی اگر ندیده باشید احتمالاً الآن چیزی متوجه نشده اید. اگر دیده باشید هم شاید متوجه نشوید البته. ولی خب.
البته راستش را بخواهید یادم نرفته بود. عمداً گذاشتم آخر بگویم که اگر کسی آن فیلمها را ندیده است به سزای عملش برسد درواقع.
احتمالاً یک سری از زمان فعلها قاطی دارند در متن. ولی شما سریع بخوانید و ازشان عبور کنید. مهم نیست خیلی. پیش میآید. زمان است دیگر. از این شوخیها داریم ما با هم.
در آستانهی سال تحویل لازم است ذکر کنم که مرگ بر سال. هر سالی حالا. 95 یا 96 یا هر چیز دیگری. سالی که جز سرویس شدن دهن آدم چیزی نداشته باشد که سال نیست. به موقعاش بیشتر توضیح میدهم دربارهاش. ولی تا آن موقع تلویحاً همین "مرگ بر سال" را داشته باشید شما.
خیلی هم سالناش بلند به نظر میآید
سلام. خوبین؟ جدی؟ اصلاً مهم نیست. میدانم که قبلاً هم گفتهام ولی الآن لازم است یک بار دیگر هم بگویام که حال شما در این وبلاگ هیچ ارزش و اهمیتی نداره است. حتی جالب است بدانید که حال شما در هیچ وبلاگ دیگری در سطح اینترنت و جهان هم ارزشی ندارد. به جز در وبلاگهایی که در آنها تبلیغ قرصهای لاغر کننده و لباس زیر فرم دهنده و بستههای افزایش طول میگذارانند. آنها واقعاً به سلامت خانواده میاندیشند و هیچ قصد دیگری ندارند از گذاشتن آن تبلیغهای تحریک کنندهیشان. که البته همانها هم الآن یادم آمد وبلاگ نیستند و یک سری شبکههای ماهوارهای هستند. پس باز هم به حرف اول من بازمیگردیم که پیشتر گفته بودیم حال شما در هیچ وبلاگی هیچ ارزشی هیچ ندارد. هیچ. حتی یک دانه ارزش کوچولو هم ندارد. یک دانهی برنج چی است دیگر؟ اندازهی یک دانهی برنج هم ارزش ندارد حتی. بگذارید یک مثال کوچک بزنم. فرض کنید یک نفری بیآید و به من بگویاد که که ما میخواهیم این آدمی که الآن دارد این متن را میخواند را به شکل دردناکی بکنیم. چیز. بکشیم -آقا :)))))))) الآن سر کلاس که دارم این متن را مینویسم یک بابایی بغل دستم نشسته است که هی سر اش را میآورد و فکر میکند من نمیفهمم دارد فضولی میکند. بعد جمله قبلی را که خواند فکر کرد منظورم او است و یک نگاه ناجوری کرد :))))))))- و تنها راه نجات او این است که تو [یعنی من] هیچوقت در وبلاگات از کلمهی "مستغلات" استفاده نکنی. اکچولی من اصلاً نمیدانم وات د فـاک ایز دیس شت. یعنی نمیدانم مستغلات چی است اصلاً. ولی به هر حال قطعاً از این کلمه استفاده خواهم کرد در آینده. چرا که آن فرد هیچ ارزشی برای من نداره بوده است. حتی همین الآن که شما تا اینجای این متن را خواندید سه نفر در آفریقا کشته شدند. آن هم نه به خاطر گرسنگی یا جنگ داخلی و این چیز میزها. بلکه به خاطر اینکه دیروز یک نفری آمد و به من گفت که اگر کسی در وبلاگت تا اینجای این متن را بخواند ما سه نفر را در آفریقا خواهیم کشت. آری. خب بگذریم.
میخواهم با شما یک درد و دل بکنم. بلی. با شما. یک درد و دل. دربارهی کتابخانه. کتابخانه و تابالت. یک درد و دل که تویاش کتابخانه، تابالت و دختر دارد. پسر هم دارد. کلی دختر و پسر و تابالت دارد. ولی قبل از آن بگذارانید شما را با اتمسفر کتابخانه آشنا بنمایام. آن هم نه هر کتابخانهای. کتابخانهی دانشکدهی خودمان. آنجا یک درب وجود دارد. یک درب ورودی که البته همهی مردم برای خروج هم از همان درب استفاده میکنند. یعنی هر کسی میخواهد از هر جایی خارج بشود از درب ورودی کتابخانهی دانشکدهی ما خارج میشود. آن درب رو به یک جایی باز میشود که دوتا سالن در آن وجود دارد. سالن چپی برای آقا پسرها و سمت راستی برای دختر خانومهای توی خونه. سالن سمت چپی تنها جایی برای درس خواندن پسرها نیست. بلکه دوتا عنصر دیگر هم تویاش دارد. یکی قفسههای کتاب و دیگری سالن کامپیوتر. هزاران قفسهی کتاب و میلیونها کتاب آنجا است. سالن کامپیوتر هم میلیاردها میلیارد کامپیوتر و جوایز نقدی دیگر درانش دارد. در سالن سمت چپ صدها هزار نفر در هر لحظه بین قفسههای کتاب در جستوجور کتابهای علمی هستند و در سالن کامپیوتر دهها هزار نفر در هر لحظه زندگی میکنند. هر هر هر. شوخی کردم. زندگی نمیکنند. بلکه به اینترنت وارد میکنند و خودشان و زندگیاشان را وقف تحقیقات علمی میکنند. هم دخترها و هم پسرها. بنابراین هر دختری که در بخش چپ پسرها -یعنی سالن سمت چپ که برای پسرها است!- بیآید معنایاش این است که اکچولی یا به دنبال کتابهای علمی است و یا میخواهد زندگیاش را در سالن کامپیوتر وقف تحقیقات علمی بنماید.
ممکن است پیش خودتان بگویید چقدر عالی. چه کتابخانهی خوب و خوبی! آنجا تمام امکانات مورد نیاز یک دانشجور برای درس خواندن و زندگی کردن را دارد. تازه چند عدد آب سرد کن و آب گرم کن هم دارد. دیگر یک دانشجور چه میخواهد از زندگی؟ ولی باز هم مثل همیشه، مثل تک تک مراحل زندگیاتان در اشتباه هستید. بلی بلی. بیایید با هم به سالن سمت راست برویم. به سالن دخترها. سالنی که مثل همتای سمت چپی خود تنها مکانی برای درس خواندن نیست. بلکه مقاصد دیگری هم برای آن در نظر گرفتهاند. مقاصدی بسیار مهم. در آن سالن یک عنصر دیگر هم وجود دارد. عنصری حیاتی. حیاتیتر از هر چیزی در دنیا. حیاتیتر از اکسیژن. حتی حیاتی از خود آن یارو گزارشگره که خبر پیوستن روح خدا به خدا را اعلام کرد. عنصری که بدان آن زندگی پوچ و بیمعنا میشود و بودن آن به زندگی معنا و مفهوم تازهای میبخشاند. شاید فکر کنید دارم به دخترها اشاره میکنم. و یا بدتر از آن. شایدفکر کنید دارم به دختر خاصی اشاره میکنم. مثلاً دختری که رویاش کراشی چیزی دارم. ولی باز هم سخت در اشتباه هستید. اکچولی منظور من چیزی نیست جز تابالت. بلی. تابالت، دسشوری، مستراح، خلا، سرویس بهداشتی و یا هر چیز دیگری که شما در دهاتاتان به آن میگویید. قبول دارم، دردناک است ولی معالاسف واقعیت دارد. تابالت در سالن دخترها قرار داده شده بوده است. آن هم نه هر جایی از سالن. بلکه در انتهای آن. آخر آخر. یادتان میآید که گفته بودم اگر دختری در سالن سمت چپ بیآید یعنی یا دنبال کتاب علمی است و یا دنبال وقف کردن زندگیاش در راه تحقیقات علمی؟ خب حالا در نقطهی مقابل تصور کنید پسری در در سالن سمت راست، سالن دخترها، سر و کلهاش پیدا شود. آه. حتی تصورش هم دردناک است و سوزناک. تنها توجیه دختری که او را میبیند آن است که پسره آمده است پیپی کند. یا دیگر اگر دختره خدای خوشبینی و مثبتاندیشی باشد میگوید پسره آمده است جیش کند. انتهای آن سالن فقط تابالت است. فقط. حتی یک قفسهی کتاب کوچولو هم در انتهای آن راهرو نیست که آدم دلاش را خوش کند. فقط تابالت است. مساله وقتی به اوج ترسناکیت خود میرسد که پسر باشی و بخواهی از سرویس بهداشتی استفاده کنی. تو محکوم هستی از سالن عبور کنی در حالی که با هر قدم سرهای زیادی به سمتات میچرخند. حتی نمیتوانی موقع راه رفتن ژستی چیزی بگیری که شخصیتات حفظ شده باشد. چرا که خب ریـدن هم مگر ژست گرفتن دارد؟ ندارد دیگر.
تازه مشکل فقط اینجا نیست. مشکل دیگر وقتی است که موفق شدهای خودت را به دران تابالت برسانی. آن وقت است که باید خیلی سریع کارت را تمام کنی. حتی اگر کار سنگینی داری. چرا که اگر مثلاً بعد از بیست دقیقه بیران بیایی قطعاً کسی فکر نمیکند داشتهای کتاب مینوشتهای. نهایتاش میگویند "آخی یبس بود بیچاره!"
آری. دسشویی رفتن در آن کتابخانه مصیبت است. اکچولی فقط تابالت نمیروی. بلکه حیثیت و آبروی خودت است که در دستانت میگیری و به پیش میروی. به سوی مسیری که انتهایاش مشخص نیست. خلاصه که من اعتراض دارم آقا. یا جای تابالت را عوض کنید و یا سالنها را مختلط کنید. ای بابا :/
میخواستم یک جایی از متن از کلمهی مستغلات هم استفاده کنم که شما کشته شوید ولی حال نداشتم یک جوری جایاش بدهم. عه. الآن در جملهی قبلی استفاده کردم از آن. چیزه. خدانگهدار شما D: ..
عن از سراپای این زندگی میرود بالا
سلام. در این پست میخواهم دربارهی یک مسالهی مهم و مثبت هجده برای شما کوچولوهای توی خانه صحبت بکنم. یک مساله که به قدری مثبت هجده است که اصلا الآن که بیشتر فکرش را میکنم شما کوچولوهای توی خانه بهتر است بروید جیش کنید و بخوابید و بزرگترهای توی خانه بی آیند و بخوانند حرفهایم را. میخواهم دربارهی یک چیزی صحبت کنم که تشکیل شده است از شامپو، دست، حمام، آب و حوله و حتی صابان. دیگر خودتان ببینید چه چیزی است. اوه اوه. پس شما هم اگر از آن دسته کوچولوهای سوسول توی خانه هستید بهتر است بروید آن طرف و هرچه که میتوانید از صفحهی مانیتور دورب شوید.
ما در خانهی مان یک حمام داریم که تویاش خودمان را میشورانیم.
بزرگترهای توی خانه هم به کوچولوهای توی خانه کمک کنند که تا جای ممکن از صفحهی مانیتور دورب شوند.
یعنی از آن هایش نیستیم که توی حمام میروند و کار های دیگری میکنند و جیش میکنند و اینها. ما فقط خودمان را میشورانیم. در حمام ما یک شامپ رو زندگی میکند. شامپ رو -یا به زبان کوچه بازاری و بیکلاسی که میشود شامپو- یک چیزی است که آدمها را تمیز میکند. توضیحاش برای شما بیسوادهایی که چیزی از زندگی باکلاسی سرتان نمیشود سخت است. در همین حد بدانید بس است.
حتی به نظرم بهتر است خود شما بزرگترهای توی خانه هم یک فاصلهی مناسبی را با مانیتور حفظ کنید. یکمی بروید عقب. آری. عقبتر. یکم دیگر. خوب است. آقا خوب است. نرو عقب دیگر. بس است. ای بابا. گیر عجب اوشکولهایی افتادیم آخر عمری.
بابایام این شامپ رو را -از این به بعد در این جا شامپو صدایاش میکنم تا مخاطبان این وبلاگ که شما عزیزان دوست داشتنی هستید بهتر بتوانید متوجه حرفهای من بشوید- چند سال پیش خرید. آن روز را یادم می آید که بابایام به خانه آمد و بلند گفت بچهها برایتان یک شامپو خریدهام. یک شامپو بچه. شامپو بچه. و شامپو بچه را در دستانش بالا گرفت و باز هم داد زد شامپو بچه. هر بار آن شامپو بچه را در دستانش بالا میبرد و داد میزد شامپو بچه! و ما هم داد میزدیم شامپو بچه. انگار شیرشاهی سیمبایی چیزی است. و چون درب راهرو را بابایام باز گذاشته بود کم کم همسایهها هم از خانههای شان بیرون آمدند و همه فریاد میزدند شامپو بچه. سپس بابایام رو به ما کرد و گفت شامپو بچه خیلی خوب است چون تنها شامپویی است که آن بیناموسها تویاش کست و شر نمی ریزند و پاک و بیآلایش است. یعنی منظوراش از حرفهایی که زد در نهایت همینها بود که من گفتم. ولی من این شکلی یادم مانده است. شاید دقیقاً همین طوری بیاناشان نکرده باشد. یک کمی مودبانه تر بیان کرده است شاید. من اینجا نقل به مضمون کردهام درواقع. این را هم باید توضیح بدهم؟ خودتان متوجه نمیشوید یعنی؟ نکند اسکل مسکلی چیزی هستید خدای نکرده؟
خلاصه که از آن روز سالها گذشته است. از آن موقع حتی بابایام هم هیچ وقت از آن شامپو استفاده نکرده است. فقط هر چند وقت یک بار که به حمام وارد میکند و خودش را میشوراند و بعد از حمام خارج میکند به ما میگویاد که از آن شامپو هم استفاده کنیم. ولی ما از آن شامپو استفاده نمیکنیم. دیگر سالها از آن موقع گذشته است. آن شامپو دیگر شامپو بچه نیست. اون بزرگ شده است. قد کشیده و تبدیل به شامپو بزرگ شده است. اون سالها همان جا نشسته و وقتی ماها در حمام لخت بودهایم آن جایمان را نگاه کرده است. او اسرار زیادی میداند. او تبدیل به آن شامپوهای بزرگ بیتریبتی شده است که از بچگی کسی به او توجه نکرده ولی او به همه توجه کرده. یه همه جا توجه کرده. به همه جای همه توجه کرده. او یک شامپو بزرگ است که با عقدهی محبت بزرگ شده است. راستاش را بخواهید او عقدهی جنسی هم دارد. چرا که حتی از او برای مصارف جنسی هم استفاده نشده است. او یک شامپوی بزرگ است که در زندگیاش سختیهای بسیاری کشیده است و سالها وقتی سختیهای بسیاری می کشیده بوده است نقشهی روزی را میکشیده که انتقام خود را از ما بگیرد. یعنی اینطوری حدس میزنم من. هفتههاست شب ها کابوس میبینم که آن شامپو بالاخره انتقام خودش را از ما میگیرد و بدبخت میشویم همهی مان. ولی هر وقت به مامانام میگویم که بگذارد من بروم این شامپوعه را بریزم توی چاه تابالت و سیفون را رویاش بکشم نمیگذارد. هی میگوید که حیف است. حرام میشود. و از همین حرفها. انگار الآن خیلی مفید است و هر روز با آن اورانیوم غنی میکند.
حالا دیروز من این شامپوعه را برداشتم و ... اه ولاش کن ... یک نفری یک کاری کرد که اعصابم را خوارد کرد. این متنه خیلی قرار بود خوب بشود ولی دیگر حوصلهاش را ندارم. خودتان یک ادامهای چیزی برایاش تصور کنید. تف به این زندگی مسخره که نافاش را با اعصاب خواردی بریدهاند. خون پریـود هفتاد ماده کفتار بالغ به این زندگی تخمی برود.
تنها در ساحل
چند شب قبل با دوستانام رفته بودیم لب ساحل، همکلاسی زیبایمان را بوسیده بودیم. نه شوخی کردم. هار هار هار. با دوستانام رفته بودم لب ساحل. یک استعاره است این. مثلاً وقتی یک نفر میگوید چرخهای ماشینام را گذاراندم لب جورب یعنی درواقع ماشینام را در کنار جورب پارک کردم. تبدیل به پارک کردم. در آن درخت و چمن و اینها پرورش دادم یعنی. لب ساحل هم یعنی همین. یعنی ماشینام را گذاراندم کنار ساحل و رویاش درخت کاراندم. آه خسته شدم! چقدر همه چیز را باید برایاتان توضیح بدهم؟ یعنی خودتان اینها را نمیدانید؟ اعصابم را خوارد کردید. من بروم یک استراحت بکنم بعد میآیم بقیهاش را برایتان میتعریفم.
آمدم. خب میگفتم. چند شب قبل که با دوستانام لب ساحل توی ماشینامان درخت کاشتهکردهبودیم یک حادثهی جالبی رخ داد. اتفاق افتاد یعنی. ما همینجوری نشسته بودیم روی صخرههای ساحل و از صدای آب لذت میبردیم. صدای آب یعنی صدای خورده شدن موج آب توسط صخرهها. نه صدای آبی که توی حمام میآید. یا توی دسشوری. یا آشپزخانه. صدای خورده شدن آب لب ساحل خیلی خوب است. [مزهاش هم خوب است! هر هر]. تازه ساحلی که میگویام یک چیز ویژهای دارد. آن هم این است که آن طرفاش نیویورک است. آری نیویورک. پایتخت جهان. شهری که هیچ ساعت کوکیای در آن نیست. ممکن است در ذهنهای کوچولو و قشنگ جستجوگرتان این پرسش پیش بیآید که پایتخت جهان چرا ساعت کوکی ندارد؟ آیا از فقر و گرسنگی رنج میبرد؟ آیا از چاقی رنج میبرد؟ از کوتاهی؟ آیا به لارجر باکس نیازمند میباشد؟ ولی من میگویم که نه کوچولوهای توی خانه. یک بار دیگر هم در زندگیتان آن عادت بد که گفته بودم بی تو میمیرم ولی این بار نح ... چیز ... آن عادت بد که گفته بودم تکرار نکنید را تکرار کردید. ای شیطانها! باز هم اشتباه کردید! پایتخت جهان ساعت کوکی ندارد چون هیچوقت نمیخوابد که بخواهد با ساعت بیدار شود! آری. همیشه بیدار است. شما گوگل کنید شهری که هیچوقت نمیخوابد تا بدانید چرا نیویورک شبها خوابش نمیبرد. او سالها قبل عاشق شده بود و از آن وقت در انتظار عشقش چشم بر هم نمیگذاشت.
باز هم بحث را منحرف کردید. آن طرف آن ساحل نیویورک بود. راست میگویم بوخودا. اگر من بروم توی آب و در جهت درستی شنا کنم و هی شنا کنم و هی زنده بمانم و هی شنا کنم تهاش ممکن از برسم به نیویورکی که تنها در ساحل نشسته و بیدار است و به سمتام دستمال تکان میدهد و در همان حال از شوق اشک میریزد همش.
ولی آن شب من تن به آب نزدم. دست هم به آب نزدم. بلکه کنار دوستانام ماندم و روی صخرهها نشستم کنارشان و آواز خواندیم با هم. آوازهای فاخر فارسی را انتخاب کردیم و با همصدایی هم ریدیم تویاشان. از جمله چرا رفتی [از همایون] ای سیه مو! [از زندوکیلی] الکی [از قمیشی] مثلاً باران تویی [از چارتار] و من آشوبم [باز هم چارتار] از غم رفتنت!
آری میگفتم. همینطور مشغول خواندن و لذت بردن و پیپی کردن توی آهنگها بودیم که یک هو یک دختر خیلی گوگولی و زیبایی آمد و روی صخرهها ایستاد و گفت اگر به من پول بدهید حاضرم یک کاری برایتان انجام بدهم که خوشحالتان میکند. یک نگاه معناداری بهاش انداختم. ای بابا. خیلی لحظهی سختی بود. آن دختره کنارمان ایستاده بود و هی باد میزد توی مویهایش و باز هی باد میرفت توی مویهایش و او همینطور روی صخرهها ایستاده بود. حاضر و آماده و مشتاق برای پول ..
به او گفتم که ای دخمل خانوم. آخر تو که خیلی کوچولو هستی و هنوز از تخمات بلند نشدهای. چه چیزی داری که بتواند ما را خوشحال کند؟ ما پنج الی شش پسر رشید را. رشید و بزرگ را. بدان و آگاه باش که داری پایهایت را در راه پر خطری قرار میدهی. وی گفت: راضیاتان میکنم. فقط بگذارانید داشتههایم را به شما عرضه کنم. گفتم عرضه کن ای دختر. گفت بیا نزدیک. رفتم نزدیک. به آرامی، طوری که انگار نمیخواست باد صدایاش را به جایی برساند گفت: ببین چند مدل تخمه دارم. از این شورها هم هست. دو مدل پففیل هم دارم. البته گفت چسفیل ولی خب درست نیست یک نفر همینجوری بیآید در وبلاگاش بنویسد چس. خیلی زشت است. برای همین خود سانسوری کردم که خدای نکرده به ساحت مقدس شما مقدسترین خوانندگان جهان بَری خورده نشود. آری. بازگردیم به اصل مطلب. اصل مطلب دختره است. جوون. دوستانم به وی گفتند که برو ای دختر. برو که نه تو فروشندهای و نه ما مشتری. فعل هستیم را هم به قرینهی معنوی حذف کردند. چون درصد ادبیات کنکورشان بالا بود. هشتاد نود اینها. و آن دختر رفت. رفت که داشتههایش را به دیگری ارائه کند. و من همینطور که او میرفت داشتههایش را به دیگری ارائه کند حس کردم که ناراحت شده است و به غرور کوچولو موچولویاش لطمه وارد شده است. خیلی کوشمولو بود چون. تقریباً یک سالاش بود. دو سه سال حالا. حداکثر پنج شش سالاش بود. بیشتر نح! همینطور که اون داشت میرفت که خودش را به دیگری ارائه کند من هم داشتم از آن فاز خوش آوازخوانی لب دریا درمیآوردم و به فاز بد ناراحت کردن فروشندگان کوچولو بعد از آوازخوانی لب دریا وارد میکردم. و آن دختر هی داشت میرفت و من هی داشتم فکر میکردم که الآن اگر هیچ کاری نکنم تا چند روز انقدر آن صحنهی ناراحت کنندهی تخمی پیش رویام میآید که دهان مهانم را سرویس مرویس کند. چون خودم انقدر در فکرم و در مغزم مشغلههای سنگین و گوناگون دربارهی مسائل مختلف جهان و خاورمیانه دارم -چون خاورمیانه از جهان جداست. جهان یک چیز است و خاورمیانه یک چیز دیگری است که به هم ربطی ندارند- که میدانستم دیگر وقت ندارم یک بحران دیگر را هم در ذهنام حلاجی کنم و باهایش کنار بیایم. پس تصمیم گرفتم یک کاری کنم که قائله به خوبی و خوشی و زیبایی و دوستداشتنیای تمام بشود برود پی کارش لعنتی.
پس داد زدم که ای دخترک زیباروی! آهای دخترک زیباروی! تمام دخترانی که در آن ساحل و پارک کنارش [که ما روی ماشینامان کارانده بودیم.] بودند به سمت من برگشتند. یکیاشان که دست بر قضا به از شما نباشد بسیار هم زیبا و جنسی بود گفت من را میگویی ای شاهزادهای که اسب سپیدت در پارکی که در ماشینات رشد دادهای دارد میچراید؟ راستاش میخواستم بگویم آری تازه اسبم میتواند از درختان پارک بالا برود و رویاشان یادگاری بنویسد، بیا برویم نشانات بدهم. یعنی خب گور پدر آن دختر دست فروشه که ناراحت شد. اصل جنس آن یکی بود. ولی با یاری خداوند و چهارده معصوم این فرند ریکوئست شیطان رجیم را هم ریجکت کردم و گفتم نه بابا کی با تو بود. و یک بار دیگر فریاد زدم آهای دختر دریا! و این دفعه دخترک دستفروش برگشت به سمت من. گفتم بیا ببینم چه داری در آن سبد؟ سپس افزودم: آن پففیل ها چنداند؟ گفت هزار تومان. من هم پنج هزار تومان دادم دستآش و گفتم بقیهاش مال خودت باشد. برو بقیهی زندگیات را با این پول حال میکن. ولی نرفت حال میکرد. بلکه گفت بیا تخمه بدهم. بیا. گفتم نه نه تخمه نمیخواهام. گفت آری آری باید تخمه برداری. گفتم جان تو نمیخواهام. آن چهار تومان را دادم برای خودت کـ×خل. سود خالص است. پاشو برو سر جدت حال و حوصله ندارم. ولی او ول کن معامله نبود. آخر سر چهارتا بسته تخمه برداشت و پرت کرد به سمتام و فرار کرد. انگار میخواستم تجاوزی چیزی بکنم به او. یا به آنجایاش دست بزنم. قشنگ فرار کرد. دیوانه.
بعد از آن پشیمان و نادم و خایب و سرگشته و حیران و داغان به سمت آن یکی دختره که ندایام را پاسخ داده بود برگشتم. گفتم ثواب که نشد بکنیم لااقل آن یکی را بکنیم. ولی او هم رفته بود. رفته بود سرنوشتاش را پیش شاهزادهی دیگری بجورد. ما هم که تخمه خور نبودیم هیچکدام. یعنی تخمهخور بودند همهی دوستانام ولی آن شب تیریپ روشنفکری برداشته بودند و میگفتند تخمه چی است دیگر. فقط قهوه و موخیتو و کافئین و آبهویجبستنی. برای همین هم تخمهها را گذاشتیم همانجا لب ساحل تا یک پرندهای معتادی گربهای چیزی بیاید بخورد حال کند.
در آخر .. نمیدانم واقعاً چرا در این متن از کلمهی حلاجی استفاده کردم. خیلی عجیب است. اصلاً به فرم این نوشته نمیآید این کلمه. ولی حال ندارم بروم پیدایاش کنم و عوضاش کنم. اصلا مگر حلاج اسم یک خواننده نیست؟
تعداد تیزرهای آلبوم رضا یزدانی از خود ترک های آلبوم اش هم بیشتر شده است دیگر!
یکی از خواستگارهای مامان ام قبل از بابای ام یک آخوند بود. یعنی آن موقع بچه آخوند بود. طلبه میگویند بهشان. الآن آخوند شده است. راست اش نمیدانم دیکته ی درست اش آخاند است یا آخوند. شاید در محاوره میگویند آخوند و در اصل آخاند است. یعنی ممکن است مثل میدان باشد که در محاوره میگویند میدون ولی در اصل میدان است. و یا ممکن است مثل ممنان باشد که در محاوره میگویند ممنون ولی در اصل ممنان نیست. بهرحال اگر یک آخوند این را میخواند و من اشتباه میگویم ببخشد ام. شاید بگویید چرا بجای لفظ آخوند از روحانی استفاده نمیکنی. یا از لفظ مردِ خدا. خب من هیچ کاری را بی حکمت نمیکنم. روحانی نام رئیس جمهور عزیزمان است و من نمیخواهم وبلاگم با گرد سیاست درآمیخته شود. مردِ خدا هم خدایی خیلی لفظ لوسی است. همان آخوند بهتر است. بلی میگفتم. یک آخوند خواستگار مامانم بوده است گویا. البته معمولاً بچه ها در جریان چند و چون خواستگار های مامان اشان نیستند. بچه ها که میگویم منظورم پسرها است. به دو دلیل. اولا دختر ها که اصلا هیچ جا حساب نمیشوند که حالا بخواهد بچه حساب بشوند. و دوما مادرها با دختر هایشان از این حرف های خاله زنکی میزنند گاهی. ولی پسرها خودشان را قاطی این مسائل نمیکنند. ولی در کمال تعجب میبینیم که من در جریان آن خواستگار مامان ام هستم. اصلا بگذارید برای تان تعریف کنم که چرا اینگونه است قضیه. آن آخوندی که ... وایسید آقا :))))))) بگذارید یک چیزی که همین الآن اتفاق افتاد را برایتان تعریف کنم. الان نون توی آن است. یکی از دوستانم نذر دو رکعت نماز شکر کرده است ولی الان که میخواهد بخواند متوجه شده که کلاً بلد نیست نماز بخواند :)))))) آقا :)))))))
خب دیگر شادی بس است. برگردیم سر بیزنس خودمان. مسائل مهم. مباحث ارزشمندی که بار علمی دارند. نه مباحثی که بجز اتلاف وقت -که باارزش ترین سرمایه هاست- کار دیگری نمیکنند. آری. آن آخوندی که خواستگار مامان ام بود بعد از رد شدن اش دیگر ارتباطی باهایش نداشته اند خانواده ی مان. ولی بهرحال چون آشنای دور بودند در جریان احوالات اش قرار میگرفته اند. بعد گویا الآن پنج تا بچه از زن اول اش دارد. و از آن فاجعه تر اینکه زن اول اش را برده برایش یک زن دیگر را خواستگاری کرده است و از آن هم چند تا بچه دارد. و الآن فکر کنم فهمیده باشید چرا من در جریان این قضیه هستم. اگر کمی باهوش باشید فهمیده اید. آری. پدر من با توجه به اینکه بسیار انسان خدا دوستی است و علاقه دارد که دائماً خدا را به همه یاد آوری کند هر از چند گاهی به مامانم میگوید که "ولی خدایی فک کن اگه من خر نمیشدم بیام بگیرمت الان چه وضعی داشتی. برو خدا رو شکر کن :)))" و جمیعاً میخندیم. البته مسخره کردن دیگران کار خوبی نیست. مثلا اینکه بروید آرایشگرتان را به خاطر اینکه صد و پنجاه و شش کیلو وزن دارد و دور کمر اش از محیط خانه ی شما بیشتر است مسخره کنید کار زشتی است. یا اینکه بروید گارسون رستورانی که آخرین بار با دوستتان آنجا غذا خوردید را به خاطر رنگ مزخرف و تخمیِ شلوارش مسخره کنید باز هم کار زشتی است. ولی مثلا اینکه بروید آن رستورانی که آخرین بار با دوستتان آنجا غذا خوردید را به خاطر نوشابه ی سیاه خود گاز پر کن اش -یعنی خودشان توی اش گاز میکنند [آری, گاز را میکنند] به قدری که بخواهی- , -یا بهتر بگویم, عنی که به اسم نوشابه ی سیاه بهمان دادند- مسخره کنید کار زشتی نیست. زیرا تنها مشابهتی که با نوشابه ی سیاه داشت مایع بودن و رنگ سیاه اش بود. و صدالبته اگر اینجای من هم بخواهد یک روز نوشابه ی سیاهِ خود گاز پر کن درست کند کمترین کاری که میتواند بکند این است که نوشابه ای که میسازد مایع و رنگ اش سیاه باشد. نمیدانم چرا هر بار باز هم به همان رستورانِ تخمی پخمی میرویم. مگر رستوران قحط است آخر؟ ولی این آخونده هم خدایی مسخره کردن دارد. هفت هشت تا بچه آخر! بعد برداشته زن اش را برده خواستگاری :)))) یعنی من هم که انسان بسیار متمدن, روشنفکر, دانشمند, عالم, باهوش, صوفی, نویسنده و سیگار فروشی هستم هم اورا مسخره میکنم و میخندم. ببینید چقدر وضع وخیم است. یعنی فقط من که نه. هروقت بابای ام این حرف را میزند همه ی مان میخندیم. و گناه میکنیم. زیرا خندیدن به یک مومن گناه دارد و جای گناهکاران در جهنم است.
منظورم از این جمله ی آخر این بود که گناهکاران هیچ جایی بجز جهنم ندارند در دنیا. حتی شما آن شعر پروین اعتصامی که میگوید محتسب مستی به ره دید و فولان را هم که نگاه کنید میبینید که گفته است "گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب / گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست" و این یعنی گناهکاران در هیچ کجای جهان بجز جهنم جای ندارند. اینگونه است.
خبر بد هم اینکه آن هواپیمایی که دو سه روز پیش با گم شدن اش ما را خوشحال کرد گویا لاشه اش پیدا شده است و مارا ناراحت کرده است. البته همه ی مردمان توی اش مرده اند. ولی خب. بهرحال ما هم به کمی تنوع نیاز داریم دیگر. تازه داشتم به فیلم لاست اعتقاد پیدا میکردم. حیف شد. ولی مهم نیست. فدای سرتان.
حالا همه ی اینها را برای چه گفتم؟ اگر گفتید! آری. همه ی اینها را گفتم تا مقدمه ای بشود برای چیزی که الآن میخواهم بگویم.
امروز امتحان ادبیات داشتیم. امتحان ادبیات ترم اول. صبح که آمدم از در بروم بیران که سوار آژانس بشوم و بروم مدرسه دیدم که عه! جلوی در خانه ی مان چندین مامور اسلحه به دست با لباس های متفاوت ایستاده اند. لباس یکی اشان سیاه بود که نشان از یگان ویژه داشت. لباس یکی اشان سبز بود که نشان از نیروی انتظامی داشت. لباس یکی اشان هم از آن رنگ هایی بود که نشان از سپاه دارد. همه هم بیسیم و اسلحه داشتند. یک کم به این طرف و آن طرف که نگاه کردم باز هم دیدم که عه! دو طرف خیابان مان و کوچه های فرعی اش را با اتوبوس بسته اند. پیش خودم گفتم کایتو بدبخت شدی رفت. پاره ای. سپس کمی فکر کردم و دیدم که من بجز اینکه درس آخر ادبیات را سرسری خواندم جرم دیگری نکرده ام. و بنابراین رفتم و از یکی از آنها -آنها که جلوی خانه ی مان بودند- پرسیدم که قضیه چه است برادر؟ و او گفت برای سخنرانی پرشکوه 9 دی خیابان های اطراف مصلی را بسته ایم. و من هم گفتم آها. خدا قوت. با اجازه ی تان من بروم, امتحانم دیر شد. و او گفت که بله اجازه میدهم که بروی, امتحانت دیر نشود. و من رفتم, و امتحانم دیر نشد.
معلم معارف ما میگوید فیلسوف است, از دانشگاه ننه اش دکترای فلسفه گرفته است
قدیس بود یا اصلاحگر؟ یا شاید هم سیاست مداری بی پروا! , نه واقعا میپرسم! او قدیس بود یا اصلاحگر؟
متنی که خواندید قسمتی از کتاب شعله های نبوغ ترجمه ی سعید محمدی بود که خیلی ماهرانه به آن گند زدم. یعنی البته تنها کاری که من کردم این بود که توی این وبلاگ نوشتم اش. دیگر خودش خود به خود گندانده شد. چون هرچیزی که توی این وبلاگ می آید درانش ریده میشود. هرچیزی. حتی اگر خود فعل ریدن هم بیاید اینجا باز هم درانش ریده میشود. من همیشه دشمنان و حتی دوستانم را تهدید میکنم که اگر مطابق خواسته ی من عمل نکنید توی وبلاگ ام درباره ی تان حرف میزنم. و سپس آنها قالب تهی میکنند و به خواسته ی من تن ذلت میدهند. یا حالا چیزهای دیگر میدهند. به شما ربطی ندارد.
البته اگر شما هم جمعه قلمچی داشتید و زبان فارسی میخواندید چیزی بیشتر از این ازتان در نمی آمد. منظورم این است که کسـشر گفتم کلا. چرا که نات انلی وبلاگِ من باعث و بانیِ عروج عزت و تکامل عرفانی همه میشود بات آلسو من هیچوقت حتی دشمنانم را تهدید نمیکنم دیگر چه برسد به دوستانم! چون تخم اش را ندارم. چرا که اگر دشمنان بی شمارم را تهدید کنم دهنم را سرویس میکنند و اگر دوستانم را تهدید کنم وقتی دشمنانم دارند دهنم را سرویس میکنند به یاری ام نمیشتابند. ولی با این اوصاف میخواهم الان درباره ی یکی از دوستانم صحبت کنم و بدین ترتیب به او ریده خواهد شد. کما اینکه میخواهم از او تعریف کنم. البته نه اینکه خودش گهِ قابل توجهی باشد که بخواهم تعریف کنم ـا! به هیچ وجه. فقط اتفاقات قابل توجهی پیرامون اش می افتد. پس چون بحث جدی است بگذارید بروم آن کنترل را بردارم و کانال را عوض کنم.
بله ممنون از وقتی که در اختیار من قرار دادید. قرار بود از اول این پست شروع کنم اصل قضیه رو بگم ولی همچی تحت تاثیر این جمله ی زبان فارسیمون بودم که عنان از کف دادم و گفتم اولشو اونجوری شروع کنم و آخرشو اینجوری تموم کنم!
اوکی آقا قضیه از این قراره که یه سری .. نه بذارین از یجا دیگه شروع کنم ,
احتمالا اکثرتون GTA: Vice City رو بازی کردین. اگه یادتون باشه یه باگی تو بازی بود که بعضی مواقع وقتی سوار یه ماشین میشدی تعداد اون نوع ماشین تو شهر خیلی زیاد میشد و هرجا میرفتی پر اونا بود! خب طبیعتاً این یه باگ تو برنامه نویسی بازی بوده ولی به طرز عجیبی بعضی وقتا یه همچین اتفاقاتی تو دنیای واقعی هم پیش میان! من اصولاً به اکثر خرافات اعتقادی ندارم. مثلا اینکه اگه قند بیفته تو چایی مهمون میاد یا اگه عطسه کنی و صلوات نفرستی دهنت سرویس میشه و فولان و بیسار. ولی این قضیه ی "دل به دل راه داره" واسه من بدجور ثابت شده. جالبیش هم به اینه که فقط راجع به یه نفر صدق میکنه این قضیه! البته نمیگم یه وقت خدا تو برنامه نویسیِ دنیا باگ داده ـا! نه. ولی خب اتفاقه دیگه پیش میاد! :D
من یه رفیقی دارم به اسم اشکان که دوستیمون به زور و با کلی ارفاق به یه سال و یه ماه میرسه ولی عمقش خیلی بیشتر از اینا شده توی همین مدت نسبتاً کوتاه. و قضیه ی این دل به دل راه داشتن ما اینه که اون شیراز پزشکی میخونه و هر چند ماه یه بار و به ندرت فرصت پیش میاد همدیگه رو ببینیم و واسه همین اکثر صحبتامون تلفنیه. نکته ی جالب اینه که همیشه و بلااستثنا هروقت من قصد میکنم بهش تماس بگیرم اونم همین تصمیمو میگیره و زنگ میزنه! همیشه. حتی یک بارم نشده که من بهش زنگ بزنم یا بالعکس, و اون یکی هم همین قصدو نکرده باشه!
خب برای اینکه مطلب بیشتر جا بیفته چند تا مثال میگم یادداشت کنید تو دفترتون. اواسط تابستون یه بار حدود ساعت 1 شب میخواستم بخوابم و گفتم یادم باشه فردا یه زنگ به اشکان بزنم. سرمو گذاشتم رو بالش گوشیم زنگ زد و خودش بود! , یا چند هفته پیش یه سوال درسی ازش داشتم و گفتم صبر کنم شب شه و بیکار باشه بهش تماس بگیرم. باز خودش عصر زنگ زد!
نزدیک ترین موردش هم جمعه ی هفته ی گذشته بود. 16 آبان. توضیح اینکه 16 آبان سال پیش یه روزی بود که یه مدلی واسه جفتمون خاطره شد از چند نظر. و یکی از خاطره هاشم [خاطره ی هاشم نه! خاطره هایش هم!] یه اتفاق ناگواری بود که تشریحش از حوصله ی این بحث خارجه. [ینی به طور غیر مستقیم منظورم اینه که کسایی که باید بدونن میدونن و کسایی که نمیدونن حتما ربطی بهشون نداشته که نمیدونن!] . من از جمعه ی هفته ی قبلش برنامه داشتم اون روز بهش زنگ بزنم و صحبت کنیم. دیگه هی هر روز یاد آوری میکردم به خودم که فراموش نکنم. جمعه هم شد و گفتم بذار شب بزنم شاید بیمارستان باشن. حدود ساعت 7 گوشیمو برداشتم بهش اس بدم بگم هروقت بیکار شدی بگو و اینا که دیدم خودش دو بار زنگ زده با اینکه اصلا تاریخ اون روز رو یادش نبوده. همینجوری زده بود!!
خلاصه اینکه آقا این قصه سر دراز دارد! و هرقدرم بهش فکر میکنم تهش میرسم به همون بازی GTA: VC و مخلفاتش. حالا به امید خدا برنامه دارم بعد کشته شدنم [چون من قراره کشته بشم به دست دشمنان بی شمارم!] از خدا بپرسم ببینم قضیه چیه. بشینیم بررسی, ریشه یابی و دیباگ کنیم!
پ.ن: الانم متوجه شدم ممکنه بین آزمون قلمچی و آپ کردن این وبلاگ هم رابطه ای وجود داشته باشه :)) فک کنم سومین باره که اتفاقی قبل آزمون اینجا رو آپ میکنم :D
پ.پ.ن: بی زحمت تا دهنتون بازه یه دعا هم واسه مرتضی پاشایی بکنین, حالش خوب نیس بنده خدا ! , البته خیلیا الآن حالشون خوب نیست ولی خب .. :D
یک دانه آهنگ جدید هم پیدا نمیشود توی این کامپیوتر
سلام. در این پست میخواهم درباره ی سمنو با شما صحبت کنم. فقط برای اینکه فکر نکنید همه ی زندگی هایپ است. هایپ بخش مهمی از زندگی را تشکیل میدهد ولی بقیه ی زندگی را سمنو تشکیل میدهد. چرا که بسیار خوشمزه و خوب است و آدم هرقدر میخورد باز هم میخواهد بخورد. همان طور که اطلاع ندارید نام سمنو در طول تاریخ دچار تغییرات لفظی زیادی شده است. اکنون در حوالی استان فارس افرادی زندگی میکنند که هنوز در تلفظ سمنو کمی به گذشته تمایل دارند و به آن سمنی میگویند. نام سمنو درواقع از زمان هخامنشیان در تاریخ نوشته شده است و احتمال میرود که پیش از آن هم وجود داشته بوده باشه است. اصیل ترین تلفظ سمنو درواقع در زمان کوروش هخامنشی تلفظ میشده است که به آن میگفته اند سمانی. سمانی در آن زمان ها بسیار در فرهنگ ایرانیان نقش داشته است تا آنجا که با کمی تغییر در تلفظ به سماعی و سپس به سماع تغییر پیدا کرد و حتی فرقه ی سماعیان -که شیفتگان سمانی یا همان سمنو در آن به عضویت در می آمدند- رقصی مخصوص به خود ساختند به اسم رقص سماع که مولانا هم از اعضای این فرقه به شمار میرود. حتی در برخی از کتب تاریخی نامگذاری لیمو عمانی را هم به سمانی مرتبط کرده اند. به این صورت که روزی شمس قیس رازی از بیابان های اطراف بخارا گذر میکرده که به درختی برخورده که میوه ای عجیب داشته. او به دلیل تشابه رنگ آن میوه با سمانی و تشابه قیافه این هایش به لیمو آن را لیمو عمانی نامگذاری کرده و شرح کامل این اتفاق را در کتاب المعجم فی معاعیر اشعار العجم به رشته ی تحریر در آورده است. ولی من به شما میگویم که این داستان به هیچ عنوان صحت ندارد و شمس قیس رازی نیز دروغگویی بیش نیست. نامگذاری لیمو عمانی به سمانی ربط دارد ولی نه به این صورت. درواقع نام لیمو عمانی از نام منطقه ی عامان در اطراف تنگه هرمز برداشته شده است که درختِ آن در آن منطقه میروید. عامان -که به اشتباه عمان تلفظ میشود- نامی است برگرفته از لهجه محلی مردم آن منطقه. آن مردم که بیشتر شامل اعراب میشوند سمانی را به شکل عامانی تلفظ میکنند که در ایران شده است عمانی. حتی اگر دقت کنید نام دریای عمان در جنوب ایران هم تصدیقی بر این حرف من است.
البته بعضی از منابع که همیشه میخواهند ساز مخالف بزنند نام لیمو عمانی را برگرفته از "لیمو امانی" میدانند. در کتاب های تاریخی این کافران ذکر شده است که اسکندر هفتم که در قبرس بر تخت پادشاهی نشسته بود قلمرو و فرمانروایی عظیمی داشته که هیچ کشوری از تاخت و تاز او در امان نبوده است. ولی او برای پادشاهان کشورهای دوست که به آنها حمله نمیکرد به عنوان نشانه ی صلح یک نوع میوه شبیه لیمو ارسال میکرد که از آن پس آن لیمو ها به لیمو امانی مشهور شدند. یعنی لیمویی که هرکس آن را داشته باشد در امان است. ولی با حمله اعراب به ایران و کشور های حاشیه اش, و با توجه به علاقه ی وافر اعراب به استفاده از حرف ع در کلماتشان, با گذشت زمان "امانی" به "عمانی" تغییر پیدا کرد. البته این حاشیه پردازی تاریخی و دروغی بیش نیست و حتی با یک دقت بسیار کوچک میتوان پی برد که این روایت تنها تحریف در تاریخ است و بس!
حالا بگذریم از این حرف ها. من دو سال پیش خیلی از سمنو بدم می آمد. انقدر که حتی اگر میدیدم اش هم حالم به هم میخورد و شاید حتی میتوانستم بالا هم بیاورم. چون من هیچوقت نمیتوانم بالا بیاورم. فقط در بعضی مواقع میتوانم. یکی از آن مواقع هم تا چند سال پیش "دیدنِ سمنو" بود که الآن دیگر نیست. درواقع به این صورت بود که یک سال عید بسیار از سمنو بدم می آمد ولی سال بعد یک هو احساس کردم که چقدر سمنو چیز خوبی است. و بعد از آن کارم این شده بود که هر سال موقع عید بسته بسته و جعبه جعبه سمنو خریداری کنم و همه ی شان را بخورم. یعنی هیچ کار دیگری در زندگی ام نداشتم. بقیه ی طول سال هم بیکار یک گوشه مینشستم و منتظر میشدم که دوباره موقع سمنو بشود. ولی مشکلی که وجود داشت این بود که سمنو هم مانند همه ی چیزهای خوب یک روز تمام میشود. یعنی تمام میشدند تا آخر تعطیلات عید و من هم محزون و غم زده مجبور بودم منتظر سال بعد بمانم باز. چرا که درختِ سمنو فقط در اواخر زمستان و اوایل بهار میوه میدهد و در تابستان و پاییز بار نمیدهد. ولی امسال تصمیم گرفتم جیک جیک مستونم که هست فکر تابستونم هم باشد. برای همین چند بسته سمنو را در فریزر گذاشتم تا به صورت یخ زده بماند تا بتوانم در طول سال ذره ذره بخورمشان و زنده بمانم. چون بدون سمنو نمیتوان زنده ماند. این زندگی بدون سمنو زندگی نمیشود. ولی یادم رفته بود اصلا. یعنی الان چند ماه از عید میگذرد؟ پنج شش ماه میگذرد فکر کنم. همین حدودها. پنچ شش ماه است که یادم رفته است که ما در فریزرِ یخچالمان سمنو داریم. البته اینجا درست نبود بگویم فریزرِ یخچالمان چون فریزر و یخچال دو چیز جدا هستند. البته تکنولوژی کار را به جایی رسانده که فریزر و یخچال در کنار هم در دسترس بشریت قرار دارند ولی خب باز هم دو چیز جدا هستند. ولی گفتم دیگر. کار از کار گذشته. خلاصه امروز مادرم آمد یک چیزی هم توی دستانش بود. آن چیز یک کاسه کوچک بود و توی آن یک چیزهای قهوه ای ای بود. مادرم گفت بیا بستنی آوردم. و من هم گفتم عه مرسی. بعد خلاصه یک اتفاقاتی افتاد که اصلا حال ندارم تعریف کنم. فهمیدم سمنو است و خیلی خاطرات شیرینی از گذشته ها برایم زنده شد. گذشته های دور که چند بسته سمنو را با اشک و آه در فریزرِ یخچالمان گذاشتم و تا چند وقت با آنها خداحافظی کردم. درحالی که نمیدانستم این خداحافظی طولانی تر از آنی خواهد بود که انتظارش میرود. اینطوری ها است.
بس است دیگر زیادی شیرین شد این پست.
چند روز است خیلی بی حال شده ام. انقدر بیحال که حتی حال ندارم از روی صندلی ام بلند بشوم بروم دستشویی. فقط یک بار شب ها همه ی قوایم را جمع میکنم و میروم دستشویی و زود هم دوباره برمیگردم کـ×ونم را می اندازم روی صندلی. خیلی بی حال شده ام خلاصه. حتی با اینکه دوز مصرف هایپ و ردبول و نسکافه ام را دو و حتی چند برابر کرده ام باز هم بی حالم و حال ندارم. شاید دارم میمیرم. خلاصه اگر دیگر اینجا پست نگذاشتم بدانید مرده ام. یا اصلا نه. من دارم میمیرم و فکر نمیکنم مجال دیگری برای آپدیت کردن این وبلاگ برایم باقی باشد. پس از همینجا با شما خداحافظی میکنم. اگر بدی ای خوبی ای دیدید هیچ کاری نکنید آقا. هیچ کاری. همین که هیچ کاری نکنید بهترین لطف است. نه دعا کنید نه حلال کنید اصلا. میفرماید که امیدوار بود آدمی به خیر کسان / مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان. یا میفرماید سنان جور بر دل ریش کم زن / چو مرهم می نسازی نیش کم زن. همین دیگر. خداحافظ تا دیدار در دنیایی دیگر.
گربه, رانندگی و یک داستان آموزنده ی دیگر
روزی روزگاری در قلمروی پادشاهی خیلی خیلی دور زن و مردی جوان -که البته زن و شوهر بودند- در یک خانه با هم زندگی میکردند. به خوبی و خوشی. آنها در خانه یک گربه داشتند که خیلی گربه ی پوفیوز و تخسی بود و هی مرده را اذیت میکرد. آن مرد چندین بار آن گربه هه را برده بود با ماشین انداخته بود یک جاهای دور افتاده ای ولی وقتی به خانه برگشته بود دیده بود که گربه هه از او زودتر به خانه رسیده است. و خیلی تعجب کرده بود از این عظمت و شگفتی آفرینش خداوند. و بنابراین مسلمان شده بود. آن مرد اواخر اش دیگر شل کرده بود و فقط برای چک کردن سرعت رانندگی اش گربه را به خارج از شهر میبرد و سعی میکردم زودتر از او به خانه برسد. یک روز وقتی برای بار شصت و سوم گربه را به خارج از شهر برده و گم و گور کرده بود و با بیشترین سرعت در اتوبان به سوی خانه حرکت میکرد یک هو اگر گفتید چه دید؟ گربه هه را دید که داشت با سرعت کنار اتوبان به سمت خانه میدوید؟ نه نه مثل همیشه اشتباه فکر کرده اید. یک هو دید که پلیس دارد به او علامت میدهد که نگه دار. چرا که با سرعت زیاد رفته ای و باید پول اش را از فولان جایت بکشیم بیران. بنابراین نگه داشت تا آنها پول را از ... نه نه! نگه داشت تا به پلیس رشوه بدهد تا ول اش کنند برود خانه. چون او کسی نبود که زیر بار جریمه برود. حتی در مدرسه هم حاضر بود برای بچه زرنگ های کلاسشان بخورد تا آنها به او تقلب برسانند ولی زیر بار جریمه ی معلم نرود. در همان حالی که داشت مبلغ رشوه را میشمرد و تحویل میداد داشت به این فکر میکرد که چطور میشود آخر؟ مگر میشود یک گربه انقدر سریع برود خانه این همه مسیر را؟ برای همین شک کرد به یک سری مسائل که بهتان نمیگویم. البته فعلا نمیگویم. در آخر داستان میگویم. برای همین تصمیم گرفت یک چیزهایی که بهشان شک کرده بود را امتحان کند.
بنابراین دفعه ی بعد که برای بار شصت و چهارم گربه را به خارج از شهر برد در ماشین را قفل کرد و گربه را توی ماشین نگه داشت و زنگ زد به خانه ی شان. همسر اش گوشی را برداشت. به او گفت که ای همسرم من گم شده ام گوشی را بده به آن گربه ی مادرسگ تا راه بازگشت را بگوید بهم. زنه هم گوشی را به گربه هه داد و راه بازگشت را به او گفت. مرد تعجب کرد که چطور میشود گربه هه هم توی ماشین باشد و هم توی خانه به او آدرس بدهد. برای همین سریع به همراه گربه به خانه رفت و دید که بعله یک گربه ی دیگری در خانه است. گربه ی قبلی را به زن اش نشان داد و گفت برای این چیزها توضیحی داری؟ و زنه گفت که آری آری توضیحی دارم. گریه هم میکرد در همین حال. چون زن ها خیلی خوب بلدند گریه کنند. مخصوصا وقتی در گندی که خودشان بالا آورده اند می افتند و دست و پا میزنند میتوانند آنچنان به خوبی ننه من غریبم بازی در بیاورند که دل عزرائیل هم به رحم بیاید. برای همین میگویند به اشک تمساح دوست دخترتان توجه نکنید همه ش کشک است آقا. میخواهد درتان بمالد. بگذریم. زنه هی گریه میکرد و میگفت بخدا دستان من خودشان هر دفعه که میرفتی گربه را می انداختی بیران میرفتند سریع یک گربه ی دیگه از دوستشان میخریدند. من بی گناهم :((((((((( ولی مرده بیدی نبود که با این داستان ها خر بشود. برای همین زن اش را گرفت زیر باد کتک. بعد اش رفت از دوست خودش که یک مغازه ی گربه ی نر فروشی داشت -یعنی مغازه ای که در آن فقط گربه های نری که در طول عمر با هیچ گربه ی ماده ای نخوابیده اند و طبیعتاً خیلی حشـ×ری هستند میفروشند- بیست و هفت تا گربه ی نری که در طول عمر با هیچ گربه ی ماده ای نخوابیده اند و طبیعتاً خیلی حشـ×ری هستند خرید و آنها را با دوست دختر اش که من دروغکی به شما گفتم زن اش است انداخت درانِ یک اتاق و در و پنجره های اتاق را هم قفل کرد و به دوست دختر اش که من دروغکی به شما گفتم زن اش است گفت که حالا انقدر با این گربه ها که به من ترجیحشان دادی زندگی کن تا دهانت سرویس شود بی لیاقتِ بز.
چند روزی به همین منوال گذشت و مرد دید که دوست دختر اش خیلی با گربه ها خوش است و هر روز و هر ساعت و هر لحظه صدای خنده و شادی اشان از آن اتاق می آید. رفت در را باز کرد و دید دور هم نشسته اند و جرئت حقیقت بازی میکنند و خاطره تعریف میکنند و کلی خوش میگذرانند. بعد یکی از گربه ها به او گفت برو بیست و نه تا چای بیاور بشین اینجا بخوریم دور همی. مرده رفت چای بیاورد و در راه اتاق به آشپزخانه و آشپزخانه به اتاق به این فکر میکرد که چقدر بدبخت است که دوست دختر اش گربه ها را به او ترجیح داده است. و چقدر تنها و درمانده است. برای همین فقط بیست و هشت چای به اتاق برد. بعد لباس اش را پوشید و از خانه بیران رفت. به اولین مغازه رفت و یک پاکت از آن سیگار سیاه باکلاس ها خرید. او فراموش کرده بود که مسلمان شده و مسلمان ها سیگار نمیکشند. و در حالی که در تاریکی شب قدم میزد سیگار کشید و دور شد.
خرخوان ها با ساعت مشکی در جلسه حاضر شوند
به نظرم بوی هایپ خیلی خوب است. بوی هایپ انقدر خوب است که آدم میخواهد آن را به لباسش بپاچاند و برود توی بیران. ولی بدی اش این است که لباس های آدم ناچ -ناچ از نوچ می آید و در اسپانیایی اصیل نورچ تلفظ میشود- میشوند و بگای سگ میروند. البته منظورم لباس هایی است که هایپ را پاچانده ای به آنها. زیرا بقیه ی لباس ها دلیلی ندارند که نورچ بشوند. مگر اینکه به آنها هم هایپ زده باشید و یا روی آنها عسل ریخته باشد. زیرا لباس ها کلا به دو دلیل نارچ میشوند. یا روی آنها خودمان هایپ میریزیم و یا عسل خودش روی آنها میریزد -یعنی اگر هایپ خودش بریزد یا اگر عمدا عسل را بریزیم نمینوچد- . بله به همین دلیل است که اگر یک نفری بی آید رایحه ی هایپ را استخراج کند و بفروشد حتی ممکن است بیشتر از خود هایپ فروش کند. چرا که افقار -فقیران- میروند عطر هایپ میزنند تا وقتی دوستانشان پرسیدند این چه بویی است؟ بگویند که هایپ خورده ایم. خیلی پولداریم چون! و کلاس بگذارند هی.
هایپ خیلی خوب است در کل. هیچ کتابی نه تنها در وصف هایپ نمیگنجد, بلکه در خود هایپ هم نمیگنجد. چون قوطی های هایپ در سایز های کاملا مناسب و مشتری راضی نگهدارنده ساخته میشوند و هیچ کتابی در آنها جا نمیشود. حتی کوچکترین کتاب های جهان هستی هم در آن جا نمیشوند. حتی یک دانه یه کوچولوی بی ارزش که در مغازه ها به جای پول خورد میدهند. [تلمیح دارد به داستان معروف خودم به این صورت که: یک روز اینجا یک نمایشگاه کتابی بود و من رفتم در غرفه ی مبتکران آنجا و یک کتاب های خیلی کوچک و ریزه میزه ای آنجا بودند که آن یارو مغازه دار هه میگفت 500 تومان اند و به جای پول خورد میدهیم به مشتری ها. چون پول خورد نداریم. پول خورد چیز کم یابی است. نکته ی جالب آن آقاهه این بود که بهمن بازرگان را از نزدیک لمس کرده بود. خودم ازش پرسیدم و خود اش بهم گفت.]
هایپ انقدر خوب است که من میخواهم از این به بعد تمام پستان وبلاگم را -پِستان نه! پُستان. جمع مذکر سالم پُست در حالت مرفوعی- به آن اختصاص بدهم. یعنی از این لحظه به بعد در این وبلاگ هیچ چیز بجز چیزی که درباره ی هایپ باشد نخواهید خواند. بنابراین اگر به هایپ علاقه ندارید یا حتی بدتر, اگر از هایپ بدتان می آید آن علامت بستن صفحه را از بالای صفحه بزنید و از این وبلاگ بروید بیران. اینجا یا جای من و پست های هایپی ام است یا جای شما. ها ها ها شوخی کردم! دیگر آنقدر هم دموکراسی نداریم اینجا. اینجا فقط جای من و پست های هایپی ام است. شما هم اگر از هایپ خوشتان نمی آید بروید خودتان را به دکتر نشان بدهید. بروید در وبلاگ هایی که به دروغ و فقط برای جذب کردن شما هایپ دوست ندارها میگویند از هایپ متنفر اند, و اینها را در حالی مینویسند که در همان لحظه دارند هایپ میخورند. خودم با چشمان خودم دیده ام این صحنه ها را. ولی من با شما روراست هستم. چون دو چیز در لغت نامه ی زندگی من جایی ندارد. یکی حرف زشت و آن دیگری دروغ! بنابراین در این که من هیچوقت به شما چیزی بجز حقیقت نمیگویم حتی لحظه ای شک نکنید.
اتفاقا آن روزی رفته بودم یک کتابفروشی که کتاب بخرم ... بیخیال آقا ول اش کن. همه اش چرت و پرت است. مثل آخر قسمت هشتم هری پاتر که ولدمورت هری را بغل کرد و گفت متاسفم که پدر و مادرت را کشتم پسرم. و بعد او را هم کشت.
زندگی من را به هر چند قسمت که تقسیم کنید, همه اش عنی است
درود بر شما بینندگان عزیز. با یک برنامه دیگر از سری برنامه های میهمانی خدا در خدمت شما هستیم. برای توریست هایی که احتمالا دارند این برنامه را میبینند بگویم که درود بر شما توریست های عزیز. با یک برنامه دیگر از سری برنامه های گاد پارتی یا د سلبریتی آو گاد در سرویس شما هستیم. همان طور که میدانید الآن در ماه رمضان هستیم. ماهی که سفره نعمت های خداوند گسترده تر از پیش میشود و خیلی میهمانی پرباری است کلا. در این ماه شما پشت هر درخت و آخر هر سوپر مارکتی بروید مردمان با ایمانی را میبینید که از سفره این میهمانی -که در همه جا گسترده است- دارند یک نعمتی برمیدارند و میخورند. برای مثال من امروز که داشتم میرفتم کلاس از وسط یک پارکی رد میشدم و دیدم خداوند سفره ی مربوط به چیپس و پفک اش را پشت یکی از بوته ها پخش کرده و کلی از مردم نشسته اند و دارند استفاده میکنند. آخر آن پارک هم بخش مربوط به آبمیوه و کیک بود که فقط یک آقا پسری داشت از آن بهره میبرد -که این موضوع نشان دهنده تمایل بیشتر ما ایرانی ها به چیپس و پفک و این مضرات است که پرداختن به آن از حوصله ی این بحث خارج است-. بعد وقتی هم که برمیگشتم رفتم توی یک فروشگاهی که یک هایپی چیزی بخرم -و بخورم طبیعتاً- که دیدم خداوند یک سفره ی بستنی و بیسکویت هم در انتهای آن مغازه پهن کرده است و چقدر هم مردم استقبال کرده اند از آن. این پاراگراف را برای آن نامسلمانانی نوشتم که میگویند خداوند در ماه مهمانی اش به مردم گشنگی میدهد. کجا گشنه هستند بابا؟ این همه خداوند در جاهایی که به عقل جن و انس هم نمیرسد سفره پهن کرده است! چقدر ما ایرانیان ناشکر هستیم واقعاً. دوصد افسوس!
دیگر این که من افطار میکنم. یعنی روزه نمیگیرم ولی افطار میکنم. البته نه اینکه روزه نگیرم ها. برنامه من یک روز در میان است. یک روز روزه ام را میخورم و یک روز روزه نمیگیرم. اینجوری ها. ولی به هر حال افطار میکنم. احتمالا ضرب المثل قدیمی "نماز که نمیخوانم, روزه هم که نمیگیرم, دیگر آنقدر بی دین و ایمان نشده ام که افطار هم نکنم!" را شنیده اید و منتظر هستید که الآن این را بگویم من. ولی خیر. شما -مثل همیشه- در اشتباه هستید. من این را نمیگویم زیرا انقدر ایرانی های بامزه پندار از این عبارت استفاده کرده اند که دیگر عن و گه اش در آمده است. تکراری شده است یعنی. و من -یعنی کایتو- هیچوقت برای طرفدارانم -یعنی شما- تکراری نمیشوم. هرگز. اصلاً من در فامیل به همین تکراری نشدن برای طرفداران معروف هستم. یعنی وقتی یکی از فامیل ها من را میبیند پیش خودش میگوید عه این همان فامیلمان است که هیچوقت برای طرفدارانش تکراری نمیشود. یا یک چیزی تو همین مایه ها میگوید خلاصه. بنابراین من آن حرف را نمیزنم. بله میگفتم. من روزه نمیگیرم ولی افطار میکنم فقط برای اینکه عشقم میکشد. همینجوری حال میکنم روزه نگیرم ولی افطار بکنم ببینم فضول اش کی است! فضول را بردند جهنم گفت درم بیارید آشغالای لاشی. ولی درش نیاوردند. دهن اش را هم سرویس کردند. عبرت بگیرید از این داستان آموزنده.
بعد اینکه احیا است مثل اینکه. امروز صبح در کلاس فهمیدم. گفتم به شما هم بگویم که اگر نمیدانستید بدانید. چون همین الآن به یکی از دوستانم تلفنی گفتم شب احیا است و او نمیدانست. پس شما هم شاید ندانید بهرحال. شب احیا شب خیلی خوبی است. دوستانم به بهانه گریه و زاری تا صبح میروند گیم نت و بازی میکنند و دوپس دوپس. البته دوستانم تقریبا هر روز به یک بهانه ای میروند گیم نت و بازی میکنند و دوپس دوپس. ولی این شب خاص است چون کلید گیم نت را میگیرند و تا صبح مجانی بازی میکنند. من هم که کلاً حالم از گیم نت و ورلد آو وارکرافت و اینها به هم میخورد ولی این یک شب را اصولاً میروم باهایشان. پارسال هم رفتم باهایشان. خیلی جالب بود. هرچه گقتم آهنگ نگذارند آن کافرهای از خدا بی خبر اعتنا نکردند و آهنگ گذاشتند و صدای اش را هم زیاد کردند تازه. بعد چند نفر ریختند دعوا کنند یک هو. من هم جفت کردم. چون آدم خیلی ترسویی هستم. بعد یک هو همه ی بچه ها از هر سوراخ سمبه ای که در اینور و آنور گیم نت بود یک چاقویی زنجیری قمه ای چیزی در آوردند رفتند دعوا. من هم همینجوری جفت کرده بودم باز. ولی بعد معلوم شد آنهایی که آمده بودند دعوا از بچه های خود گیم نت بودند -یعنی گیم نت ازدواج کرده بوده است و چندین و چند بچه به دنیا آورده بوده که اینها چند تن از بچه های او بوده اند- و فکر کرده بودند که ما آمده ایم دزدی ولی بعد فهمیده اند که خود ما -یعنی من که نه. دوستان چاقال ام- هم از بچه های گیم نت هستیم. من رفتم بهشان گفتم که آخر چه کسی این موقع شب میرود دزدی؟ و آنها گفتند اصولا همه ی دزدها این موقع شب میروند دزدی. و راضی شدم من. یعنی راضی که نشدم ولی ترسیدم یک حرفی بزنم و بزنند خوارم را سرویس کنند.
حالا فردا شب هم احتمال دارد بروم باهایشان. ولی حال ندارم کـ×نم را از روی صندلی بردارم و بروم گیم نت. خسته هستم. میخواهم بگیرم بخوابم به جای اش. چون میترسم اگر وقتی خسته ام تا صبح بروم گیم نت و مجانی چیزی که از آن متنفر هستم را بازی کنم پوستم خراب بشود. و در فصل قبل جزوه ی تان اشاره کرده ام که چقدر پوستم برای ام اهمیت دارد -اینجاست که میگویند قبل از اینکه بیایید سر کلاس جزوه جلسه قبل را مرور کنید تا بفهمید معلم چه زر میزند برای خودش-.
در راستای پست قبلی ام میخواستم یک عنوان جامع دهن پر کن فلسفی نما برای این پست بگذارم. مثلاً "رفیق بی کلک, مادر" یا مثلاً "زندگی امتحان اش را قبل از تدریس اش میگیرد" یا حتی "دهن معلم ورزش گهمان سرویس" که پس فردا نروید همه جا بگویید کایتو دروغگو است. یک جا میگوید عنوان پست بعدی ام فولان است و بعد وقتی فرستاد میبینیم فولان نیست. ولی دیدم چرا باید سیاه نمایی کنم آخر؟ من دروغگو هستم واقعاً. یک دروغگو که میگویم عنوان پست بعدی ام فولان است ولی درواقع فولان نیست. تخمِ فولان هم نیست. بنابراین ترجیح دادم با شما -خوانندگان عزیزِ توی خانه- روراست باشم.
به امید دیدار مجدد شما در برنامه های آینده. و اینکه شب بخیر. البته من بیدارم فعلاً. میخواهم بروم بازی کنم. یا شاید فیلم ببینم. فردا صبح هم که آزمون دارم. ولی شما بروید بخوابید دوستان گلم. خواب خوب خست. -نویسنده برای حفظ و هماهنگی واج آرایی حرف خ در این جمله , کلمه ی است را به خست تبدیل کرده است. خست از است می آید. و خسته و خستنده از آن مشتق میشوند-
همین دیگر.