به‌ هر‌ حال

تلگرافی به آینده

جمعه, ۲۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۴۷ ق.ظ

وبلاگنویسی سال‌هاست که تغییر خاصی نکرده. یعنی اگه الآن به وبلاگ‌های چند سال قبل نگاه کنیم اکثر تغییری که مشاهده میشه یه سری امکانات در دسترس وبلاگ‌نویساست که نهایتاً باعث شده یه مقدار ظاهر صفحات جذاب‌تر بشن. ولی ذات و بنیان قضیه هیچ تغییری نکرده؛ یا شاید بهتر باشه بگم پیشرفتی نکرده. هنوز هم کنترل‌پنل‌هایی هست و مطالبی که نوشته میشن و صفحات و وبلاگ‌هایی که اگه بخوان مستقل از شبکه‌های غیر وبلاگی شناخته بشن، لینکدونی‌ها براشون حرف اول رو میزنن.

نکته‌ی مطلب هم همین‌جاست. چیزی که از چند سال قبل به مرور حکمرانی لینکدونی‌ها توی وبلاگ‌ها رو تحت‌تاثیر قرار داد، ظهور و همه‌گیری شبکه‌های اجتماعی بود. شبکه‌هایی که خیلی زود در برابر وبلاگ‌نویسی قد علم کردن و توی هیاهوی رقابت های بین خودشون اون رو تا حد زیادی به کتار روندن. معضل "وبلاگ‌" دو چیز بود. اول اینکه خواه ناخواه در رقابت با شبکه‌هایی قرار گرفته بود که دائماً درحال آپدیت و بهتر کردن خودشون بودن، درحالی که وبلاگ به همون فرم ابتدایی خودش باقی مونده بود. و دوم اینکه به جای خلق راه‌های جدید برای شناخته شدن، حتی به نوعی آپوپتوز دست زد؛ از قدرت لینکدونی‌ها به شدت کم کرد و خودش رو وابسته به شبکه‌های اجتماعی کرد. [اینجا گوشه‌ی ذهنتون یه لینک بزنین به این مطلب و اینکه توی این گیر و دار، انفعال افرادی مثل علیرضا شیرازی چه ضربه‌ای به بدنه‌ی وبلاگنویسی بود و با یکم جنب و جوش داشتن چقد میتونستن موثر باشن] پس مسیر طوری بود که از یک طرف سایت‌هایی مثل فیس‌بوک و توییتر و ... رو داشتیم که طی پیشرفت‌هاشون رقیب‌های زیادی رو زیر پا له کردن؛ توی همون سمت اپلیکیشن‌هایی مثل وایبر و واتس‌اپ و تلگرام و ... رو داریم که به سرعت درحال آپدیت دادن و بزرگتر شدن هستن، و توی سمت دیگه وبلاگ رو داریم که تقریباً دست نخورده مونده و میشه گفت فقط به همت یه تعدادی توسعه‌دهنده‌ی به فکر و نویسنده‌های وفادار رو پا ایستاده و ادامه میده.

ولی خوشبختانه اوضاع انقدر هم تیره و تار نموند و اخیراً به سری حرکت‌هایی صورت گرفته که خیلی درباره‌ی آینده‌ی وبلاگ‌نویسی امیدوار کننده‌ست. دوتا از این حرکت‌ها Medium و Telegra.ph هستن که به ترتیب به دست توییتر و تلگرام پایه‌گذاری شدن.

توییتر که قبلا با اپلیکیشن پریسکوپ رفته بود سراغ وبدئوبلاگینگ زنده، حالا یه مدته که مدیوم رو با یه سری ایده‌های اساسی‌ راه انداخته و سعی داره مفهوم وبلاگ‌نویسی رو به جلو هل بده. ایده اینه که به جای اینکه شما دنبال مطالب مورد علاقه‌تون توی وبلاگ‌ها بگردید، اون مطالب به مرور زمان و با توجه به افراد و موضوعات و مطالبی که بیشتر بهشون علاقه دارین خودشون هوشمندانه به سمت شما میان و با تمرکز بیشتری به دستتون میرسن. درواقع یه بستر وبلاگ‌نویسی داریم که توش مطالب خودتون رو منتشر میکنین و خود سیستم به بهترین شکل هم مطالب شما رو به دست اهلش میرسونه و هم مطالبی که دنبالش هستین رو به دست شما. البته این یه توضیح کلی و ناقصه و تنها ویژگی‌های این سیستم این نیست. بهتره خودتون یه سر بزنین و ببینین اوضاع از چه قراره. خوبیش اینه که توی همین مدت نویسنده‌های خیلی خوبی توش شروع به نوشتن کردن و حضور افراد مطرحی مثل پائولو کوئلیو هم باعث میشه امید زیادی به موفقیت بیشتر این شبکه باشه. هرچند همین شبکه‌ هم یه سری ایراد داره و یه سری مفاهیم اصلی وبلاگ‌نویسی -مثل تعیین قالب شخصی و ...- توش رعایت نمیشه، ولی خب!

از طرف دیگه هم تلگرام رو داریم که قبلاً مفصل توضیح دادم که چرا نباید ازش به جای وبلاگ استفاده کنیم. ولی این اپلیکیشن توی آخرین آپدیتش یه چیزی رو معرفی کرد به اسم تلگراف که درواقع به صورت یه فضای جمع و جور و بر پایه‌ی خود تلگرام هستش که توش میشه مثل وبلاگ مطالب بلند همراه با فیلم و تصویر نوشت و برخلاف متن کانال‌های تلگرام، مطالبش توسط موتورهای جستجو خونده میشن. نمایش مطالب توی خود تلگرام هم اینطوریه که لینک متنی که توی صفحه‌ی Telegra.ph نوشتین رو توی تلگرام میفرستین و به شکل یه باکس ظاهر میشه که زیرش یه دکمه‌ی Instant View داره و با لمس کردنش اون مطلب سریعاً توی خود برنامه نمایش داده میشه. این امکان اینستنت ویو توی تلگرام، مطالب سایت مدیوم رو هم پوشش میده و گویا قراره به مرور سایت‌های بیشتری رو هم شامل بشه. بهرحال هنوز برای نتیجه‌گیری زوده و این سیستم جای پیشرفت زیادی داره. ولی اگه مسیرش اونطوری که به نظر میرسه و من فکر میکنم باشه، با یه ایده‌ی جدید و قوی‌ای روبرو هستیم که قراره به زودی یه فصل جدیدی توی مفهوم وبلاگ‌نویسی ایجاد کنه. هرچند ممکنه فقط خوش‌خیالی من باشه و بس!

  البته چیزی که نباید فراموش بشه اینه که ما تو ایران زندگی میکنیم و سطح دسترسیمون به این چیز میزا رو فیلترنت تعیین میکنه نه خودمون. همین مدیوم اگه درست یادم باشه فیلتر بود یه زمانی. تلگراف هم به محض این که اومد فیلتر شد، بعد رفع فیلتر شد و الآن دوباره فیلتر شده فک کنم. ولی چیزی که مهمه اینه که ما امیدمون رو از دست ندیم! D: 

  کاشکی یه شرایطی بود که نویسنده‌های بزرگ خودمون هم تو این شبکه‌ها فعال باشن و بنویسن. مثلاً فک کنین محمود دولت‌آبادی یه وبلاگ داشته باشه که دائماً آپدیتش کنه!

  برگ همزاد من او بود که در مسلخ باد / دست بردم که نجاتش بدهم, دست نداد! ..

۱۳ ۱
سُر. واو. شین
۹۵/۹/۲۶
۱۰ دیدگاه
اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

آذر بی‌رحم است

دوشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۸:۳۲ ب.ظ

به شکل عجیبی زمان داره سریع میگذره. بی‌امان میگذره. انقدر سریع که انگار همین دیروز بود که وسط آشوب اوایل مهرماهم بودم. انقدر سریع که انگار نه انگار یک ماه از بحبوحه‌ی میان‌ترم فیزیولوژی گذشته که با اون وضع و حال براش میخوندم. انقدر سریع که نگرانم میکنه. نگران اینکه نکنه مابین این سیل زمان که داره به این سرعت میگذره کاری رو از قلم انداخته باشم. نکنه باید وقتی از کنار کسی میگذشتم بهش لبخندی میزدم که نزدم. نکنه باید بین کارام با کسی تماسی میگرفتم که نگرفتم. نکنه باید به کسی حرفی رو میزدم که نزدم. نکنه تو این بلبشوی ذهنیم، مغزم قدرت اینو نداشته که تو تصمیم‌گیریاش با این سرعت زیاد وفق پیدا کنه و بعداً عواقبش رو ببینم و پشیمونیش برام بمونه. نکنه یه روزی در آینده برسه که به خودم بگم اگر اون روز این ذهن لعنتی درست کار کرده بود و سریع تصمیم میگرفت و یه کاری میکرد الآن میتونستم به چیزی که انقدر بهش نزدیکم و فقط چند قدم باهاش فاصله دارم برسم، ولی نمیتونم! میدونین حسرتش چقدر آزار دهنده‌س؟ خودم هم نمیدونم.

واقعاً همه چیز داره سریع میگذره. انقدر سریع که میتونم الآن به خودم بگم "امروز باید این مطلبو تو وبلاگم بنویسم" و بعد طی جریان زمان یکم بعد به خودم بیام و حتی نتونم تشخیص بدم این جمله رو کی به خودم گفته بودم! چند ساعت پیش؟ دیروز؟ یک هفته قبل؟ به همین سادگی یادم نمیاد. چون سریع میگذره. و هرچی زمان سریع‌تر بگذره چیز کمتری ازش یادت میاد. مثل یه سری عکس که روی دور تند گذاشتن و سریع از جلوی چشمت عبور میکنن. هرچی سریع‌تر رد بشن چیزای کمتری ازشون یادت میمونه ..

به خودم میگم نکنه بین این گذر سریع تصویرا با کسی برخوردی داشتم که تو ذهنم نمونده، و باید حرفی رو بهش میزدم که یادم نبوده! نکنه یه موقعی تو ذهنم تصمیم گرفته بودم به کسی پیامی بدم ولی تصویر اون تصمیم سریع از خاطرم پاک شده و یادم نمونده و نمونده و یه موقعی به یادم بیاد که دیگه دیر شده باشه! نکنه کسی حرکتی کرده، حرفی زده که من باید عکس‌العملی نشون میدادم، ولی ذهنم از کنارش گذشته و کاری نکرده و این منفعل موندن بعداً برام هزینه بردار باشه. این نگرانیا زیادن، اعصاب خورد کنن و راهی برای از بین بردنشون نیست ..

از سمت دیگه این گذر سریع زمان چیزی نیست که خواهانش نباشم! یه وقتایی که توی برهه‌ی خوبی از زندگیت نیستی تنها چیزی که میخوای اینه که زمان سریع‌تر بگذره .. بگذره و فقط بره! نمیخوای در جریان جزئیاتش باشی، نمیخوای گذشتنش رو احساس کنی و اینجور مواقع این سریع گذشتن موهبتی میشه که نمیخوای از دستش بدی. ولی مثل خیلی از مسائل دیگه‌ی زندگی، اینم شمشیر دو لبه‌ست.

میشه از پس این سرعت زیاد بر اومد و میشه به موقع تصمیم گرفت و میشه مانع از ایجاد مشکل در آینده شد. ولی انرژی زیادی میخواد. ذهنت باید سرحال و قبراق باشه تا مثل یه ساعت منظم، با گذشتن ثانیه‌‌ها هماهنگ بشه. ولی انرژی ندارم. ذهنم بیش از حد خسته‌ست و اطلاع هم ندارم از اینکه کی قراره این خستگی تموم بشه؛ و اصلاً آیا قراره تموم بشه؟ 

پاییز خیلی سریع گذشت و رسید به سومین قسمتش. حتی از اون هم 7-8 روز گذشته و داریم به وسطاش میرسیم! آذر برای من بی‌رحم ترین فصل ساله چون پر از خاطره‌های مختلفه که هر خاطره بی‌رحمانه زخم خودش رو دوباره باز میکنه؛ در عین حال دوست داشتنی‌ترین فصل سال هم هست! چون پر از خاطره‌های مختلفه که هر خاطره بی‌رحمانه زخم خودش رو دوباره باز میکنه! ..

خاصیت پاییز همینه؛ این فصل و خصوصاً سومین قسمتش زخم میزنه ولی نمیشه دوستش نداشت, آزار میده ولی نمیشه ازش به دل گرفت ..

  باور کن من وارد مساله‌ای نشدم. نمیبینی ولی باور کن. من فقط سعی دارم به هر شکلی که بلدم و از دستم بر میاد از هر حاشیه‌ای دوری کنم. ولی این جماعت رو هردومون میشناسیم. جماعت مریضی که از حرف تغذیه میکنن. یه مشت بچه‌ که ..

  یکی دو هفته‌ی آینده زمان مهمیه برام. امیدوارم خبرای خوبی برسه. اوضاع خیلی میتونه تغییر کنه و بهتر بشه. باید امید داشت D: 

  این گذشت زمان جداً یه جورایی اعصاب خورد کن میشه. مثلاً یه اتفاقی میفته و قصد میکنم درباره‌ش بنویسم. بعد به خودم میام و میبینم چند روز از اون اتفاق گذشته و جوش خوابیده و دیگه لطفی نداره درباره‌ش نوشتن. الآن مثلاً قصد دارم درباره‌ی آپدیت جدید تلگرام و Telegra.ph و اینا بنویسم و تغییرات خیلی مهمی که حس میکنم قراره به دنبالشون بیارن. ببینم میتونم خودمو برسونم یا نه :))

۶ ۰
سُر. واو. شین
۹۵/۹/۸
۱۲ دیدگاه
اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

چالش کتابخوانی 1395 / گام ششم

چهارشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۰۸ ق.ظ

Book1395 - 6

داستان از اونجا چیز شد که من دیدم کتابخونه‌ی خوابگاه جای درس خوندن نیست و بنا کردم وقتایی که میخوام درس بخونم -که متاسفانه میشه تقریباً هر روز- بمونم کتابخونه دانشکده درسا رو بخونم و برگردم. خلاصه یه روز که خسته شدم گفتم برم لای قفسه‌ها ببینم اوضاع از چه قراره. به شکل اعجاب انگیزی رسیدم به یه کتاب داغون پاره پوره از پائولو کوئلیو به اسم "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" که وسط کلی کتاب گم شده بود و اگه کسی خیلی دقت نمیکرد اصلاً متوجه همچین کتابی بین اون همه حجمای کوچیک و بزرگ نمیشد. چیزی درباره‌ش نشنیده بودم تا اون موقع ولی از شمایل کتاب واضح بود که اولین کسی نیستم که بهش برخورده و آدمای قبلی‌ای هم که بهش برخوردن راضی برگشتن! خلاصه کتابو برداشتم شروع کردم به خوندن. خیلی برام جالب بود که موضوع کتابی که انقدر اتفاقی بهش برخوردم چقد با یکی از شدیدترین مشغله‌های فکری‌ای که این مدت ذهنمو درگیر کرده هماهنگه. خصوصاً با نثر پخته‌ی کوئلیویی که خودش همچین مسائلی رو به کامل‌ترین شکل ممکن تجربه کرده، این کتاب یکی از تاثیرگذارترین کتابایی بود که لااقل تو دو سه سال اخیر خوندم. 

خوندنش رو شدیداً پیشنهاد میکنم. خودم هم خب کتابش رو از کتابخونه گرفته بودم و برای همین میخرمش قطعاً. شما هم اگه خواستین میتونین از شهرکتاب آنلاین بخرینش.

- من میروم. دلم نمیخواهد مزاحتمان شوم.

ماری او را به گوشه ای هدایت کرد:

- آیا هیچ چیز یاد نگرفته‌ای؟ حتی با وجود نزدیک شدن مرگ؟ این فکر را که همیشه مزاحم دیگران هستی فراموش کن. این که نفر کناری‌ات را به زحمت می‌اندازی. مردم اگر دوست نداشته باشند میتوانند شکایت کنند. و اگر جرات شکایت کردن ندارند، مشکل خودشان است!

- به چشمان من نگاه کن و هیچوقت چیزهایی را که به تو میگویم فراموش نکن. فقط دو نوع ممنوعیت وجود دارد. یکی طبق قانون انسان و دیگری طبق قانون خداوند. هیچوقت ارتباط جنسی را به کسی تحمیل نکن. زیرا مفهوم آن تجاوز است. و هیچوقت با کودکان ارتباط جنسی نداشته باش، چون از همه‌ی گناهان بدتر است. بجز این تو آزادی. همیشه کسی هست که خواسته‌اش با تو یکسان باشد!

- دلم میخواهد اینجا را ترک کنم و در بیرون بمیرم. احتیاج دارم قصر لیوبلیانا را تماشا کنم. این قصر همیشه در جای خودش بوده، ولی من هرگز کنجکاوی رفتن و دیدن آن از نزدیک را نداشتم. لازم است با زنی که در زمستان بلوط و در بهار گل میفروشد صحبت کنم. ما اغلب اوقات از کنار هم رد میشدیم و من حتی یک بار هم حالش را نپرسیدم. و دلم میخواهد بدون بالاپوش بیرون بروم و در میان برف ها قدم بزنم. دلم میخواهد بفهمم سرمای شدید چگونه است. زیرا همیشه خودم را میپوشاندم و از سرماخوردگی خیلی میترسیدم.

به طول خلاصه، دکتر ایگور، دلم میخواهد باران را روی صورتم احساس کنم، به هر مردی که توجهم را جلب کند لبخند بزنم و همه‌ی قهوه‌هایی را که مردان برایم میخرند بنوشم. دلم میخواهد مادرم را ببوسم و به او بگویم که دوستش دارم. روی زانوانش گریه کنم، از نشان دادن احساساتم خجالت نکشم، چون این احساسات همواره وجود داشتند، ولی من پنهانشان میکردم.

ممکن است به یک کلیسا بروم و به تصاویری نگاه کنم که هیچگونه مفهومی برایم نداشتند، و ببینم آیا حالا با من سخنی میگویند؟ اگر مرد جالبی مرا به باشگاهی دعوت کند، تمام شب را به رقص خواهم گذرانید تا بر زمین بیفتم. بعد با او به بستر میروم، ولی نه آن گونه که با مردان دیگر بودم و سعی داشتم بر خودم مسلط باشم و به چیزهایی وانمود کنم که احساس نمیکردم. دلم میخواهد خودم را به یک نفر، به شهرم، به زندگی و در نهایت به مرگ تسلیم کنم.

  پست 100 ام وبلاگ مبارک! D: 

  مشکلی که برای قالب پیش اومده بود یه مشکل فنی بود که برطرف شد و میتونم اطمینان بدم که دیگه اتفاق نمیفته. یه سری فایل‌هایی که برای لود شدن قالب نیاز بودن توی یه سروری آپلود شده بودن که اشتراک سالانه‌ش تموم شده بود و با تمدید اشتراکش مشکل حل شد. که البته محض احتیاط کلاَ فایل‌ها رو به یه سرور قابل اطمینان‌تر منتقل کردم. امیدوارم روال باشه دیگه.

  زندگی اصولاً سخت میگیره. کنار بیای و نیای هم فرقی نداره واسش. اون بهرحال سختشو میگیره! D:

  یه متن اساسی نوشتم که کاشکی از فرستادنش معذور نبودم. فقط اینکه اگه دیدین یکی اطرافتون نفس میکشه و حرف میزنه و راه میره و یه وقتایی میخنده و خلاصه طبق روال زندگیشو میکنه فکر نکنین .. پوووف .. بیخیال. کاشکی از کامل کردن این جمله هم معذور نبودم :/

  پست‌های من درباره‌ی این چالش رو میتونین از صفحه‌ی برچسب Book1395 # یا لینک کوتاه شده‌ی Bit.ly/Book1395 بخونین.

۵ ۰
سُر. واو. شین
۹۵/۸/۱۹
۸ دیدگاه
اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

خیلی هم سالن‌اش بلند به نظر می‌آید

سه شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۱۱ ق.ظ

سلام. خوبین؟ جدی؟ اصلاً مهم نیست. میدانم که قبلاً هم گفته‌ام ولی الآن لازم است یک بار دیگر هم بگوی‌ام که حال شما در این وبلاگ هیچ ارزش و اهمیتی نداره است. حتی جالب است بدانید که حال شما در هیچ وبلاگ دیگری در سطح اینترنت و جهان هم ارزشی ندارد. به جز در وبلاگ‌هایی که در آن‌ها تبلیغ قرص‌های لاغر کننده و لباس زیر فرم دهنده و بسته‌های افزایش طول میگذارانند. آن‌ها واقعاً به سلامت خانواده می‌اندیشند و هیچ قصد دیگری ندارند از گذاشتن آن تبلیغ‌های تحریک کننده‌ی‌شان. که البته همان‌ها هم الآن یادم آمد وبلاگ نیستند و یک سری شبکه‌های ماهواره‌ای هستند. پس باز هم به حرف اول من بازمیگردیم که پیش‌تر گفته بودیم حال شما در هیچ وبلاگی هیچ ارزشی هیچ ندارد. هیچ. حتی یک دانه ارزش کوچولو هم ندارد. یک دانه‌ی برنج چی است دیگر؟ اندازه‌ی یک دانه‌ی برنج هم ارزش ندارد حتی. بگذارید یک مثال کوچک بزنم. فرض کنید یک نفری بی‌آید و به من بگوی‌اد که که ما میخواهیم این آدمی که الآن دارد این متن را میخواند را به شکل دردناکی بکنیم. چیز. بکشیم -آقا :)))))))) الآن سر کلاس که دارم این متن را مینویسم یک بابایی بغل دستم نشسته است که هی سر اش را می‌آورد و فکر میکند من نمیفهمم دارد فضولی میکند. بعد جمله قبلی را که خواند فکر کرد منظورم او است و یک نگاه ناجوری کرد :))))))))- و تنها راه نجات او این است که تو [یعنی من] هیچوقت در وبلاگ‌ات از کلمه‌ی "مستغلات" استفاده نکنی. اکچولی من اصلاً نمیدانم وات د فـاک ایز دیس شت. یعنی نمیدانم مستغلات چی است اصلاً. ولی به هر حال قطعاً از این کلمه استفاده خواهم کرد در آینده. چرا که آن فرد هیچ ارزشی برای من نداره بوده است. حتی همین الآن که شما تا اینجای این متن را خواندید سه نفر در آفریقا کشته شدند. آن هم نه به خاطر گرسنگی یا جنگ داخلی و این چیز میزها. بلکه به خاطر این‌که دیروز یک نفری آمد و به من گفت که اگر کسی در وبلاگت تا اینجای این متن را بخواند ما سه نفر را در آفریقا خواهیم کشت. آری. خب بگذریم.

میخواهم با شما یک درد و دل بکنم. بلی. با شما. یک درد و دل. درباره‌ی کتابخانه. کتابخانه و تابالت. یک درد و دل که توی‌اش کتابخانه، تابالت و دختر دارد. پسر هم دارد. کلی دختر و پسر و تابالت دارد. ولی قبل از آن بگذارانید شما را با اتمسفر کتابخانه آشنا بنمای‌ام. آن هم نه هر کتابخانه‌ای. کتابخانه‌ی دانشکده‌ی خودمان. آنجا یک درب وجود دارد. یک درب ورودی که البته همه‌ی مردم برای خروج هم از همان درب استفاده میکنند. یعنی هر کسی میخواهد از هر جایی خارج بشود از درب ورودی کتابخانه‌ی دانشکده‌ی ما خارج میشود. آن درب رو به یک جایی باز میشود که دوتا سالن در آن وجود دارد. سالن چپی برای آقا پسرها و سمت راستی برای دختر خانوم‌های توی خونه. سالن سمت چپی تنها جایی برای درس خواندن پسرها نیست. بلکه دوتا عنصر دیگر هم توی‌اش دارد. یکی قفسه‌های کتاب و دیگری سالن کامپیوتر. هزاران قفسه‌ی کتاب و میلیون‌ها کتاب آنجا است. سالن کامپیوتر هم میلیاردها میلیارد کامپیوتر و جوایز نقدی دیگر درانش دارد. در سالن سمت چپ صدها هزار نفر در هر لحظه بین قفسه‌های کتاب در جست‌و‌جور کتاب‌های علمی هستند و در سالن کامپیوتر ده‌ها هزار نفر در هر لحظه زندگی میکنند. هر هر هر. شوخی کردم. زندگی نمیکنند. بلکه به اینترنت وارد میکنند و خودشان و زندگی‌اشان را وقف تحقیقات علمی میکنند. هم دخترها و هم پسرها. بنابراین هر دختری که در بخش چپ پسرها -یعنی سالن سمت چپ که برای پسرها است!- بی‌آید معنای‌اش این است که اکچولی یا به دنبال کتاب‌های علمی است و یا میخواهد زندگی‌اش را در سالن کامپیوتر وقف تحقیقات علمی بنماید.

ممکن است پیش خودتان بگویید چقدر عالی. چه کتابخانه‌ی خوب و خوبی! آنجا تمام امکانات مورد نیاز یک دانشجور برای درس خواندن و زندگی کردن را دارد. تازه چند عدد آب سرد کن و آب گرم کن هم دارد. دیگر یک دانشجور چه میخواهد از زندگی؟ ولی باز هم مثل همیشه، مثل تک تک مراحل زندگی‌اتان در اشتباه هستید. بلی بلی. بیایید با هم به سالن سمت راست برویم. به سالن دخترها. سالنی که مثل همتای سمت چپی خود تنها مکانی برای درس خواندن نیست. بلکه مقاصد دیگری هم برای آن در نظر گرفته‌اند. مقاصدی بسیار مهم. در آن سالن یک عنصر دیگر هم وجود دارد. عنصری حیاتی. حیاتی‌تر از هر چیزی در دنیا. حیاتی‌تر از اکسیژن. حتی حیاتی از خود آن یارو گزارشگره که خبر پیوستن روح خدا به خدا را اعلام کرد. عنصری که بدان آن زندگی پوچ و بی‌معنا میشود و بودن آن به زندگی معنا و مفهوم تازه‌ای میبخشاند. شاید فکر کنید دارم به دخترها اشاره میکنم. و یا بدتر از آن. شایدفکر کنید دارم به دختر خاصی اشاره میکنم. مثلاً دختری که روی‌اش کراشی چیزی دارم. ولی باز هم سخت در اشتباه هستید. اکچولی منظور من چیزی نیست جز تابالت. بلی. تابالت، دسشوری، مستراح، خلا، سرویس بهداشتی و یا هر چیز دیگری که شما در دهات‌اتان به آن میگویید. قبول دارم، دردناک است ولی مع‌الاسف واقعیت دارد. تابالت در سالن دخترها قرار داده شده بوده است. آن هم نه هر جایی از سالن. بلکه در انتهای آن. آخر آخر. یادتان می‌آید که گفته بودم اگر دختری در سالن سمت چپ بی‌آید یعنی یا دنبال کتاب علمی است و یا دنبال وقف کردن زندگی‌اش در راه تحقیقات علمی؟ خب حالا در نقطه‌ی مقابل تصور کنید پسری در در سالن سمت راست، سالن دخترها، سر و کله‌اش پیدا شود. آه. حتی تصورش هم دردناک است و سوزناک. تنها توجیه دختری که او را میبیند آن است که پسره آمده است پی‌پی کند. یا دیگر اگر دختره خدای خوش‌بینی و مثبت‌اندیشی باشد میگوید پسره آمده است جیش کند. انتهای آن سالن فقط تابالت است. فقط. حتی یک قفسه‌ی کتاب کوچولو هم در انتهای آن راهرو نیست که آدم دل‌اش را خوش کند. فقط تابالت است. مساله وقتی به اوج ترسناکیت خود میرسد که پسر باشی و بخواهی از سرویس بهداشتی استفاده کنی. تو محکوم هستی از سالن عبور کنی در حالی که با هر قدم سرهای زیادی به سمت‌ات میچرخند. حتی نمیتوانی موقع راه رفتن ژستی چیزی بگیری که شخصیت‌ات حفظ شده باشد. چرا که خب ریـدن هم مگر ژست گرفتن دارد؟ ندارد دیگر. 

تازه مشکل فقط اینجا نیست. مشکل دیگر وقتی است که موفق شده‌ای خودت را به دران تابالت برسانی. آن وقت است که باید خیلی سریع کارت را تمام کنی. حتی اگر کار سنگینی داری. چرا که اگر مثلاً بعد از بیست دقیقه بیران بیایی قطعاً کسی فکر نمیکند داشته‌ای کتاب مینوشته‌ای. نهایت‌اش میگویند "آخی یبس بود بیچاره!"

آری. دسشویی رفتن در آن کتابخانه مصیبت است. اکچولی فقط تابالت نمیروی. بلکه حیثیت و آبروی خودت است که در دستانت میگیری و به پیش میروی. به سوی مسیری که انتهای‌اش مشخص نیست. خلاصه که من اعتراض دارم آقا. یا جای تابالت را عوض کنید و یا سالن‌ها را مختلط کنید. ای بابا :/ 

  میخواستم یک جایی از متن از کلمه‌ی مستغلات هم استفاده کنم که شما کشته شوید ولی حال نداشتم یک جوری جای‌اش بدهم. عه. الآن در جمله‌ی قبلی استفاده کردم از آن. چیزه. خدانگهدار شما D: ..

۹ ۰
سُر. واو. شین
۹۵/۸/۴
۲۵ دیدگاه
اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

در دلم آهن تف‌دیده‌ی بسیاری هست*

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۴۱ ب.ظ

من اصولاً خیلی تو فکر عوض کردن ظاهرم تو فضای مجازی نیستم. تو واقعی هم نیستما ولی تو مجازی بیشتر نیستم! از آواتار تلگرام و توییتر و اینا بگیر تا کاور فیسبوک و قالب وبلاگ. البته عمدی نیستش, ولی چه کنم دیگه کلاً تو ذهنم نمیگذره زیاد این چیزا. مثلاً مشاهده میکنین قالب همین وبلاگو که به تازگی عوض کردم و میشه گفت قبلیه داشت بوی موش مرده میگرفت تا بالاخره تن به عوض کردنش دادم! داستان قالب قبلیه هم این بود که یکی دو ماه بعد از اینکه این وبلاگ رو درست کردم یکی از قالبای آماده‌ی خود بیان رو یکم اینور اونور کردم تا یجورایی باب میل شد و از اون موقع یه سه سالی تقریباً بهش دست نزدم. یعنی خب قالب وبلاگه دیگه درستش هم همینه, جوراب که نیست راه به راه عوض کنی!

خلاصه که اوایل تابستون کم‌کم فکرش افتاد تو تمبونم که قالب رو عوض کنم. رفتم کلی اینور اونور وبلاگای مختلف رو دیدم که ایده و الهام و اینا بگیرم واسه قالب خودم. نهایتاً تو ذهنم چیزی که میخواستم رو ساختم و تماس گرفتم با سینای عزیز واسه طراحی قالب. اساسی زحمت بهش دادم و اساسی زحمت کشید و خسته نباشه ایشالا! و خب نهایتاً نتیجه این شد که میتونم بگم دقیقاً همونی شد که تو ذهنم بود. هرچند هنوز یه کوچولو خورده کاری داره که اونا هم همین مدت ردیف میشن ولی سرجمع خودم راضی‌ام ازش خیلی. شما هم اگه راضی نیستین سعی کنین باهاش کنار بیاین یجوری. بهرحال همینه که هست! D: 

راستی گفتم بهرحال. احتمال خیلی ضعیفی وجود داره که یاتون باشه قبل از "انتهای خیابان هفدهم"  اسم وبلاگم "به‌هرحال" بود. بعد از یه تبادل نظر خیلی کوتاه با یکی ار رفیقای شفیق و شفیقای رفیق تصمیم گرفتم بازجویم روزگار وصل خویش. ینی انتهای خیابان هفدهم رو با تمام علاقه‌ای که بهش دارم و تمام معنایی که هرکدوم از سه تا کلمه‌ی تشکیل دهنده‌ش برام دارن ترک کنم و دوباره به همون بهرحال برگردم. با تمام مفاهیم انتزاعی جبرآور و آزار دهنده‌ای که داره. مثل تلخی قهوه یا یه همچین چیزی. بگذریم. خلاصه که فردا پس‌فردا عوضش میکنم و اگه حوصله‌تون شد اسم اینجا رو تو لینک وبلاگتون تغییر بدین. اگرم حال ندارین خیلی مهم نیست بیخیالش.

طی این انقلاب قصد داشتم آدرسم رو هم عوض کنم. آدرس Soroush.me و Sorou.sh رو میخواستم که از قبل گرفته شدن. فعلاً آدرس دیگه‌ای چشمم رو نگرفته و قضیه کنسله ولی اگه ایده‌ای براش دارین مرسی میشم بگین. اگرم بر فرض محال کسی با صاحبای دوتا آدرس بالا آشنایی داره بهشون بگه با قیمت مناسب خریدارم D: 

  اگه این سه چهار روز این وبلاگ رو باز کردین یه بار Ctrl+F5 بزنین که نمایش صفحه براتون درست بشه. یه تغییراتی داشته که ممکنه لود نشه براتون. 

  کاشکی دستم باز بود و عادت داشتم از روزمره‌هام بنویسم اینجا. از اتفاقا و حس و حالای 10-12 روز گذشته‌م ده‌ها برگ نوشته‌ی پاره شده و کلی Note تو گوشیم و یه سری حس درب و داغون مونده برام. یه پست وبلاگ هم حقش هست ولی راهی برای نوشتن اینجا هنوز پیدا نکردم براشون. ولی مینویسم. امیدوارم بنویسم!

  شده حس کنین توی یه برهه‌ای از زندگیتون بعد از یه زمان بسیار طولانی به جایی رسیدین که با احساس خوشبختی -به معنای مطلقش- خیلی فاصله‌ی کمی دارین و فقط یه اتفاق خاص، فقط یکی، رو لازم دارین تا به اون حس خوشبختی برسین؟ یه اتفاقی که جلوی چشمتونه ولی نمیتونین به دستش بیارین؟ خیلی وضع آشغالیه. تمام فاکتورای دیگه‌ای که دارین بخاطر اون یه دونه نماشون رو از دست میدن. 

  *وای از آن دم که بخواهم دهنی باز کنم ..

۱۶ ۱
سُر. واو. شین
۹۵/۷/۱۳
۲۳ دیدگاه
اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

چالش کتابخوانی 1395 / گام پنجم

جمعه, ۲ مهر ۱۳۹۵، ۰۱:۱۲ ق.ظ

Book1395 - 5

بچه‌تر که بودم یه فیلمی بود که هر چند مدت حتماً باید میدیدمش. با اینکه سنی نداشتم ولی فیلمه رو اساسی دوست داشتم و هربار با دقت و ذوق دفعه‌ی اول میدیدمش. هنوز نمیدونم فیلم Big Fish از تیم برتون چی داشت که انقدر منو جذب میکرد؛ چون بعید میدونم توی اون سن میتونستم چیز خاصی ازش درک کنم. فیلم یه فضاسازی خاصی داره که با دیدنش آدم رو به دنیای خودش میبره. یه جوری مرز بین خیال و واقعیت رو متزلزل میکنه و اگه توش غرق بشی یه جاهایی نمیدونی چی رو باید باور کنی و چی رو نباید! اینجاست که نوشته‌ی روی جلد کتابش رو واقعاً میشه درک کرد: رمانی با ابعاد اسطوره‌ای! 

من تا همین چند وقت قبل اصلاً نمیدونستم که این فیلم از روی کتاب ساخته شده. یکی که متاسفانه اسمش یادم نمیاد توی وبلاگش این کتاب رو معرفی کرده بود -فک کنم هولدن بود. مطمئن نیستم- و منم رو هوا زدمش برای چالش! با یه سرچ ساده به دیجی‌کالا رسیدم که برخلاف انتظارم با قیمت خیلی عالی و تقریباً باورنکردنی اونو برای فروش گذاشته بود؛ که البته نشون از این داره که خیلی وقته تجدید چاپ نشده! 

داستان درباره‌ی زندگی یک مرده که از زبان پسرش نقل میشه. پسره که خودش هم پدرش رو درست نمیشناسه و فقط یک سری داستان نقل شده از گذشته‌ی پدرش رو میدونه شدیداً سعی داره سر از واقعیت در بیاره و پدرش رو مجبور کنه از واقعیت گذشته‌ی خودش براش تعریف کنه. در نهایت نمیتونم اطمینان قطعی بدم که شما هم از فیلم یا کتاب خوشتون میاد. شاید تحت تاثیر نوستالژی قضیه از دوران بچگیم باشم ولی بهرحال دیدن یه فیلم ضرر نداره :D 

پدرم نگاهش را برمیگیرد و به گذشته چشم میدوزد. میگوید: حتماً یه ربطی به پدرم داره. پدرم دائم الخمر بود. هیچوقت اینو بهت نگفته بودم، نه؟ دائم الخمری داغون. بدترین نوعش! بعضی وقتا انقدر مست بود که نمیتونست مشروبش رو خودش بگیره. یه مدت من رو وامیداست برم براش بگیرم. ولی دیگه این کار رو نکردم. سرپیچی کردم. بالاخره به سگش، جونیپر، یاد داد بره و مشروبش رو بگیره. یه سطل خالی رو تا میخونه‌‌ی کنج خیابون میبرد و پر از آبجو برمیگرداند. پولش رو هم میگذاشت توی قلاده‌ی سگ. یه روز که هیچکس رو وردستش نداشت، کل پولش یه پنج دلاری بود، پس همون رو گذاشت توی قلاده و فرستادش.

سگه برنگشت. پدرم با همون حال خراب رفت به میخانه و سگه رو دید که روی چهارپایه نشسته و داره مارتینی دوبل میخوره! 

پدرم عصبانی بود و زخم خورده.

پدرم به جونیپر گفت: هیچوقت همچین کاری نکرده بودی!

جونیپر گفت: تابحال پولش رو نداشتم!

و نگاهم میکند. بدون پشیمانی. 

صدایم بالا میرود و دندان به هم میسایم: نمیتونی جلوی خودتو بگیری، نه؟ 

میگوید: معلومه که میتونم.

میگویم: باشه امتحان میکنیم. یه چیزی برام بگو. راجع به جایی که ازش اومدی بگو. 

لب‌هایش را خیس میکند و میگوید: اشلند.

- اشلند چجوری بود؟

ذهنش کار می‌افتد و میگوید: کوچیک. خیلی کوچیک.

- چقدر کوچیک؟

میگوید: خیلی کوچیک. انقدر که وقتی ریش‌تراش برقی رو وصل میکردی به پریز، چراغ خیابون کم نور میشد.

میگویم: شروع خوبی نبود.

- مردمش انقدر بی‌ادب بودن که لوبیا میخوردن تا توی وان حباب درست کنن. 

بهش نزدیک‌تر میشم و میگویم: دوستت دارم پدر. حقمون بیشتر از این بود. ولی تو داری خیلی سختش میکنی. کمکم کن. بچگیت چطور بود؟ 

میگوید: پسر چاقی بودم. هیچکس باهام بازی نمیکرد. انقدر چاق بودم که توی قایم باشک هیچوقت نمیتونستم قایم بشم. اینقدر چاق بودم. اونقدر چاق که بیرون اومدن از خونه برام مصیبت بود. 

حالا دیگر نمیخندد. چون سعی نمیکند بامزه باشد. فقط خودش است. چیزی که نمیتواند نباشد. زیر هر لایه‌اش لایه‌ی دیگری است. و باز هم لایه‌ای دیگر. و زیر همه‌ی این‌ها مکان تاریک و دردناکی است. زندگی‌اش، چیزی که هیچ کدام از ما درک نمیکنیم. تنها چیزی که میتوانم بگویم این است: یه فرصت دیگه، یه فرصت دیگه بهت میدم و بعدش میرم. میرم و نمیدونم دوباره برمیگردم یا نه. دیگه باهات رک و راست نیستم. 

و چنین است که پدرم، پدری که روبرویم در حال احتضار است، گرچه امروز به نسبت کسی در این شرایط حالش خوب است، میگوید: امروز خودت نیستی پسر!

در بهترین حالت گروچویی‌اش برای خالی نبودن عریضه چشمکی هم میزند -و این نمایی طولانی است- جدی‌اش میگیرم: این شد یه چیزی. 

ولی من واقعاً او را جدی میگیرم. مشکل همینجاست. بلند میشوم که برم ولی به محض برخاستن مچ دستم را میگیرد و با قدرتی نگهم میدارد که فکر نمیکردم دیگر داشته باشد. نگاهش میکنم.

به عمق چشمانم نگاه میکند و میگوید: من میدونم کی میمیرم. قبلاً دیدمش. من میدونم که کی و چطور میمیرم و میدونم که امروز نیست. پس نگران نباش.

کاملاً جدی است و حرفش را باور میکنم. من واقعاً باورش میکنم. خودش میداند هزاران فکر در سر دارم ولی نمیتوانم هیچکدامشان را به زبان بیاورم. چشمانمان به هم گره خورده و سرشار از شگفتی‌ام. خودش میداند.

- چطور میدونی ... چرا ...

به آرامی میگوید: همیشه میدونستم. همیشه این قدرت، این بصیرت رو داشتم. از وقتی بچه بودم داشتم. وقتی بچه بودم یه سری خواب دیدم. درحالی که جیغ میکشیدم از خواب بیدارم کردند. شب اول پدرم اومد بالای سرم و پرسید چی شده و من هم بهش گفتم. بهش گفتم خواب دیدم عمه استیسی مرده. اون هم بهم اطمینان داد که عمه استیسی حالش خوبه و من برگشتم به رخت خوابم.

ولی فرداش عمه مرد.

حدود یه هفته بعد اتفاق مشابهی افتاد. یه خواب دیگه، با جیغ و داد از خواب پریدم. پدرم اومد به اتاق و ازم پرسید چی شده. بهش گفتم که خواب دیدم که بابابزرگ مرده. دوباره بهم گفت -البته این بار با اندکی دلهره- که بابابزرگ حالش خوبه. و بنابراین دوباره خوابیدم.

و البته روز بعد پدربزرگ مرد.

چند هفته‌ای گذشت بدون اینکه خوابی ببینم. و بعد دوباره اتقاق افتاد، خواب دیگری دیدم. و بابام اومد سراغم و پرسید چه خوابی دیدم و بهش گفتم خواب دیدم پدرم مرده. البته معلومه که او خاطر جمعم کرد که حالش خوبه و اینکه دیگه به این قضیه فکر نکنم. ولی متوجه شدم که گیج و گنگ شده و تمام شب صدای راه رفتنش رو میشنیدم. و فردای اون روز دیگه خودش نبود. چنان دائم به این طرف و اون طرف نگاه میکرد که انگار هر آن ممکنه چیزی روی سرش هوار شه. صبح زود رفت به شهر و تا دیروقت نیومد. موقعی که برگشت سر و وضع مصیبت باری داشت. پنداری تموم روز رو منتظر این بوده که تبری بیفته روی سرش. 

وقتی مادرم رو دید بهش گفت: یا خدا. بدترین روز تمام عمرم بود!

مادرم گفت: به خیالت تو روز بدی داشتی. شیرفروش بدبخت رو چی میگی که امروز صبح جلوی ورودی افتاد و مرد!

وقتی آمدم بیرون در را محکم کوبیدم با آرزوی اینکه سکته‌ی قلبی کند. سریع بمیرد تا از شر این قضیه خلاص شویم. هرچه نباشد من غمگساری را شروع کرده بودم.

صدایش را از پشت در شنیدم که میگفت: آهای!‌ شوخ طبعی‌ات کجا رفه؟ حالا شوخ‌ طبعی‌ات هیچی. رحمت کو؟ برگرد! 

فریاد کشید: امون بده پسر. لطفاً! ناسلامتی دارم میمیرم‌ها! 

  پاییز شروع شد. اینو مینویسم تا یادم باشه امسال انقد درگیر مسائل مسخره بودم که حتی فرصت نکردم پاقدم پاییز یه پست بنویسم! 

  بازم دانشگاه و خوابگاه. حس میکنم هنوز خستگی سال کنکور هم از تنم بیرون نرفته. چه برسه به ترم یک و دو توی یه شهر جدید. و چه برسه به داشتن انرژی برای شروع ترم جدید!

  شرمنده اگه قالب وبلاگ این مدت یکم به هم میریخت. قالب جدید داره آماده میشه و به زودی میذارمش.

  کاشکی همه‌ قدر فرصتایی که دارن رو بیشتر بدونن. حسرت خوردن برای چیزی که اطرافیان آدم میتونستن داشته باشن ولی با بچه‌بازی از دستش دادن خیلی بده. 

  اگر خیال تماشاست در سرت، بشتاب! / که آبشارم و افتادنم تماشایی‌ست .. 

  پست‌های من درباره‌ی این چالش رو میتونین از صفحه‌ی برچسب Book1395 # یا لینک کوتاه شده‌ی Bit.ly/Book1395 بخونین.

۵ ۰
سُر. واو. شین
۹۵/۷/۲
۹ دیدگاه
اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

تیشه بر ریشه‌ی وبلاگستان فارسی

سه شنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۴۱ ب.ظ

PersianBlogsDay95

امروز 16 شهریور 1395،‌ روزی هستش که وبلاگستان فارسی 15 ساله شد؛ و البته تولد 3 سالگی این وبلاگ هم هست! تبریک میگم به بیان که به قدری خوب بود که تونست 3 سال منو تو خودش نگه داره. نه که آدم شاخی باشم. ولی خب! سال گذشته درباره‌ی اینکه چرا وبلاگ مینویسم و اینا توی این پست توضیح دادم. نوشته‌ی امسالم رو میخوام یکم کاربردی‌تر و رک‌تر بکنم چون کار دیگه از تعارف گذشته! 

آقا زمونه زمونه‌ی بدی شده. یه زمانی بود که خوندن ارزش داشت، نوشتن از اون هم بیشتر ارزش داشت. واقعاً نمیدونم چی شد که به اینجا رسیدیم. به جایی که وقتی یه متن برای دوستت میفرستی، با افتخار برمیگرده میگه من حوصله ندارم متن بلند بخونم خلاصه‌ش کن! به جایی رسیدیم که درصد خیلی زیادی از مردم تنها درکی که از اینترنت دارن، تلگرام و اینستاگرامه! اونم با تلفظ های لج‌درار و اشتباه Telegeraam و InestaGeraam! درواقع الان یه ملتی داریم که فکر میکنن هر چیزی تو اینترنت بجز این دوتا جا درواقع گورستان‌های منسوخ شده‌ای هستن که بجز یه سری ارواح دیگه کسی بهشون سر نمیزنه. و فکر میکنن به صرف اینکه اونا بلدن پیامای تلگرام رو فوروارد کنن یا تو اینستاگرام دوتا دایرکت بفرستن دیگه به خدایانی تبدیل شدن که بر فضای مجازی حکمرانی میکنن! واقعاً اون لحظه‌ای که طرف بهم میگه دیگه دوره‌ی سایت و وبلاگ تموم شده و فقط باید ممبرهای چنل تلگرام رو بالا برد یا فالور اینستاگرام رو کشید بالا یه احساس خلاء مسخره‌ای بهم دست میده که فقط اگه خودتون تجربه کرده باشین میتونین درک کنین! 

درباره‌ی اینکه وبلاگ چیه و من چرا وبلاگ مینویسم سال پیش همین موقع توضیح دادم. الان میخوام یکم مستقیم‌تر برم سر بحث اینکه چرا اگه شما میخواین تو فضای اینترنت نوشته‌هاتون رو منتشر کنین، باید از وبلاگ استفاده کنین و نه از اینستاگرام و تلگرام. دلیلش دقیقاً همون دلیلیه که نباید با چنگال سوپ خورد! اینستاگرام و تلگرام ساختارشون برای ارسال اینجور متن‌ها ساخته نشده. به همین سادگی! یعنی اون عزیزانی که نشستن این برنامه‌ها رو تولید کردن اصلاً تو هدف‌هاشون این نبوده که مردم بخوان از برنامه‌شون به عنوان جایگزین وبلاگ استفاده کنن! 

بحث اینستاگرام که خیلی ساده‌ست. خودم هربار برای کسی اینو توضیح میدم خندم میگیره از اینکه تو جامعه‌ای هستم که باید این الفبای ساده رو ساده‌تر کرد و به یه عده یاد داد که شاید لطف کنن از مواضع خودشون کوتاه بیان! اینستاگرام ساخته شده تا آدما تصاویر روزمره‌ی خودشون رو توش منتشر کنن. عکس! یه امکان هم داره که زیر عکس‌ها کپشن قرار بدین. یعنی مثلاً اگه شما پارسال بهار دسته جمعی رفته بودین زیارت، عکس اون مسافرت دل‌انگیز رو میتونین توی اینستاگرام منتشر کنین و زیرش بنویسین آره مثلاً این سفر فلان موقع بود رفته بودیم مشهد اتفاقاً داداش بزرگه‌م پاش لیزخورد افتاد تو جوب کلی خندیدیم. همین. یه چیزی هم داره به اسم هشتگ. هشتگ بر خلاف تصور خیلی از مردم چیزی نیست که فقط برای کمپین‌ها باشه و چیزی نیست که هرچی بیشتر زیر پست‌های آدم باشه کلاس کار رو بالاتر ببره! هشتگ یعنی زیر پست همون عکسه بنویسین #زیارت که یه نوع دسته‌بندی مطالب صورت بگیره و یکم نظم بیشتری داشته باشه تصاویر کل اینستاگرام برای سرچ و اینجور چیزا. 

از اون طرف تلگرام یه اپلیکیشن برای ارسال پیامه که حتی انقدر شک و شبهه‌ی امنیتی توش وجود داره که برای همین چت کردن هم توصیه نمیشه. معلوم نیست منبع درآمد تلگرام از کجاست. نه تبلیغات داره و نه نسخه‌ی پریمیوم که مثلاً بعد از یک سال برای استفاده از کاربرا پول بخواد. قوی‌ترین فرضیه اینه که تلگرام از راه فروش اطلاعات کاربرا به دولت‌ها کسب درآمد میکنه. شبهه‌ی بزرگتر اینه که چطور پیام‌رسان‌های پرقدرتی مثل وی‌چت و لاین و واتس‌اپ و وایبر دونه دونه هرکدوم به یه شیوه‌ای -مثل فیلتر شدن و ...- کنار رفتن و همه چیز دست به دست هم داد تا یه اپلیکیشن بی‌نام و نشون مثل تلگرام بیاد و فراگیر بشه؟ این قضیه جالب‌تر میشه وقتی که بدونیم تقریباً تنها کشوری که از این برنامه استفاده میکنه ایرانه! این دوتا مطلب رو که پشت سر هم بذاریم میبینیم ممکنه افرادی با یه برنامه‌ریزی هدفمند این برنامه رو تو ایران رواج داده باشن تا راحت‌تر بتونن به اطلاعاتی که میخوان دسترسی داشته باشن! حالا کاری به این مساله نداریم، نوش جونشون! تلگرام هرچی که هست ساخته شده تا مردم به هم پیام ارسال کنن. امکان ساخت چنل توش فراهم شده تا ازش برای اطلاع‌رسانی‌های ساده استفاده بشه. برای مثال خبرگزاری ها بیان و سرخط اخبارشون رو همراه با لینک مطلب توش بفرستن. یا خواننده‌ها بیان اخبار کوتاه خودشون رو توش بفرستن. یا خبرنگارا بیان و مطالب جالب و کوتاه خبری رو توش پست کنن. زیرساخت این برنامه اصلا برای ارسال مطالب بلند نیست! افرادی که تو کانال‌های تلگرامشون مطالب طولانی میفرستن و درواقع ازش به عنوان وبلاگ استفاده میکنن دارن اول به خودشون و نوشته‌هاشون و بعد به وبلاگستان ظلم میکنن! 

اما همه‌ی اینا رو گفتم تا به این برسم که وبلاگ چی داره که نسبت به این دوتا برترش میکنه؟ ببینین دوتا شاخه‌ی خیلی مهم توی شماهایی که متن مینویسین و منتشر میکنین ایجاد میشه. یا واقعاً برای چیزی که مینویسین ارزش قائلین یا نوشته‌هاتون براتون اهمیتی ندارن و هدف دیگه‌ای از نوشتن دارین؛ مثلاً کلاس داشتن یا یه همچین چیزی. اگه برای نوشته‌هاتون ارزش قائل باشین پس براتون مهمه که توی چه بستری با چه قدرتی منتشر میشن و چه چیزایی هستن که نوشته‌های شما رو تو فضای حرفه‌ای‌تری سازماندهی میکنن. خب ..

  1. اول از همه اینکه موتورهای جستجوگری مثل گوگل مطالب وبلاگ‌ها رو پشتیبانی میکنن ولی برنامه‌ای مثل تلگرام رو نه. یعنی مثلاً اگه درباره‌ی کشک یه متن بنویسید و بعداً کسی کلمه‌ی کشک رو توی گوگل سرچ کنه، نوشته‌ی توی وبلاگ براش به نمایش در میاد ولی تلگرام نه! 
  2. امکان بایگانی منظم مطالب هم از نظر زمان و هم موضوع توی وبلاگ وجود داره و هر متنی که مینویسید به خوبی دسته‌بندی میشه و هرکسی میتونه به سادگی بهشون دسترسی داشته باشه. درحالی که نوشته‌های تلگرام و اینستاگرام فقط پشت سر هم قرار میگیرن و بعد از یه مدتی نوشته‌ها به قدری تو لیست عقب میرن که هیچکس اونها رو نمیخونه و درواقع با دست خودتون نوشته‌ی خودتون رو خاک میکنید.
  3. امکان گرفتن نسخه‌ی پشتیبان از مطالب هم خیلی مهمه. تجربه نشون داده این اپلیکیشن‌های پیام رسان هیچوقت موندگار نیستن و دیر یا زود مردم تصمیم میگیرن به برنامه‌ی دیگه‌ای رو بیارن. در این صورت تمام مطالبی که طی مدت‌ها توی تلگرام یا اینستاگرام نوشتید از دسترس خارج میشن و راهی برای جمع‌آوری و انتقال اونا به جای جدید ندارید. ولی وبلاگ‌ها امکان پشتیبان گیری دارن و هرموقع بخواید میتونید با مطالب عزیزتون به فضای دیگه‌ای مهاجرت کنید. 
  4. امکان نظر گذاشتن به شکل مناسب زیر پست‌های تلگرام اصلاً‌ وجود نداره و توی اینستا هم ناقص هستش و منظم نیست. درصورتی که نظرات یکتا برای هر مطلب توی وبلاگ مشخص هستن و پاسخ نویسنده به هر کامنت هم خیلی منظم نمایش داده میشه.
  5. امکان لینک دادن بین مطالب داخل یا خارج توی اون دو سیستم بسیار ناقص وجود داره و یا وجود نداره، درصورتی که توی وبلاگ به سادگی این مورد امکان پذیره. اگر اهل نوشتن باشین میدونین گاهی لینک دادن چقدر ضروری میشه.
  6. امکان به اشتراک گذاری مطالب شما توسط دیگران توی تلگرام و اینستا به خوبی وجود نداره. درصورتی که هرکسی مطالب وبلاگ رو به سادگی و با یک کلیک میتونه توی سایر شبکه‌های اجتماعی Share کنه.

ده‌ها برتری دیگه میتونم نام ببرم که دیگه خودم حوصله ندارم! ولی هست. اعتماد کنین بهم :D 

اما دوتا بهانه‌ای که دیدم ملت بیشتر از همه میارن تا از ساختن وبلاگ سر باز بزنن یکیش اینه که میگن وبلاگ ساختش تخصصیه و حوصله میخواد و وقت زیادی میگیره. و یکی هم اینه که اگه وبلاگ خوب بود سیاستمدارا و هنرمندا و ... توی اینستاگرام و این مدل برنامه‌ها فعالیت نمیکردن! خب جواب ..

اول اینکه ساخت وبلاگ به هیچ وجه تخصصی نیست و نیاز به علم خاصی نداره. فقط کافیه توی یکی از سیستم‌های وبلاگدهی ثبت نام کنید و یه قالب انتخاب کنید و شروع به نوشتن کنید. باقی چیزایی که فکر میکنید ازتون وقت میگیره رو خودتون به مرور زمان یاد میگیرید و بدون دردسر درستشون میکنید. یعنی به اون شکلی که فکر میکنید دردسر نداره واقعاً.

درباره‌ی آدمای معروفی که توی اینستاگرام فعالیت میکنن هم توضیح ساده‌ست. این افراد جایی میرن که مخاطب عام بیشتری باشه و ارتباط سریع‌تری با مردم داشته باشن. مثلاً محسن چاوشی وقتی شب توی خونه‌ش داره آهنگ گوش میده و میخواد یه بیت شعر بفرسته بدیهیه که اینستاگرام براش مناسب‌تره. ولی هنوز هم رسمی‌ترین پایگاه مجازی همین آقای چاوشی سایتشه. این وسط افرادی مثل حمید بعیدی نژاد یا محمدعلی ابطحی هم هستن که بخاطر ارتباط نزدیک‌تر با مخاطب عام، متن‌های بلندشون رو توی اینستاگرام منتشر میکنن که تو همین موارد هم میبینید که دسته‌بندی نشدن نوشته‌هاشون باعث میشه که خیلی زود به عقب لیست برن و عملاً از دسترس خارج بشن و دیگه توسط کسی خونده نشن! که باز در همین مورد هم پایگاه اصلی آقای ابطحی وبلاگشون هست نه اینستاگرام! و آقای بعیدی نژاد هم ممکنه وبلاگ داشته باشن که من بی‌اطلاعم ازش.

پس خواهشاً از هر چیزی تو جایی که کاربرد داره استفاده کنین! درسته که با آچار فرانسه هم میشه میخ رو تو دیوار کرد، ولی اگه هر ابزاری رو تو جای خودش استفاده کنین خودتون هم حس بهتری میکنین. واقعاً بهتر نیست اگه تصاویرتون رو توی اینستاگرام بفرستین، با دوستاتون توی تلگرام چت کنین و در کنار اینا یه وبلاگ داشته باشین که نوشته‌هاتون رو توش منتشر میکنین؟ 

بازم میگم، وبلاگ به بهترین شکل نوشته‌های شما رو به دست همون افرادی میرسونه که دنبالش هستن؛ وبلاگ شما رو با افراد هم عقیده‌تون آشنا میکنه؛ وبلاگ قدرت شما رو تو بیان افکار و عقایدتون بالا میبره. با دور بودن از وبلاگ خودتون رو از تمام اینا محروم میکنید! 

• در همین باره: مرگ وب نزدیک است / حسین درخشان

 

  توییتر و فیسبوک خوبن. ولی تلگرام و اینستاگرام به شکلی که الآن استفاده میشن واقعاً تیشه به ریشه‌ی تمام ارزش‌های قدیمی وبلاگستان هستن.

  ساعت خوابم به قدری به هم ریخته که باید خود کاظم قلمچی برام یه برنامه بنویسه واسه درست کردنش :))

  اینکه من قبلاً فیلم ارباب حلقه‌ها و اینا رو یکی دو بار دیدم ولی چیز زیادی ازشون یادم نیست و الآن که میبینم بازم برام جدیدن خیلی عجیبه؟ مریضی چیزی دارم میشم ینی؟ 

  دانشگاها دارن شروع میشن و تازه هزار تا کار که باید بکنم یادم اومدن. دو ماه چیکار میکردم پس من؟

  اگه حسین درخشان رو نمیشناسید درباره‌ش سرچ کنید و بخونید. جالب و مهمه.

  نغمه‌ی آتش و یخ رو شروع کردم. آره میدونم، دیوانه‌م! فقط خدا کنه یجوری نشه از چالش عقب بمونم کلاً! :/ 

 

۵ ۱
سُر. واو. شین
۹۵/۶/۱۶
۲۷ دیدگاه
اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

چالش کتابخوانی 1395 / گام چهارم

دوشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۵:۳۸ ق.ظ

Book1395 - 4

وقتی برای چهارمین کتاب چالش امسال تصمیم گرفتم یه ترجمه از یه نویسنده‌ی نامدار ایرانی رو بخونم اول از همه فکرم رفت سمت ترجمه‌های جلال آل احمد و خصوصاً سوء تفاهم از آلبرکامو که چند مدته میخوام بخونم و نمیشه. ولی یهو برخوردم به کتاب مسخ از فرانتس کافکا که صادق هدایت ترجمه‌ش کرده و خلاصه همونو خوندم برای چالش.

کتاب خیلی عجیبی بود. جوری نبود که پاراگراف نمونه ازش بذارم ولی خوندنش رو حتماً پیشنهاد میکنم. کل داستان یه نوع حمله‌ی اساسی به سیستمی هستش که انسان‌ها توی روابطشون با هم ایجاد کردن و نقد خیلی محکمی به جامعه‌ای که توی اون، همه روز به روز بیشتر از قبل از هم فاصله میگیرن و تمام جامعه داره به سمت زوال پیش میره. جامعه‌ای که توی اون آدما فقط وسیله‌هایی هستن برای انجام یه سری وظیفه و رسیدن به یه سری هدف مشخص؛ به این شکل که گویا اون وظیفه و هدف تنها چیزیه که به وجود انسان بها میده و بدون اون هیچ ارزشی برای شخص وجود نداره. البته این نقد و حمله که گفتم کاملاً غیر مستقیم انجام شده و اگه فقط داستان رو بخونین و رد بشین شاید حتی متوجه نشین چه چیزی استعاره از چه چیزیه. ولی اگه با دقت بخونین فضای تاریکی که ترسیم کرده خیلی میتونه جذاب باشه براتون.

بستر داستان هم از یه روز صبح شروع میشه که یه آقای محترمی به اسم گره‌گور سامسا از خواب بیدار میشه و متوجه میشه که به یه حشره تبدیل شده و باقی داستان بر مبنای همین اتفاق پیش میره.

شهر کتاب آنلاین این کتابو برای فروش داره با قیمت خیلی مناسب. اگه هم فرصت خوندن کتاب ندارین، از سایت و اپلیکیشن نوار که خودم خیلی باهاش حال میکنم میتونین نسخه‌ی صوتی این کتابو گوش بدین. 

  تو چالش بیشتر از اینا پیش رفتم ولی فرصت نمیکنم معرفی کنم اینجا. 

  کتاب کلاسیک با حجم مناسب معرفی کنین ملت. نمیدونم چی بخونم واسش! D: 

  المپیک تموم شد، تابستون داره تموم میشه، کلاسا بیست شهریور شروع میشن و هزاران اتفاق بد دیگه داره میفته، ولی همچنان تنها ری‌اکشن من اینه که همینجا نشستم و میگم تف به این چرخ گردون!

  موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست / که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود ..

  پست‌های من درباره‌ی این چالش رو میتونین از صفحه‌ی برچسب Book1395 # یا لینک کوتاه شده‌ی Bit.ly/Book1395 بخونین.

۴ ۰
سُر. واو. شین
۹۵/۶/۱
۱۲ دیدگاه
اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

عن از سراپای این زندگی میرود بالا

دوشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۱۵ ب.ظ

سلام. در این پست میخواهم درباره‌ی یک مساله‌ی مهم و مثبت هجده برای شما کوچولوهای توی خانه صحبت بکنم. یک مساله که به قدری مثبت هجده است که اصلا الآن که بیشتر فکرش را میکنم شما کوچولوهای توی خانه بهتر است بروید جیش کنید و بخوابید و بزرگترهای توی خانه بی آیند و بخوانند حرف‌هایم را. میخواهم درباره‌ی یک چیزی صحبت کنم که تشکیل شده است از شامپو، دست، حمام، آب و حوله و حتی صابان. دیگر خودتان ببینید چه چیزی است. اوه اوه. پس شما هم اگر از آن دسته کوچولوهای سوسول توی خانه هستید بهتر است بروید آن طرف و هرچه که میتوانید از صفحه‌ی مانیتور دورب شوید. 

ما در خانه‌ی مان یک حمام داریم که توی‌اش خودمان را میشورانیم.

بزرگترهای توی خانه هم به کوچولوهای توی خانه کمک کنند که تا جای ممکن از صفحه‌ی مانیتور دورب شوند.

یعنی از آن هایش نیستیم که توی حمام میروند و کار های دیگری میکنند و جیش میکنند و این‌ها. ما فقط خودمان را میشورانیم. در حمام ما یک شامپ رو زندگی میکند. شامپ رو -یا به زبان کوچه بازاری و بی‌کلاسی که میشود شامپو- یک چیزی است که آدم‌ها را تمیز میکند. توضیح‌اش برای شما بی‌سوادهایی که چیزی از زندگی باکلاسی سرتان نمیشود سخت است. در همین حد بدانید بس است.

حتی به نظرم بهتر است خود شما بزرگترهای توی خانه هم یک فاصله‌ی مناسبی را با مانیتور حفظ کنید. یکمی بروید عقب. آری. عقب‌تر. یکم دیگر. خوب است. آقا خوب است. نرو عقب دیگر. بس است. ای بابا. گیر عجب اوشکول‌هایی افتادیم آخر عمری.

بابای‌ام این شامپ رو را -از این به بعد در این جا شامپو صدای‌اش میکنم تا مخاطبان این وبلاگ که شما عزیزان دوست داشتنی هستید بهتر بتوانید متوجه حرف‌های من بشوید- چند سال پیش خرید. آن روز را یادم می آید که بابای‌ام به خانه آمد و بلند گفت بچه‌ها برایتان یک شامپو خریده‌ام. یک شامپو بچه. شامپو بچه. و شامپو بچه را در دستانش بالا گرفت و باز هم داد زد شامپو بچه. هر بار آن شامپو بچه را در دستانش بالا میبرد و داد میزد شامپو بچه! و ما هم داد میزدیم شامپو بچه. انگار شیرشاهی سیمبایی چیزی است. و چون درب راهرو را بابای‌ام باز گذاشته بود کم کم همسایه‌ها هم از خانه‌های شان بیرون آمدند و همه فریاد میزدند شامپو بچه. سپس بابای‌ام رو به ما کرد و گفت شامپو بچه خیلی خوب است چون تنها شامپویی است که آن بی‌ناموس‌ها توی‌اش کست و شر نمی ریزند و پاک و بی‌آلایش است. یعنی منظور‌اش از حرف‌هایی که زد در نهایت همین‌ها بود که من گفتم. ولی من این شکلی یادم مانده است. شاید دقیقاً همین طوری بیان‌اشان نکرده باشد. یک کمی مودبانه تر بیان کرده است شاید. من اینجا نقل به مضمون کرده‌ام درواقع. این را هم باید توضیح بدهم؟ خودتان متوجه نمیشوید یعنی؟ نکند اسکل مسکلی چیزی هستید خدای نکرده؟

خلاصه که از آن روز سال‌ها گذشته است. از آن موقع حتی بابای‌ام هم هیچ وقت از آن شامپو استفاده نکرده است. فقط هر چند وقت یک بار که به حمام وارد میکند و خودش را میشوراند و بعد از حمام خارج میکند به ما میگوی‌اد که از آن شامپو هم استفاده کنیم. ولی ما از آن شامپو استفاده نمیکنیم. دیگر سال‌ها از آن موقع گذشته است. آن شامپو دیگر شامپو بچه نیست. اون بزرگ شده است. قد کشیده و تبدیل به شامپو بزرگ شده است. اون سال‌ها همان جا نشسته و وقتی ماها در حمام لخت بوده‌ایم آن جای‌مان را نگاه کرده است. او اسرار زیادی میداند. او تبدیل به آن شامپوهای بزرگ بی‌تریبتی شده است که از بچگی کسی به او توجه نکرده ولی او به همه توجه کرده. یه همه جا توجه کرده. به همه جای همه توجه کرده. او یک شامپو بزرگ است که با عقده‌ی محبت بزرگ شده است. راست‌اش را بخواهید او عقده‌ی جنسی هم دارد. چرا که حتی از او برای مصارف جنسی هم استفاده نشده است. او یک شامپوی بزرگ است که در زندگی‌اش سختی‌های بسیاری کشیده است و سال‌ها وقتی سختی‌های بسیاری می کشیده بوده است نقشه‌ی روزی را میکشیده که انتقام خود را از ما بگیرد. یعنی اینطوری حدس میزنم من. هفته‌هاست شب ها کابوس میبینم که آن شامپو بالاخره انتقام خودش را از ما میگیرد و بدبخت میشویم همه‌ی مان. ولی هر وقت به مامان‌ام میگویم که بگذارد من بروم این شامپوعه را بریزم توی چاه تابالت و سیفون را روی‌اش بکشم نمیگذارد. هی میگوید که حیف است. حرام میشود. و از همین حرف‌ها. انگار الآن خیلی مفید است و هر روز با آن اورانیوم غنی میکند. 

حالا دیروز من این شامپوعه را برداشتم و ... اه ول‌اش کن ... یک نفری یک کاری کرد که اعصابم را خوارد کرد. این متنه خیلی قرار بود خوب بشود ولی دیگر حوصله‌اش را ندارم. خودتان یک ادامه‌ای چیزی برای‌اش تصور کنید. تف به این زندگی مسخره که ناف‌اش را با اعصاب خواردی بریده‌اند. خون پریـود هفتاد ماده کفتار بالغ به این زندگی تخمی برود.

۶ ۰
سُر. واو. شین
۹۵/۵/۲۵
۹ دیدگاه
اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

در باب حماقت‌های بی‌پایان

يكشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۲۹ ق.ظ

چند تا نکته در رابطه با پست قبلیم و اتفاق ناخوشایندی که برای توکا افتاد بگم من. 

من هیچوقت خودمو یه وبلاگ‌نویس واقعی ندونستم. فقط چون جایی که توش مینویسم اسمش وبلاگه قبول دارم که بلاگر هستم ولی بلاگر بودن واقعی یه چیزی بیشتر از ایناست. اینو برای این میگم که یه دوری افتاده که یه عده میگن این جماعت وبلاگ‌نویس فک میکنن همه چی حالیشونه درحالی که هیچ گهی نیستن. خواستم بگم که من در کل هیچ ادعایی در این زمینه ندارم. فقط بعضی وقتا میام یه چیزایی اینجا مینویسم. همونطور که بعضی وقتا خیلی جاهای دیگه مینویسم. تنها مساله‌ای که هست اینه که سیستم بلاگ بیان برام یه جای متفاوته. نوشتن تو توییتر و اینا رو هرکسی بلده. نوشتن تو بلاگ‌اسپات و اینا هم خوبه ولی یه سیستم ایرانی مزه‌ش فرق داره. از این نظر نوشتن تو بیان همیشه برام ارزشمند بوده و همه جا هم گفتم. 

مسدود شدن وبلاگ توکا لااقل برای خودم دوتا جنبه داشت. اول اینکه بهم یادآوری شد که حضور داخل بیان دلیل بر این نیست که به دلایل مسخره کسی مسدود نشه. خصوصاً بعد از اون مساله‌ی دعوای حقوقی بیان و فتا که یه جو آرامش‌بخشی از این نظر حاکم بود این قضیه واقعاً آزار دهنده بود. و جنبه‌ی دوم این که فهمیدم تو ایران برای مسدود شدن یه وبلاگ حتی به دلیل خاصی هم نیازی نیست! فقط کافیه یه نفر به هر دلیلی گزارش من رو رد کنه و از اونجایی که برادران کارگروه مصادیق فولان هم مطمئناً از منِ وبلاگ‌نویس هیچ حمایتی نمیکنن این قضیه میتونه به سادگی منجر بشه به بسته شدن وبلاگم با تمام نوشته‌هام. چیزی که با اتفاقی که برای توکا افتاد برام مشخص شد این بود که یه قدرتی وجود داره که حتی بیان هم با اون پیشینه نمیتونه از منِ وبلاگ‌نویس در مقابلش حمایت کنه. 

من وقتی تصمیم گرفتم توی بلاگ‌دات‌آی‌آر وبلاگ بسازم با توجه به اینکه سیستم ایرانی بود کاملاً پذیرفته بودم که باید یه سری فیلتر گذاری‌ها رو خودم روی خودم انجام بدم و از یه سری ضوابطی پیروی کنم تا مشکلی پیش نیاد. این قضیه خصوصاً برای اینکه من اصلاً به سانسور کردن حرفام عادت نداشتم اذیت کننده بود ولی خب بخاطر اینکه سیستمی بود که تو ایران واقعاً نمونه نداشت و متفاوت بود -و هست- دلم میخواست توش بنویسم و برای همین قبول کردم و موندم. 

برای منی که خودم تا جای ممکن رو حرفای خودم فیلتر گذاشتم و حتی یه جاهایی طرز نوشتنمو کاملاً تغییر دادم خیلی سنگینه که ببینم حتی همین هم نمیتونه باعث مصون موندن وبلاگم از مسدودیت بشه. یعنی تو شرایط فعلی با این فکر که هر لحظه ممکنه یکی از نوشته‌هام به مزاج یه بابایی خوش نیاد و گزارش رد کنه و مسدودم کنه احساس بدی بهم دست میده. اینو تو پست قبلی هم گفتم ولی بازم میگم که محکم کاری بشه. وقتی شما تو یه سیستم ایرانی مینویسی درواقع نوشته‌هات تو ایران ذخیره میشه و فیلترچی محترمی که اون بالا نشسته و با یه دکمه قدرت‌نمایی میکنه فقط به اینکه به جای صفحه‌ی وبلاگت، صفحه‌ی پیوندها نمایش داده بشه راضی نمیشه. چون در اون صورت هرکسی با وی پی ان یا هر چیز دیگه‌ای میتونه بیاد و بازم وبلاگت رو بخونه. روال اونا به این صورته که به آقا بالاسر تو که همون سرویس وبلاگدهیت باشه دستور میدن و اون رو تحت فشار قرار میدن که بالکل صفحه‌ی وبلاگ و حتی در مواردی کنترل پنلت رو از دسترس خارج کنه. تفاوتش با سرویسای خارجی واضحه. اگه مثلا تو وردپرس بنویسی درواقع اونا دستورای فیلترچی محترم رو به عباس آقاشون هم حساب نمیکنن و هرکسی با هر چیزی که بتونه فیلتر رو دور بزنه میتونه وبلاگت رو بهرحال بخونه. این یعنی اگه خواننده‌ی پای ثابت داشته باشی از دستش نمیدی. فک کنم الآن میتونین کاملاً درک کنین که حجم اعتماد ما به بیان چقدره و رو چه مساله‌ای داریم قمار میکنیم.

اما درباره‌ی پست قبلیم. من هنوز هم اعتقاد دارم جایی که برای نوشتن عادی و صلح‌آمیز (!) هم توش امنیت نداری ارزش شاشیدن روی دیواراش رو هم نداره! قطعاً تعداد کسایی که باهام موافقن از مخالفاش بیشتره. ولی خب روی صحبت من در کل با سیستمی بود که الآن رو تمام سرویس دهنده‌های ایران حاکمه و مستقیماً با بیان نبودم. من الآن هم یجورایی میشه گفت شوک زده‌ام از این که میبینم قدرت فیلترچی به بیان با این همه توان حقوقی‌ای که داره چربیده! ولی خب تو این مساله قطعاً بیان مقصر نیست. پس روی صحبت‌های من هم با بیان نیست. درباره‌ی مساله‌ی مهاجرت هم هنوز روی حرفی که زدم هستم. جایی که کسی که قدرت رو تو دست داره به این شکل ظالمانه ازش استفاده میکنه کم کم ارزش خودش رو برای موندن از دست میده. من برای بیان احترام بسیار زیادی قائلم. با تمام وجود امیدوارم یه روزی در کنار سیستم‌های بزرگ وبلاگ نویسی جهان قرار بگیره و فقط ایرانیا ازش استفاده نکنن. اما وقتی اسلحه‌ای که دشمن داره از هر مانعی عبور میکنه، تفاوتی نداره که تو پشت شیشه سنگر گرفتی یا دیوار بتنی. اون بهرحال میزنه. 

انتظار من از بیان اینه که موضع خودش در برابر این مساله رو واضح و شفاف بیان کنه. بگه در چه صورتی میتونه و در چه صورتی نمیتونه از ما محافظت کنه. در چه صورت قدرت اون زیاده و در چه صورت قدرت فیلترچی. و همینطور انتظار دارم تسهیلات رو برای وبلاگ‌نویسایی که در معرض این مشکل هستن فراهم کنه تا لااقل مطالبشون از دست نره. ساده‌ترین کاری که میتونه بکنه اینه که امکان تهیه‌ی نسخه‌ی پشتیبان رو باز بکنه -واقعاً عجیبه که هنوز این امکان نیست- . یه انتظار دیگه که دارم اینه که بیان هم از ما انتظار داشته باشه! اگه بیان هم بیاد و صادقانه بگه چه کاری از دست وبلاگ‌نویساش بر میاد تا محیط رو بازتر و قابل تحمل‌تر بکنن مطمئنا هیچکدوم از ما کم نمیذاریم و همه‌مون نهایت تلاشمون رو میکنیم تا به هدف برسیم. 

  متن احتمالاً مشکل نگارشی و اینا داره. سرم درد میکنه حوصله‌ی ویرایش ندارم :D 

  با وجود تمام مشکلات هنوز هم بیان برترین سیستم وبلاگ‌نویسی ایران رو داره و تو شرایطی که اکثر رقیباش فقط برای سر پا موندن دست و پا میزنن، اون داره تلاش میکنه تا پیش بره! این برای همه‌ی ما خیلی ارزشمنده. به امید روزی که فشارهای احمقانه‌ای که مجبور به تحملشون هست برداشته بشن.

  این پست رو در راستای تماس بیان با توکا فرستادم. شرحش رو توی این پست نوشته. 

  حرف خیلی زیاد دارم ولی فک کنم همینا کافی باشه ..

۵ ۰
سُر. واو. شین
۹۵/۵/۲۴
۹ دیدگاه
اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم