به‌ هر‌ حال

خودتان را هم بومی میکنیم !

پنجشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۶، ۰۸:۴۷ ب.ظ

یکی از چیزایی که این مدت خیلی زیاد شنیده میشه و من به شدت باهاش مشکل دارم اصرار بیش از اندازه‌ی حکومت به بومی‌سازی همه چیزه. یا شاید بهتر باشه بگم نگاه اشتباه حکومت به مفهوم بومی‌سازی. نگاهی که باعث میشه نسبت به مساله‌ی جالب و مثبتی مثل بومی‌سازی انقدر جهت‌گیری منفی توی جامعه وجود داشته باشه. 

تابحال چندین تلاش گسترده برای بومی کردن یه سری از سیستم‌هایی که مردم به طور روزمره ازشون استفاده میکنن صورت گرفته و بلااستثنا همه‌شون خوردن تو دیوار! از موتورهای جستجوی بومی گرفته که افتضاح محض بودن و عملاً بجز رسوایی چیزی نداشتن، تا سرویس‌های ایمیل بومی با سرمایه‌گذاری‌ها و بودجه‌های کلان که حقیقتاً برای اونا هم کلمه‌ای بهتر از رسوایی به ذهنم نمیرسه. اما سوال اصلی اینه که: چرا؟

یکی از دلایلی که همیشه باعث شده چنین پروژه‌هایی با شکست مواجه بشن نگاه امنیتی حکومت به مساله‌ی بومی‌سازیه. این قضیه هرقدر هم توسط هرکسی تکذیب بشه، کاملاً واضحه که سازمان‌های مختلفی توی کشور هستن که این رو حق خودشون میدونن که هرموقع لازم دونستن به یه سری اطلاعات دسترسی داشته باشن. حقیقت ماجرا اینه که بیشتر از نود درصد مردم اساساً طی استفاده‌هایی که از ایمیل، مسنجر یا هر سیستم آنلاین دیگه‌ای میکنن اصلاً اطلاعاتی که لازم باشه به خاطرش نگران باشن رد و بدل نمیکنن. اما این به هیچ وجه دلیل نمیشه که نیازی نباشه به این نگاه امنیتی اعتراض داشته باشن. دقیقاً مثل این میمونه که اگه یه روز بنا شد وبکم تمام لپتاپ‌های کشور کنترل بشه، انتظار داشته باشیم کسایی که جلوی لپتاپشون کار خاصی نمیکنن اعتراضی نداشته باشن! خب منطقی نیست. از طرف دیگه این نگاه امنیتی کاملا مستعد گسترده شدنه. یعنی اگر بر فرض یه سیستم پیامرسان بومی ایجاد بشه که هم مردم ازش استقبال کنن و هم سازمان‌های سوم شخص رو به مرادشون برسونه، قدم بعدی قطعاً کنترل بیشتر توی زمینه‌های گسترده‌تره. احتمالاً این خبر رو شنیدین که دولت چین برای اتصال به اینترنت قانون احراز هویت گذاشته و بنا به این قانون هرکسی بخواد مطلبی رو روی اینترنت منتشر کنه لازمه نام و اطلاعات کاملش در دسترس باشه. یه گریزی هم اینجا به اینترنت ملی و صحبتایی که پیرامونش میشد میزنم! میبینیم که واقعاً تا رسیدن به اون مرحله فاصله‌ی طولانی‌ای نداریم. 

میشه گفت این نگرش امنیتی اصلی‌ترین عامل مخالفت اکثر مردم با هر چیزیه که پسوند "بومی" داشته باشه. و تا وقتی این نگرش توی سیستم حاکم وجود داشته باشه چنین تلاش‌هایی به شکست قطعی محکومن. خود من به عنوان دانشجویی که کار خاصی هم به سیاست و این داستانا ندارم، اگه بحث انتخاب بشه ترجیح میدم کلاً از هیچ پیامرسانی استفاده نکنم، تا اینکه از یه سیستم بومی ولی با نظارت و کنترل -هرچند احتمالی- استفاده کنم؛ و قطعاً افراد هم عقیده‌ی من کم نیستن.

بحث بعدی نحوه‌ی اجرای پروژه‌های بومی‌سازیه. روال طبیعی چنین پروژه‌هایی اینه که سیستم‌های داخلی توسط استارتاپ‌های داخلی بوجود بیان، پا بگیرن، در صورت لزوم حمایت بشن و جای خودشون رو بین سیستم‌های موجود باز کنن. اینکه دولت اعلام کنه ما انقدر بودجه میدیم برای ساخت فلان سیستم بومی مثل یه جوک میمونه. حالا اصلاً وارد اینکه اون بودجه‌ی کلان قراره دست کی سپرده بشه و به چه شکلی مصرف بشه ندارم. ولی صرفاً چنین حرفی بازم به اون بحث امنیتی بودن ماجرا دامن میزنه. چقدر برای ایمیل‌هایی مثل چاپار و میهن‌میل هزینه شد ولی از هیچکدوم کوچکترین استقبالی از طرف مردم صورت نگرفت. و چقدر برای موتورهای جستجوی بومی مثل پارسی‌جو هزینه صرف شد و چه نتیجه‌ای داد! به همین خاطره که میگم این روندها توی ایران کاملاً برعکس طی میشن. شرکت مستقلی مثل بیان مجبوره به خاطر اینکه لازم نباشه به افراد سوم شخص دسترسی اجباری بده، از عمومی کردن سیستم ایمیلی که ساخته صرف نظر کنه؛ و نهادهای بالادست ترجیح میدن به جای بها دادن به اینجور شرکت‌ها، بودجه‌ای رو به دست یه سری افراد بسپرن که احتمالاً خودشون هم میدونن نتیجه‌ی کارشون قرار نیست با اقبال عمومی روبرو بشه. این یعنی عملاً افراد تصمیم گیرنده دور ریختن بودجه رو به پا گرفتن سیستم‌های قدرتمندی که صرفاً "بومی" هستن ولی "دولتی" نیستن ترجیح میدن. نمونه‌های مشابه زیادن. پروژه‌ی خوبی مثل اسنپ تا وقتی سپاه، اونم به دلایل اقتصادی و نه لزوماً حمایتی، پشتش در نیومد تقریباً توان ادامه دادن با وجود هجمه‌ها رو نداشت. این حمایت هم به این قیمت تموم میشه که اگر روزی برای مثال Uber کارش رو توی ایران شروع کنه، احتمالاً خیلیا ترجیح میدن به جای یه سیستم داخلی که اصطلاحاً "به یه جاهایی وصله" از اوبر خارجی و مطمئن‌تر استفاده کنن. اینه که میگم اساساً پا گرفتن استارتاپ‌ها نیازی به حمایت خاصی نداره، توی این شرایط فقط اینکه سنگ‌اندازی بیخود صورت نگیره خودشون کار خودشون رو میکنن. 

اول متن گفتم که خود مفهوم بومی‌سازی چیز مثبت و خوبیه، ولی تو معنای صحیح خودش. اگر به بومی‌سازی به عنوان محدود کردن یه سری سیستم‌ها به داخل کشور و در نتیجه‌ش دسترسی‌های اطلاعاتی که میتونه داشته باشه نگاه بشه شکستش قطعیه. دلیلش هم مشخصه، مردم ترجیح خودشون رو بارها نشون دادن. ولی اگر این بومی‌سازی کاملاً برعکس این باشه چی؟ فرض کنین نگاه‌ها به ماجرا عوض بشه و دولت اعلام کنه از استارتاپ‌هایی که توان ایجاد فلان سیستم رو در حد بین‌المللی دارن حمایت میکنه. یعنی برای مثال همین بیان برای گسترش زیرساخت‌های سیستم بلاگ و جهانی کردنش راه بازی داره و اگه خودش جربزه‌ش رو داشته باشه ازش حمایت میشه. یا مثلاً فلان پیام‌رسان اگر توان پشتیبانی و حفظ امنیت سیستمش رو داشت کارش رو گسترده‌تر میکنه و اگر لازم بود ازش حمایت میشه. [البته بازم میگم منطقی‌ترین روال رشد استارتاپ‌ها از طریق سرمایه‌گذاری‌های غیر دولتیه؛‌ ولی فرض کنیم دولت هم خیلی مشتاقه که تو این چیزا یه کمکی بکنه!] 

در این صورت میشه واقعاً امید داشت که یک سیستم ایرانی داشته باشیم که ازش استقبال میشه. مساله کاملاً واضحه؛ مردم سیستم درون کشوری که هدفش محدود کردن جریان ارتباطات و احتمالاً نظارت باشه -و دائماً درباره‌ی ضعف امنیت و راحت بودن نفوذ به اطلاعاتش گزارش منتشر بشه- رو دوست ندارن، ولی سیستم ایرانی که دائماً از نظر امنیت و امکانات پیشرفت کنه و مسیرش رو به سمت جهانی شدن طی کنه دوست دارن! باز خودم به عنوان یه دانشجوی ساده رو مثال میزنم. من اگر بدونم این سیستم ایرانی که توش وبلاگ مینویسم [البته اخیراً نمینوشتم :)) ولی خب] خارج از ایران هم خدمات زیادی میده و هزاران یوزر داره احساس خیلی بهتری از نوشتنم پیدا میکنم و قطعاً ازش برای پیشرفت بیشتر حمایت میکنم. یا اصلاً ساده‌تر از این. من اسمم سروشه. اگر پیام‌رسان ایرانی سروش سرعت،‌ قدرت و امنیت بالایی داشته باشه و ببینم توی کشورهای دیگه هم به خاطر امکاناتش داره مورد استقبال قرار میگیره و مسیر خوبی داره نه تنها ازش استفاده میکنم بلکه پزش رو هم میدم! والا D: 

ولی این نگاه فعلی بجز هدر دادن بودجه، بیشتر کردن نارضایتی و نهایتاً شکست پروژه‌های بومی‌سازی هیچ نتیجه‌ی دیگه‌ای نداره. امیدوارم هرچه زودتر آقایون اشتباه کارشون رو متوجه بشن و به جای نهادهای دولتی که سیستم‌های محدود داخلی تولید میکنن، شاهد استارتاپ‌های مستقل و خوش‌ذوقی باشیم که در حد بین‌المللی فعالیت میکنن. میدونم زیادی خوشبینانه‌س ولی بالاخره یجوری باید متنو تموم کنم دیگه! D: 

  یه موقعایی لازمه آدم خودشو از همه جا بکشه کنار و یه سر و سامونی به افکارش بده. خیلی جوابه! 

   موزیک Metallica - The Unforgiven II رو هم همینجوری محض حس و حالش گوش بدین اگه حال داشتین.

Localization

۱۰ ۰
سُر. واو. شین
۹۶/۱۰/۲۸
۹ دیدگاه
| اشتراک‌گذاری: به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

یک به‌هرحالِ چهار ساله!

پنجشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۲۲ ب.ظ

امروز برای من از دو جهت روز مهمیه. از یه طرف روز وبلاگستان فارسی رو داریم و از طرف دیگه سالروز شروع به کار این وبلاگ! درباره‌ی اولی سال‌های قبل توضیح زیاد دادم. گفتم که شروع همه چیز از این پست بود، توی "وبلاگ اصلاً یعنی چه؟" از نوشتن خودم گفتم و توی "تیشه بر ریشه‌ی وبلاگستان فارسی" توضیح دادم که چرا نباید وبلاگمون رو روی تلگرام و اینستاگرام بنا کنیم. تو حیطه‌ی این موضوع حرف برای گفتن زیاد هست ولی خب هرچیزی از یه حدی بیشتر بشه عن ماجرا در میاد. برای همین فقط به لینک دادن به پست سال‌های قبلم و گفتن این جمله بسنده میکنم که برای قدرت گرفتن دوباره‌ی وبلاگستان فارسی و نیفتادنش دست آن سایرین، فقط باید نوشت و گفت و آگاه کرد!

اما این وبلاگ [که تنها وبلاگم نیست اما عزیزترینشونه!] امروز چهار ساله شد. از 16 شهریور 1392 تا همین روز و همین ماه از سال 1396. از روزی که کم‌کم داشتم از رسیدن ایمیل دعوت‌نامه‌ی بیان ناامید میشدم و اومدنش طوری هیجان‌زده‌م کرد که به محض اینکه فرصت کردم وبلاگمو ثبت کردم -انگار اگر دیر میجنبیدم منصرف میشدن و دعوت‌نامه رو پس میگرفتن!- ، تا امروز که بعد از چهار سال تلاش برای حفظ اصالت این وبلاگ دوباره پشت لپتاپ نشستم تا گذشته رو ورق بزنم. از روزی که این پست ارسال شد، تا امروز که دارم این نوشته رو مینویسم. 

طی این مدت چیزای زیادی به من گذشت و تلاشم بر این بود که از هر اتفاق مهم یه نشونه‌ی هرچند کوچیک توی این وبلاگ جا بذارم. منظورم از اصالت هم همینه. توی این مورد معنی اصالت برای من، معنا داشتنه. یعنی تلاش کردم که تا جای ممکن صفحه‌های این وبلاگ رو از چرت و پرت نویسی دور نگه دارم. البته منظورم مدل پستایی که تو صفحه‌ی #جفنگیات میفرستم نیست، همونا هم هرکدوم برام یه چیزی رو زنده میکنن، شاید یکی از دلایل اهمیت این وبلاگ برای من همین باشه که تا جای ممکن از هرزنویسی دور نگهش داشتم، لااقل از نظر خودم، و هر پستی رو که رندوم هم باز کنم یه خاطره‌ی تلخ یا شیرین کوبیده میشه تو صورتم! 

از این وبلاگ که بگذرم، میخوام درباره‌ی سیستم بیان صحبت کنم. قبلاً گفته بودم که بیان باعث شد من از مهاجرت کامل به سیستمای خارجی صرف نظر کنم و بار و بندیلمو همینجا باز کنم. اوایل تنها دلیل این اتفاق امکانات و پشتیبانی خیلی خوبی بود که داشت. یه تیم کوچیک با کارهای بزرگ و ایده‌های بزرگ‌تر! اما اون موقعا اتمسفر بیان برای من -اگه نگم اذیت کننده بود- جذاب نبود. همین الآن هم حجم زیادی از فضای بیان رو وبلاگ‌های ارزشی و مذهبی تشکیل میدن ولی اون موقع اکثریت قاطع این سرویس از این مدل وبلاگا تشکیل شده بود. من مشکلی با وبلاگ‌نویسی ارزشی ندارم و اتفاقاً خیلی هم خوبه که یه فرد مذهبی یا کلاً هر فردی با هر عقیده‌ای بتونه بیاد و نظراتش رو رو با کار فرهنگی بیان کنه. ولی بالاتر هم گفتم که هرچیزی که از یه حدی بیشتر بشه چه اتفاقی میفته! یکی از خاصیت‌های وبلاگ‌نویسی اینه که آدم توی محیطی بنویسه که تعدادی هم فاز و هم بیان خودش هم اونجا باشن؛ و با توجه به اینکه من اینجا زیاد تو فاز نوشتن عقیدتی و خصوصاً مذهبی نیستم توی اون محیط خیلی راحت نبودم. 

اما گذر زمان و خصوصاً شرایطی که برای بلاگفا پیش اومد و باعث سرازیر شدن نویسنده‌های اون به بیان شد، یه نقطه‌ی عطف برای این سیستم بود که طی اون تعادل نسبتاً خوبی توی سبک وبلاگ‌ها برقرار شد. از بین نویسنده‌هایی که مهاجرت کرده بودن افراد خیلی قوی‌ای پیدا شدن که سطح نگارش رو به شکل لذت‌بخشی بالا بردن. این مساله باز توی ماه‌های اول حماسه‌ی بلاگفا کمتر خودشو نشون میداد، ولی به عقیده‌ی من اون ماجرا خواه ناخواه باعث یه جریان سازی شد که طی اون هنوز هم نویسنده‌های قوی‌ای دارن سر بر میارن و تعدادشون بیشتر و بیشتر میشه. این اواخر که بعد از یه مدت دوری طبق عادت قبلیم شروع کردم به گشت و گذار توی وبلاگای جدید و قدیم، به تعداد زیادی نویسنده‌ی خیلی خوب برخوردم که ساعت‌ها میشه بدون خستگی پای نوشته‌هاشون نشست و خوند و لذت برد. این اتفاق خیلی خوبیه و باعث میشه آینده‌ی خیلی روشنی برای بیان و کلاً فضای وبلاگ ایران به ذهن آدم بیاد. خدا رو چه دیدی! شاید چندین سال بعد تیتر یه مقاله‌ی تحلیلی، تاثیر این برهه‌ی زمانی توی اوج گرفتن دوباره‌ی وبلاگ‌نویسی توی ایران باشه. 

دلیل تاکید من روی مهم بودن وبلاگ توی فضای مجازی واضحه. خوندن، مهم و تاثیر گذاره و نوشتن از اون هم بیشتر. وبلاگ تقریباً تنها چیزیه که میتونه به بهترین شکل این مسائل رو توی جامعه رواج بده و تنها مفهومیه که اگر بهش بها داده بشه توان ایستادن جلوی بخش مضر فرهنگ تلگرامی و اینستاگرامی رو داره؛ که با تبر به جون ریشه‌ی فرهنگ جامعه افتادن و دارن وضعش رو از قبل هم خراب‌تر میکنن. [من با تلگرام و اینستاگرام مشکلی ندارم و خودم هم ازشون استفاده میکنم. منظورم یه طیف خاص اتفاقاتیه که این مدل شبکه‌ها باعثش شدن و توی پست سال قبلم توضیحش دادم.] وبلاگ به دنبال خودش کتابخونی میاره، تفکر میاره، نقادی میاره و ده‌ها چیز دیگه هر هرکدوم هرقدر هم کوچیک باشن، نهایتاً تاثیر بزرگی روی بدنه‌ی فکری جامعه میذارن و اون رو به جلو هل میدن.

در نهایت هم باز برگردم به همین وبلاگ. اینجا در برابر خیل بزرگ وبلاگ‌های خوبی که دارن فعالیت میکنن بیش از حد کوچیکه. ولی خب برام ارزش معنوی بالایی داره. خودم از همه بیشتر بخاطر کم آپدیت کردنش از خودم شاکی‌ام و واقعاً دوست دارم به اون سطح فعالیتی که تو ذهنم دارم برسونمش. ولی متاسفانه این قضیه شرایط زیادی رو میطلبه که بیشترشون فکری هستن و تا وقتی حس نکنم واقعاً وقتشه نمیتونم سمتش برم. امیدوارم تو این سال جدید وبلاگم بتونم بیشتر از قبل بنویسم تا هم خودم حس رضایت بیشتری داشته باشم و هم نظرات اون دوستانی که بهم لطف دارن رو بیشتر از قبل توی کامنت‌ها ببینم. ولی شما بنویسین! من هرقدر هم کم بنویسم، در عوضش زیاد میخونم و خیلی وقتا پیش میاد که ساعت‌ها توی نوشته‌های وبلاگای مختلف غرق میشم. زیاد بنویسین و دیگران رو هم به نوشتن ترغیب کنید! [ حق دارین الآن بگین تو کی باشی که بگی ما چیکار کنیم! ولی خب دیگه! D: ]

به امید روزهای بهتر و پربارتر ! ..

  فکر نمیکنم بیشتر از این نوشتن کمکی بکنه. فقط امیدوارم این روند خوبی که گفتم ادامه پیدا کنه و به یه اوج قبل از سقوطِ دوباره تبدیل نشه!

 

Persian Blog's Day 96

۱۰ ۰
سُر. واو. شین
۹۶/۶/۱۶
۲۵ دیدگاه
| اشتراک‌گذاری: به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

روز ملی قاصر

جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۰۲ ب.ظ

ما داریم توی کشوری زندگی میکنیم که اساساً توش هیچکس به مرگ طبیعی نمیمیره. توی زیست بوم ایران مرگ در مفهوم کلی به دو دسته تقسیم میشه: شهادت و قصور پزشکی! یعنی شما یا سرباز هستی و میری سوریه اون طرفا شهید میشی، یا در اثر قصور پزشکان نابخرد از بین میری. درواقع ما با پدیده‌ای روبرو هستیم به اسم جامعه‌ی پزشکی، که توی چشم شما ملت نگاه میکنه و هی قصور میکنه، قصور پشت قصور!

خود من تا جایی که یادم میاد هربار که کسی فوت کرد [فارغ از سن و شرایط زندگیش] پشتش فحش و لعنت بود که به پزشکای بی‌سواد حروم‌خور نثار شد. این مساله هم فقط مربوط به هنرمندا و آدمای معروف نیست، همین آدمای عادی و معمولی اطراف ما هم همینطورن. یکی دو ماه پیش مادربزرگ یکی از دوستای من فوت کرد. حالا دقیقاً در جریان سن ایشون نیستم ولی خاطراتی که تعریف میکرد حدوداً برمیگشت به زمان احمدشاه قاجار! اواخر دیگه حرف هم به زور میزد. وقتی خبر فوت ایشون رو با تلفن به دوستم اطلاع دادن، فحشی که همزمان به پزشکای بیمارستان دادن رو هم با گوشای خودم شنیدم. دایی این دوستمون اعتقاد داشت که مادرش سرحال بوده و تا همین دیروز صد متر رو زیر 8 ثانیه میدویده و قصور پزشکی باعث شده که ایشون شبونه تو خواب تموم کنه. احتمالاً منظورش این بوده که قصور پزشکی که تو بیمارستان اون سر شهر شیفت بوده از راه دور باعث مرگ مادر ایشون توی تخت خواب خودش شده! یا در یک مورد دیگه همین چند مدت قبل یکی از آشناها سرما خورده بود رفته بود بیمارستان دولتی، اونجا یه دانشجوی پرستاری پنی‌سیلین رو اشتباه زده بود و گویا حین تزریق عصب سیاتیک این داداشمون عروس شده بود. واقعاً از نظر من تمام فحش‌هایی که به بستگان درجه یک پزشک معالج این آشنای ما حواله شد کاملاً بر حق بودن. اون دکتر بی‌سواد بیجا کرد پنی‌سیلین نوشت که بعدش اون دانشجوی پرستاری تزریق رو اشتباه انجام بده! آخه تا کی جامعه‌ی ما باید از حضور این پزشک‌های جاهل آسیب ببینه؟ 

همین موضوع برای افراد معروف هم پیش میاد و احمالاً شما بهتر از من در جریان هستید که چقد فاز داره پیگیری و هشتگ زدن تو این موارد! برای مثال خیلی از عزیزانی که برای مرگ استاد کیارستمی هشتگ قصور پزشکی راه انداختن قبل اینکه شروع کنن به توییت کردن، یه سرچ کردن ببینن این جناب کیارستمی کی بوده اصلاً! چون کلاً این عزیزان وقتی برای تلف کردن پای سینمای ایران نداشتن هیچوقت و تو عمرشون فقط فیلمای کوئنتین تارانتینو و کریستوفر نولان میدیدن! ولی خب عصر اطلاعات باعث شده حتی این دوستان هم فقط با یه سرچ ساده بتونن ظرف نیم ساعت به طرفدار پر و پا قرص قدیمی و حتی منتقد آثار استاد کیارستمی تبدیل بشن! چه توییت‌ها که ارسال نشد و چه هشتگ‌ها که زده نشد و چه حکم‌ها که بریده نشد و صد البته که همه هم به حق بودن. چرا که قطعاً مردمی که خودشون لحظه‌ی فوت اونجا بودن خیلی بهتر از پزشکی قانونی فاسد جنایتکار در جریان جزئیات اون قصور پزشکی هستن. جناب استاد بزرگوار داریوش مهرجویی هم که مهر تایید نهایی رو پای نامه زدن که: پزشکان احمق باعث مرگ کیارستمی شدند! و خب درست هم میگن. کی وجودشو داره مخالفت کنه!

همین موضوع ادامه پیدا کرد تا در نهایت رسید به تیتر جدیدترین قصور پزشکی خاورمیانه. در جریان هستید که توی آخرین اظهارات پرونده‌ی حمید صفت ادعا شده که قصور پزشکی باعث فوت پدر ایشون بوده. و خب بازم حق دارن! صددرصد حق دارن! این که جناب حمید خان صفت گرفته پدر ناتنیش رو مث سگ زده که دلیل فوت نمیشه، قطعاً پای یک پزشک در میون بوده! اصلاً‌ من نمیدونم وقتی پزشک‌ها دارن توی این جامعه قدم میزنن و نفس میکشن چرا باید کسی بمیره؟ چه معنی داره؟ مگه دولت پول مفت داره به دانشگاه‌های علوم پزشکی میده که مردم هر روز به دلایل واهی مثل تصادف و دعوا و آوردوز بمیرن؟ 

اما با تمام این تفاسیر باید بگم نظر منم اینه که پزشک‌ها قاصرترین افراد روی زمین هستن. واقعاً عامل اکثر مرگ و میری که روزانه رخ میده خود این پزشکا هستن، چرا که اولین کسایی بودن که توانایی داشتن جلوی هر اتفاق بدی رو بگیرن. اونا خیلی ساده میتونستن با به دنیا نیاوردن یه مشت مشنگ جلوی تمام اتفاقات بد دنیا رو بگیرن ولی این کار رو نکردن و دنیا رو به این وضعی که الآن میبینیم انداختن!

ولی خب مردم عزیز و مهربون و بزرگوار ما با این اوصاف باز هم یه روز رو به اسم روز پزشک قرار دادن تا حسن نیت خودشون رو به این شیاطین ثابت کنن. اما چه سود!‌ به زعم من اسم این روز باید به روز ملی قاصرین شیاد تغییر پیدا کنه تا تمام جامعه یک رنگ از تناقض‌ها خالی بشه و هیچ لکه‌ی کوچکی هم در حمایت از پزشکا توی هیچ بخشی از این کشور دیده نشه!

  من در جریان هستم که پزشکای بی‌صفت زیادی هم توی جامعه هستن که یا سواد کافی ندارن یا وجدانشون کفایت کارشون رو نمیکنه! لزومی به یادآوری نیست. خود منم بارها اشتباهات پزشکی رو اطرافم دیدم، ولی حجمشون در برابر هوشمندی‌هایی که زندگی‌ها رو نجات میده خیلی کم و ناچیزه. به چشم اومدنشون انرژی میخواد! 

  در کنار اون بنظر من باید این رو هم در نظر گرفت که درسته که ما پزشک بد داریم، ولی به همون میزان سیاستمدار بد، معلم بد، روحانی بد، تاجر بد و رفتگر بد هم داریم! چرا که هیچ شغلی ذات انسان‌ها رو غربال نمیکنه. این رو باید قبول کرد.

  عجب تابستونی بود ! 

۱۱ ۱
سُر. واو. شین
۹۶/۶/۳
۲۱ دیدگاه
| اشتراک‌گذاری: به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

خیالات کنکور زده

دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۱۹ ق.ظ

هر چند روز میام صفحه‌ی پست جدید وبلاگو باز میکنم یچی بنویسم در بیام از خجالت تاریخ بین مطالب. بعد هی میگم ولش کن حالا. چه عجله‌ایه. ننویس یه مدت. یکم مقاومت کن این عطشه بفهمه افسارت انقدرام شل و ول نیست. یکم اراده به خرج بده. آخرشم یا گه گداری موفق میشم یا اگه نشدم میرم یجا دیگه مینویسم. اونور مثلاً. یا اون یکی ور. یا تو اون دفترچه قهوه‌ای خوشگله. توییتر و تلگرام و اینام داستانی شدن. یه بحثی که میاد تو ذهنت میتونی تو وبلاگ چن صفحه بنویسی انقد کش بدی و هم بزنی که ته دیگش هم بیاد بالا، اونجا دو خط مینویسی میزنی انگیزه‌ی نوشتنو میسوزونی میره پی کارش. انقد سطحی که انگار دوتا قاشق از رو دیگ ورداشتی ریختی اونور، تهشم دیگه ته میگیره بوی سوختگیش میزنه بالا باید بریزیش دور تا سری بعدی. 

من اصولاً آدم خاطره‌بازی نیستم. شایدم باشم، ولی فک کنم نیستم. تا جای ممکن سعی میکنم نرم تو گذشته، بشینم خیره بشم به آینده ببینم چی قراره پیش بیاد. ولی خب یه سری خاطره‌ها خیلی سمج میشن گاهی. هرقدرم بگی خاطره‌باز نیستی اینا یه وقتایی میان دستتو میگیرن میگن بیا بریم بازی. هی بگو نمیام. نمیخوام. ولم کن. هی میگه بیا بریم خوش میگذره. میگی اون دفه هم گفتی خوش میگذره، همش نشسته بودیم یه گوشه، اون پاکته تموم شد تهشم خوش نگذشت. تو هم که سرت همش تو گوشیت بود تهش بی‌خوابیش موند واسه من. هی میگه نه این دفه فرق داره. پاشو بیا بهت میگم. معمولاً هم راضیت میکنن بری. بس که سمجن سگ مصبا. البته من معمولاً‌ خودم مقاومت میکنم. ولی یه وقتا نمیشه دیگه. 

خرداد یه ماه خاصیه همیشه. میاد یه حس و حال غریبی میاره آدمو در بر میگیره. از یه ورش بوی سیاست میاد، از اون ور یاد و خاطرات یه سری دورانا. ولی همه‌ی اینا به کنار، یکی از بخشای جذاب خرداد بیست و دومشه که میاد دست منو میگیره کشون کشون میبره عقب. میبره جلو یه صندلی میگه نگاش کن، یادت میاد اینو، نشستی روش خوش خوشان کنکور دادی. انگار نه انگار چی قراره بشه؟ انگار نه انگار هر تستی که میزنی قراره چندین کیلومتر تو رو از چیزایی که بخاطرشون کنکور میدی دورتر کنه؟ انگار نه انگار که داری پا میذاری تو مسیری که کاری میکنه دو سال دیگه این موقع ساعت 5 صب بشینی پای لپتاپت به این فک کنی که جمله بعدی چی بنویسی؟ خلاصه از این حرفا. منم میگه یادمه، که چی؟ میگه هیچی دیگه. یادت بیاد. غرق در خاطرات شو. منم میگم باشه. بعد پا میشم میام پای لپتاپ به این فک میکنم که جمله بعدی رو چی بنویسم. 

ولی دوران عجیبی بود دوران کنکور. دو سال گذشت از اون روز ولی خصوصاً روز آخرش رو خوب یادمه. روز آخری پاشدیم با بچه‌ها گفتیم چیکار کنیم؟ بریم بیرون‌ تا از حال و هوای سنگین کنکور دور شیم؟ استثنائاً بریم در آغوش خانواده تا فضای استرس‌زای کنکور بیشتر آوار شه رو سرمون؟ تهش اجماع بر این شد که جمع شیم ببینیم کنکور ریاضی چه خبر بوده. قشنگ یادمه چطور اون دوستم گرخیده بود. یا اون یکی سر شیمی تقریباً به تشنج افتاد. یا چجوری من و اون یکی و اون دوتای دیگه تلاش داشتیم وضعیت رو عادی جلوه بدیم. خوب یادمه که میگفتم درسته هیجده تا سوال مساله‌ای شیمی اومده ولی دلیل نمیشه واسه مام زیاد بیاد که . ولی تو دلم میگفتم عجب گهی خوردی سروش. پامیشدی میرفتی هنری چیزی میخوندی. خیلی روال و قشنگ تهش با یه گیتار سر مترو تئاتر شهر امرار معاش میکردی. فارغ از مصائب روزگار. ولی گذروندیمش. چیزی که هیچوقت بش فکر نمیکردم مرور کردن دین و زندگی ساعت 12 شب قبل کنکور بود. انقد واسه ریاضیا ساده داده بودن که پشمم خزان شد. گفتم آقا انقد قرار باشه ساده بیاد دهنم سرویسه من واسه شرایط پیچیده آماده شدم فقط. ولی تهش برا ما یکم سخت‌تر اومد الحمدلله. تهشم به روال شبای قبل انقد با Subway Surfers ور رفتم تا خوابم ببره. 

آزمون خوبی هم بود. جلسه یاری کرد. مراقبا خوب بودن. دمای هوا در طی آزمون باهام تعامل داشت. فقط وسطای جلسه نور خورشید افتاد تو کلاس میخواست به برگه‌م دست درازی کنه که همونم در توانش نبود، رسید به لبه‌ی پاسخبرگ من و بعدش برگشت رفت عقب. حال خوبی بود. برگه رو که تحویل دادم بوی آزادی میومد. بو رو دنبال کردم تا خود خونه میرفت. از کلاس آزمون که زدم بیرون باد کولر ته راهرو خورد بهم پوستمو نوازش کرد. پیامشو دریافت کردم. داشت میگفت شل کن کنکور زبان رو نرو. منم که بنا داشتم اون بوی آزادی رو دنبال کنم گفتم چشم آقا نمیرم. گشاد کردم نرفتم. عوضش تا تونستم بوی آزادی رو استشمام کردم. تابستون رو تا سرحد استطاعت خوش چریدم. خوب بود آقا. خوب بود تا اعلام نتایج و رنگ قهوه‌ای ماندگاری که تا عمر دارم میمونه رو پیشونیم. نتایج که اومد مانیتورو نگا کردم دیدم پزشکی اومده، سراسری هم اومده ولی آرمان‌های خودم چی شدن پس؟ این کجا اون کجا؟ دیدم صدا پا میاد، سرمو برگردوندم دیدم آرمان‌هام دارن میدون دور میشن. خیلی نگاشون کردم. دور شدن رفتن تا شدن یه سری نقطه‌ی کوچیک تو افق. گردنم خسته شد دیگه برگردوندم رو مانیتور ..

خیلی گذشت. دو سال گذشته الان. یک دهم طول عمر فعلیم. بیست تقسیم بر دو. یه سری از اون نقطه ریزا اومدن دوباره. برگشتن سمتم. اومدن تو دستم. ولی اکثرشون دیگه پیداشون نیست. ینی هست هنوز خاطراتشون تو ذهنم. ولی خودشون رفتن یجا که فقط خودم باید برم تا پیداشون کنم. اونام منتظر موندن. نرفتن جای دیگه. ولی خودم باید برم سمتشون. نشده تا الآن. ولی امید هنوز پابرجاست. باید بشه. 

دو سالی که گذشت پر اتفاقای عجیب غریب بود. پر فراز نشیب بود. پر بود از اومدنا و رفتنا. چقد آدم که آواز "من میمونم"ـشون کـ×ون آسمونو پاره کرده بود ولی تهش همون شد که خودم بهشون گفتم بودم، به وقتش کیفشونو برداشتن گفتن هر اومدنی رفتنی داره، حلال کن. به هیچکدوم یادآوری هم نکردم که گفته بودن میمونن، که قرار نبود برن. عادت ندارم بگم این چیزا رو. یه "مراقبت کن" میگم و راهیشون میکنم سمت زندگیشون. از اون طرف خیلیا اومدن یه سری کارا کردن و رفتن. خوب داشت بد هم داشت. ولی زندگیه دیگه. بداش بیشتر بود. بدایی که یه موقعا فقط حالمو ریختن به هم. یه موقعا هم خیلی چیزا رو تحت تاثیرشون قرار دادن. عین خیالشون هم نبود. شاید هم بود. ولی مگه فرقی میکنه؟ اون ردپا مهمه که بهرحال گذاشتن پشت سرشون. ولی خب موردی نیست. عادت دارم به گذشتن از این مسائل. میگذرن میرن و کسی هم به هیچ ورش نمیگیره. بدیهی اینه که تو این دو سال خیلی خاطره‌ها جمع شد و این تازه اول یه مسیر پر پیچ و خمه که هیچ آینه‌ی محدبی هم سر گردنه‌هاش نداره. فقط باید پا رو گذاشت رو گاز و سعی کرد هرجا پیچ میچرخه، فرمون هم بچرخه. بالا اومدن از دره‌هاش مصیبته. جدی میگم. امتحان کردم چند بار. خودمو انداختم پایین ببینم میشه بالا اومد یا نه. تونستم ولی مصیبت بود. جاهاش مونده هنوز. 

بیست و دوی خرداده دیگه. میاد سرکشی میکنه میره. این فکر و خیالا رو هم همینجوری آویزون از کوله‌بارش میاره آوار میکنه رو سرم. ولی یه چیز مشخصه برام. این دو سالو بیخیال. ولی سال کنکور من برام سال خوبی بود. خاطره‌ی بد هم داشت ولی سال تر و تمیزی بود. پاک بود. حاشیه نداشت. پر از خاطره‌ی خوب و تلاش و پیش رفتن بود. برعکس خیلیا هر موقع بهش نگاه میکنم لبخند میاد رو لبام. پیش خودم میگم خوب چیزی بود، ولی بدیش اینه که این خوبیا همیشه پایدار نیستن و همیشه هم به چیزای خوبی ختم نمیشن. 

ولی خب امید هست. باید پیش رفت و هر قدمی که جلوتر میری کوله پشتیت هم سنگین‌تر بشه. غیر این باشه زمین میخوری و بلند شدنش یه موقعایی خیلی سخت میشه. 

بخوام بنویسم همینجوری مینویسم. تمومش کنم بهتره. فقط اینکه خوشحالم از اینکه بعد این همه اتفاق الآن یجورایی شفافم با خودم. بعد یه مدت گیج و منگی بیخود باز دارم خودمو جمع و جور میکنم. حس خوبیه یجورایی. برنامه زیاد دارم و همه‌شون هم به عمق و کیفیت همون خوابی هستن که دو سال پیش این موقع توش بودم! 

جدی دو سال پیش بود! سه ساعت دیگه خانومه تو بلندگو میگه بردارین اون برگه‌های لامصبو .. 

۱۰ ۰
سُر. واو. شین
۹۶/۳/۲۲
۲۷ دیدگاه
| اشتراک‌گذاری: به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

کتاب‌های خود را کـ×ن به کـ×ن روشن نکنید!

سه شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۵۰ ق.ظ

تقریباً هر چیزی تو دنیا به یه زمانی برای هضم شدن و جا افتادن نیاز داره. طبیعیه. غذا که میخوری زمان میخواد تا هضم شه. از خواب بیدار میشی یکم زمان میخواد تا بیداری جا بیفته برات.  کسی میزنه در گوشت یکم وقت میخواد تا هضمش کنی. و کلی مثال دیگه که میشه گفت. در مقابل کمن چیزایی که نیاز به وقت برای جا افتادن نداشته باشن. مثلاً اگه جاش باشه و سیگاری باشی میتونی چند تا رو پشت به پشت روشن کنی و آخ هم نگی. 

از بین چیزایی که هضمشون به یه مقدار وقت نیاز داره، اون چیزایی که با ذهن و فکر آدم سر و کار دارن یه مقدار حساس‌ترن. یه چیزایی مثل کتاب خوندن .. بیخیال حوصله‌ی مقدمه چینی ندارم! D:

آقا یه کلام. کتاب سیگار نیس که کـون به کـون روشن کنین! و اصولاً برعکس سیگار جوری نیست که هرجایی و تو هر حالی بتونین روشن کنین و احتمالاً ازش لذت هم ببرین. کتاب خوندن شرایط محیا و ذهن آماده میخواد. هر کتابی که میخواد باشه. وقتی میخوای کلمات یه کتاب رو بخونی درواقع قصد داری ذهن یه نفر رو بگیری تو دستات و لمسش کنی. وقتی یه کتاب منتشر میشه و به دست تو میرسه یعنی اون فرد یه بخشی از مغزش رو گذاشته توی دستات و داره افکارش رو مستقیماً باهات در میون میذاره. قصد ندارم بگم کتاب چقد چیز مقدس و خوبیه و های و وای و اینا. ولی حقیقت ماجرا همینه. وقتی سر و کارت مستقیماً با افکار و ذهن یه نفر باشه باید باهاش جور دیگه‌ای برخورد کنی. این اتفاق فقط هم تو کتاب خوندن پیش نمیاد. وقتی یه نفر جلوت میشینه و با هم درباره‌ی یه موضوعی تبادل نظر میکنین هم کم و بیش همین اتفاق میفته. اینجور مواقع باید برای هضم افکار اون فرد یکم وقت گذاشت؛ یکم تامل کرد و زمان داد و ترجیحاً سعی کرد تا یه اتفاقی تو ذهن خود آدم هم بیفته! یعنی باید تلاش کرد تا اون ارتباطی که به هر شکلی برقرار شده بیخود و بدون تاثیر از بین نره. 

اینجوری بهش نگاه کنین که افکار یه آدم به عنوان مهم‌ترین داشته‌های اون فرد، حاصل تجربیات کامل یه زندگی هستن و وقتی انقدر قوی بودن که توسط یه نفر روی کاغذ نوشته بشن، چاپ بشن و به دست شما برسن یعنی واقعاً اون اهمیت رو داشتن! 

برای همین وقتی یه کتاب رو خوندین و تمومش کردین یعنی درواقع یه بخش از ذهن یه نفر رو وارد خودتون کردین. پس طبیعتاً باید به اون ذهن و افکار تازه وارد اجازه بدین که جاگیر بشن. یعنی هرقدر زمان لازمه به اون کتاب بدین و بهش فکر کنین تا یه نتیجه درباره‌ش بگیرین. تا حس کنین یه برداشتی ازش داشتین و یه تاثیری روتون داشته، یا لااقل تونستین افکاری که اون کتاب بهتون منتقل کرده رو منطقی رد کنین و تاثیرش رو خنثی کنین. ولی چیزی که مهمه اینه که صرف خوندن یه کتاب و تموم کردنش و سریعاً رفتن به سراغ کتاب بعدی راهش نیست.

بنظرم در کل توی خوندن یه کتاب دو تا لذت بزرگ وجود داره. یکیش اینکه از نثر و نحوه‌ی انتقال مفاهیم توی متن لذت ببریم. این همون لذتیه که خوندن بعضی جملات تاثیر گذار کتابا برامون دارن و باعث میشن اونا رو برای دیگران هم بفرستیم. ولی لذت دومی هم وجود داره که از اولی خیلی بزرگ‌تره اما اکثر ماها خودمون رو ازش محروم میکنیم؛ اون هم زمانیه که بعد از تموم شدن هر کتاب به خودمون میدیم تا توی سکوت و با آرامش به مفاهیمی که ازش دریافت کردیم فکر کنیم و هضمشون کنیم. از این مورد بدتر هم وقتیه که هدف از خوندن یه کتاب فقط تموم کردن و از سر باز کردنش باشه. اون موقعه که حتی ممکنه انقدر سطحی از متن بگذریم که همون لذت اول رو هم احساس نکنیم. این کار عملاً وقتی که برای اون خوندن گذروندیم رو پوچ میکنه. 

درستِ ماجرا اینه که به کتابا زمان بدیم؛ هرقدر که لازمه. نمیگم من خودم همیشه این رو رعایت میکنم ولی لااقل اکثر مواقع سعی میکنم بهش عمل کنم. مثلاً یادمه بعد از 1984 حدود دو یا سه هفته هیچ کتابی نخوندم تا فقط بهش فکر کنم و سعی کنم یه نتیجه‌ای از توش در بیارم. در مقابل هم بوده وقتایی که یه کتابی رو خوندم و به محض بستنش رفتم سراغ یکی دیگه. اما نتیجه‌ش این شده که حس کردم زمانی که برای خوندنش گذاشته بودم رو عملاً به بطالت گذروندم. چون یه مدت بعد تنها چیزی که میتونستم درباره‌ش بگم در این حد بوده که مثلاً‌ کتاب جالبی بود یا ارزش خوندن داشت. همین!

البته قبول دارم که کتاب‌هایی هم هستن که یه مشت چرندیات بیشتر نیستن و ارزش خاصی برای وقت گذاشتن ندارن. ولی بهرحال هرچی که باشن حاصل ذهن یه آدم هستن، باید به کتاب‌هامون وقت بدیم و اونا رو کـون به کـون روشن نکنیم! 

  منظورم از این پست به هیچ وجه شخص خاصی نیست. به هیچ وجه! بازم تاکید میکنم: به هیچ وجه! کسی به خودش نگیره لطفاً D: 

  منطقیه کسی که خودش سیگاری نیست از اصطلاحات سیگاریا مطلع باشه دیگه؟ اتهامی چیزی گریبان‌گیرم نشه یه وقت! 

  فونت و تصاویر و منوی سمت راست قالب وبلاگ برای شما هم مشکل دارن؟ در صورت مشاهده‌ی اشکال لطفاً ما را در جریان بگذارید :/

۹ ۱
سُر. واو. شین
۹۶/۲/۱۹
۱۶ دیدگاه
| اشتراک‌گذاری: به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

نامه‌ای به کسی که تلاش میکند دوست صدایش کنم!

شنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۲۹ ب.ظ

بیا چند کلمه با هم صحبت کنیم دوست عزیزم. البته نه! بیا، من صحبت میکنم و تو گوش کن. تو همه‌ی حرف‌هایت را قبلاً زده‌ای. البته نه به من، ولی زده‌ای و خیلی‌ها شنیده‌اند، از جمه من! پس چند دقیقه گوش کن ..

میخواهم درباره‌ی مرام صحبت کنم. مرام کلمه‌ی عجیبی است، مفاهیم زیادی را در خودش دارد، از مردانگی تا انصاف. مرام دوست و دشمن نمیشناسد، فقط هست؛ مرام را اگر داشته باشی دیگر فرقی نمیکند در مقابلت چه کسی ایستاده‌است، چون به هر حال قوانین و خط قرمزهای مهمی برایت وجود دارد که اجازه نمیدهد پایت را از حد انصاف فراتر بگذاری. میدانی مشکل چیست؟ مردم زیادی مثل تو وجود دارند، تو انسان خاصی نیستی، تو تنها یک مهره‌ی کوچک دیگر از خیل عظیم مردمانی هستی که به خوب و کامل بودن خود سخت ایمان دارند. درباره‌ی دیگران چیزی نمیدانم اما خط زندگی تو را خوب میدانم و میدانم که عبور تو از چه مسیرهایی توانسته نفست را تا این حد به سراشیب تباهی بکشاند. 

مشکل در وهله‌ی اول محیط مریضی است که تو در آن بار آماده‌ای. محیطی که به تو حق به جانب بودن را آموخته است. حق به جانب بودن آفت بزرگی است، نابود کننده است، تباه کننده است. و کسی که از کودکی با این تفکر رشد کند که بی هیچ دلیل خاصی، و شاید به دلیل چیز بی اهمیتی مانند عقیده‌اش، همیشه حق با اوست، به بزرگترین آفت جامعه‌اش تبدیل خواهد شد.

مشکل بعدی شاید رشته‌ای باشد که در آن درس میخوانیم. پزشکی غلط انداز است. بدیهی است که هیچ رشته‌ای برای آدم شعور و شخصیت نمی‌آورد. گاهی مردم این مساله را نمیدانند و روی شخصیت پزشکان حساب دیگری باز میکنند، این اشتباه شاید قابل اغماض باشد؛ اما اگر خود فرد تصور کند بخاطر رشته‌اش حتماً شعور بالایی هم دارد، این مصیبت بزرگی است که درمان ندارد! در این مواقع برای فرد عقاید مذهبی و فلسفی‌اش هم جور دیگری بنظر میرسند. حتی اگر این عقاید را از قبل از دوران نشستن‌اش بر صندلی دانشگاه پزشکی به همراه داشته باشد. تو به این مشکل هم دچاری، خودت از بیماری‌ات خبر نداری ولی حامل مرضی هستی که تو را تبدیل به یک تومور متحرک در بدن جامعه میکند. جامعه‌ای که برای اندکی پاک بودن دست و پا میزند ولی تو و امثال تو مثل سرطان افتاده‌اید به همین جان لاجانش تا از این هم بی‌رمق‌ترش کنید. 

تمام این مشکلات و طی تمام این مسیر اشتباه در نهایت تو را به جایی رسانده که عمیقاً اعتقاد داری افکار و عقایدی که سال‌هاست به همراه خودت داری به دلیل اعتماد به نفس کاذبت حتماً درست هم هستند؛ تا اینجای کار به مشکل بر نمیخوریم اما ایراد کار از جایی شروع میشود که تو وظیفه، و از آن بدتر، حق خودت میدانی که عقاید خودت را به دیگران هم القا کنی و به روی مخالفان عقیده‌ات، حتی آن‌هایی که اصولاً کاری به کارت ندارند، برچسب بچسبانی و انگ بزنی و بهتان ببندی و هرجا لازم دیدی حتی با دروغ گفتن تلاش کنی که آن‌ها را هم تخریب کنی و به همان دره‌ی پستی بکشانی که خودت حتی نمیدانی که در آن قرار داری!

البته من به خوبی شرایط تو را میدانم. دلیل دروغ‌ها و تلاش‌هایت برای تخریب دیگران را درک میکنم. تو در جایگاهی هستی که باور داری عقایدت از هر چالشی سربلند بیرون می‌آیند و چنین عقاید برحقی، لزوماً باید بر صدر ذهن همه نقش ببندد و هرکسی با آن‌ها مخالف است شایسته‌ی زندگی نیست! تو باور داری که افراد مخالفت هرقدر هم آرام و خنثی باشند باز هم برای جامعه‌ای که تو خودت را به اشتباه پرچمدار آن میدانی مضر هستند. بنابراین لازم میدانی که حتی اگر خودشان آتو دستت ندادند، دروغی سر هم کنی تا جای آن پر شود و نقطه ضعفی بشود بر وجودشان که خودشان حتی از وجودش خبر هم ندارند. میدانم تلاشت بر این است که فتنه‌ای را که عقایدت باعث شده‌اند فکر کنی ممکن است پیش بیاید، از نطقه خفه کنی. اما حقیقت ماجرا این است که قبل از افرادی که تو تلاش میکنی تا به هر شکل به آن‌ها ضربه‌ای بزنی، کسی که قربانی شده است خودت هستی. تو قربانی افکار و عقایدی شده‌ای که از یک محیط مریض و متوهم به تو منتقل شده است و تو را به این روز انداخته است. حقیقت ماجرا اینجاست که، ساده بگویم، این راهش نیست دوست عزیزم! 

نمیگویم جا برای قبول اشتباه بودن افکارت باز بگذار، حتی نمیگویم از آن دروغ‌هایت دست بردار. ولی لااقل قبل از این که تیشه‌ی ناعدالتی‌ات را به دست بگیری چند دقیقه وقت بگذار تا به هر شکلی طرف مقابلت هم بتواند حرفی بزند. ترسی که نداری، در هر حال قدرت در دست توست!

من نگرانی‌ام از حالا نیست؛ این کارهای کودکانه و مقطعی تابحال راه به جایی نبرده‌اند و این بار هم نخواهند برد. اما آینده‌ای که تو و هم کیشانت قرار است رقم بزنید برایم نگران کننده است؛ احتمال زیادی هست که در آینده بر منصبی بنشینید و با اطمینان میگویم که شما آفت منصبتان خواهید بود. چه بر چهارپایه‌ی نگهبانی یک توالت عمومی بنشینید و چه تکیه بزنید بر صندلی ریاست جمهوری! عقاید تو آسیب‌زا نیست ولی افکاری که پشت آن قرار داده‌ای نابود کننده‌اند. 

به تو این نوید را میدهم که تو هم بانی همین سیستم مریضی خواهی بود که خودت اکنون در مقام قضاوت از فساد آن شاکی هستی. تو هم با دروغ‌هایی که برای پیشبرد خواسته‌هایت بدون کوچکترین عذاب وجدانی به دیگران میبندی، در نهایت بانی همان رانت‌ها و فسادهایی خواهی شد که الآن با شنیدنشان هم حالت تهوع میگیری! 

ولی این را بدان که این رسمش نیست. از روبرو لبخند و از پشت خنجر زدن راهش نیست. این مسیری که پیش گرفتی و به دهانت هم مزه کرده بنای نابودی بیش از پیش این جامعه‌ی به خودی خود بیمار را میگذارد. بس کن، این رسمش نیست رفیق!

  جز به جز خواندی، اشک ریختی و به سینه کوفتی، بر سر کوبیدی، داغ بر دل شیطان گذاشتی؛ افسوس که هدف انسانیت بود. ولی باید مرام در انسانیت تعریف شده باشد. این مرض توست!

  این متن خطاب به کسیه که آدرس اینجا رو نداره. یا لااقل من نمیدونم که داره! بنابراین کسی به خودش نگیره لطفاً. 

• سال‌ها قبل در چنین روزی: به لب رسیده جان،‌ کجایی؟ / تناقض‌های نفسانی

۳ ۰
سُر. واو. شین
۹۶/۲/۹
۳ دیدگاه
| اشتراک‌گذاری: به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

چالش کتابخوانی 1395 / گام ههندیدم D:

شنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۱۱ ق.ظ

Book1395 - 10

چون من آدمی‌ام که اصولاً وقت نمیکنم، از قبل برام بدیهی بود که فرصت نمیشه تا کتابای چالش رو خوندم اینجا پستشون کنم. بنابراین نیمه‌ی دوم کتابا پشت سر هم جمع شدن و نتیجه این شد که باید الآن در یک حرکت انتحاری گام‌های هفتم و هشتم و نهم و دهم و یازدهم و دوازدهم رو با هم و در قالب گام "ههندید" ام معرفی کنم! D:

  هفتمین کتابی که خوندم استخوان‌های خوک و دست‌های جذامی از مصطفی مستور بود. نثر مستور رو همیشه دوست داشتم. از روی ماه خداوند را ببوس به عنوان اولین کتابی که ازش خوندم گرفته تا کتاب آخرش که بهترین شکل ممکن بود. با اینکه هیچ تلاشی برای تغییر دادن سبکش نمیکنه و میشه گفت به تکرار رسیده اما بهرحال تواناییش توی جذب کردن مخاطب و کشوندنش تا آخر کتاب تحسین برانگیزه. اینکه توی یه کتاب کم حجم 100 صفحه‌ای تعداد زیادی شخصیت وارد کنی و برای زندگی هرکدوم داستان‌های مختلفی ایجاد کنی و تو هرکدوم از داستان‌ها قصد داشته باشی یه مفهومی رو منتقل کنی و همه‌ی این کارها رو جوری انجام بدی که خواننده بین زندگی شخصیت‌ها سردرگم نشه هنر جالبیه که مصطفی مستور به خوبی اون رو داره. 

  هشتمین کتاب الف از پائولو کوئلیو. تو این چالش دوتا کتاب از این نویسنده خوندم. کوئلیو رو خیلی قبول دارم و جذب نوشته‌هاش میشم. کتاب الف مفهوم سنگینی رو توی خودش داشت که پیشنهاد میکنم حتماً بخونین و درباره‌ی مفهومش هم تحقیق جداگونه بکنید. درباره‌ش فقط در همین حد میگم که یجورایی به نوعی مراقبه‌ی خاص اشاره میکنه که در نگاه اول ممکنه فراطبیعی و غیر واقعی بنظر برسه. ولی چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که یجورایی به همین نوع مراقبه و خارج شدن از بعد درک محدود انسان، توی خیلی کتابای دیگه مثل جزء از کل استیو تولتز و اگه اشتباه نکنم ارابه‌ی خدایان اشاره شده. این نشون میده که مساله‌ی اتفاقی‌ای نیست و چنین مسائلی میتونن واقعاً وجود داشته باشن. جدای از بحث کتاب‌ها یه سری مطالعه‌هایی که درباره‌ی مواد مخدر و خصوصاً روانگردان‌ها انجام دادم هم به شکل عجیبی با این مساله هم‌پوشانی داشتن که قضیه رو از قبل هم جذاب‌تر میکنن! اگه گیج شدین خودتون کتابش رو بخونین. حوصله‌ی توضیح بیشتر درباره‌ش ندارم! D: ولی بخش دیگه‌ی ماجرا اینه که این کتاب رو - همونطور که از موضوعش توی چالش مشخصه - کسی بهم معرفی کرده که دوستش دارم. این موضوع که با نثر کتاب همراه بشه حس و حال جالبی داره. مثلاً اینکه موقع گذشتن از بعضی بخشای کتاب پیش خودت میگی یعنی فلان کس وقتی این قسمت رو میخونده به چی فکر میکرده! موضوع رو بیخود احساسی نکنین حالا. ولی در کل دیگه. هست همچین چیزی :/

  نهمین کتاب هم یادداشت‌های انقلاب از دکتر صادق زیباکلام. درکل مطالعه‌ی سیاسی از هر جبهه‌ای برام جالبه. چه اینوریا چه اونوریا. دکتر زیباکلام هم بهرحال تو سنگر اصلاح‌طلبا جایگاه خاصی پیدا کرده و تریبونی داره که باعث میشه به خوبی شنیده بشه و منم به خاطر نوع گفتارش همیشه برام جالب بود بدونم توی کتاب‌هاش چه چیزایی میگه. یادداشت‌های انقلاب آخرین کتاب ایشون بودش که چند وقت قبل منتشر شد و منم اتفاقی بهش برخوردم و خریدمش تا به جواب کنجکاوی قدیمیم برسم! در کل من ترجیح میدم زیاد اظهار نظر سیاسی نکنم اینجا. ولی تجربه‌ی جالبی بود دیگه. چی بگم D: 

  کتاب دهم دکتر جکیل و آقای هاید از رابرت لوییس استیونسون بود که تو دسته‌ی رمان‌های کلاسیک قرار میگیره و خیلی وقت پیش یه عزیزی که اسمش رو یادم نمیاد تو همین وبلاگ معرفیش کرده بود بهم. تصمیم داشتم بخرمش ولی کتابخونه‌ی دانشگاه لطف کرد و بارشو از دوشم برداشت! داستان خیلی جالبی داشت و الالخصوص بخاطر تقارن موضوعش با یکی دو تا فیلمی که اخیراً دیده بودم خیلی بهم چسبید. اسم فیلما رو نمیگم که موضوع داستان لو نره. ولی اگه فرصت خوندنش رو داشتین حتماً پیشنهادش میکنم.

  یازدهم هم سه‌شنبه‌ها با موری از میچ آلبوم. یه حسی بهم میگه اینکه اسمشو از قبل شنیده بودم هم توی خریدنش تاثیر داشته ولی حقیقتاً اولین چیزیش که تو اون کتابفروشی چشمم رو گرفت طرح ساده و قشنگ جلدش بود. بعد اسمشو دیدم. موضوع و سبک روایت کتاب جذاب بود برام. فضای کلی کتاب خاکستریه بنظرم ولی اینکه داستان واقعی بوده باعث میشه من سیاه ببینمش. خلاصه اینکه توش حرفای خوبی زده میشه برای کسی که گوش شنوا داشته باشه. بخونینش حتماً. 

  اما دوازدهمین موضوع جایی بود که توش شکست سختی خوردم. جدا از اسم و فامیل خودم، حتی با اسم و فامیل مستعارم که بعضی جاها ازش استفاده میکنم هم نویسنده‌ای پیدا نکردم با اون شرایط. کل انقلاب رو بالا پایین کردم، تو دو سه تا شهر دیگه هم گذری چند تا کتاب فروشی رو گشتم ولی کسی نبود مرا یاری کند! اما هنوز هم دیر نشده، اگه کسی میشناسه نویسنده‌ای رو که حرف اول اسم و فامیلش مثل من س.ا یا S.E باشه معرفیش کنه، در عوضش امسال دوتا کتاب ازش میخونم D: 

اینم از چالش کتابخوانی 1395. با اینکه خارج از این چالش چیزای دیگه‌ای هم خوندم اما باز اونجوری که دلم میخواست نشد. ولی مهم اینه که یجوری شد بالاخره! امیدوارم امسال پربارتر باشه و برسم کتابای بیشتر و بهتری بخونم. که البته با توجه به لبخندی که آزمون علوم پایه‌ی اسفندماه داره بهم میزنه بعید میدونم این امید راه به جایی ببره! 

امسال دیگه این چالش رو تمدید نمیکنم ولی اگه کسی خواست همین چالش یا چیز مشابهی رو راه بندازه خیلی خوبه و خوشحال میشم به منم یجوری خبرشو برسونه. 

  همچنان تا همیشه میتونین پست‌های من درباره‌ی این چالش رو از صفحه‌ی برچسب Book1395 # یا لینک کوتاه شده‌ی Bit.ly/Book1395 بخونین.

۳ ۰
سُر. واو. شین
۹۶/۱/۱۲
۸ دیدگاه
| اشتراک‌گذاری: به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

رادیو بیپکست / اپیزود 9 / ویژه برنامه‌ی نوروز 1396

سه شنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۵۴ ق.ظ

BeepCast Episode 9

بالاخره ویژه برنامه‌ی نوروز 1396 بیپکست هم آماده شد. بچه‌ها خیلی زحمت کشیدن و با کار فشرده و خوبشون نذاشتن محدودیت زمانی روی کیفیت برنامه تاثیر بذاره. یا لااقل من اینطور فکر میکنم. امیدوارم شمام با من هم نظر باشین! 

توی این اپیزود به بررسی مشکلاتی که طی تعطیلات عید نوروز گریبان‌گیر ما هستن میپردازیم و سعی میکنیم برای دور زدن این مشکلات راهکارهایی ارائه بدیم! D: ..

برای یادآوری بگم که این رادیوی اینترنتی کاری مستقل از گروه ما یعنی بیپکست هستش که به طور گاهنامه منتشر میشه و به زبان طنز، به بررسی بخش‌هایی از زندگی میپردازه که توی اون موضوعات مختلف به هم گره میخورن!


دانلود با حجم 21.8 مگابایت

  اگه با اشتراک گذاری لینک دانلود این پادکست توی بیشتر شنیده شدنش بهمون کمک کنین ممنون میشم D:

  با عضو شدن توی کانال تلگرام بیپکست هم میتونین از ما حمایت کنین که همچنان مرسی میشم: BeepCast@

  و اگه این جمله باعث میشه حس بهتری نسبت به زندگی پیدا کنین پس "عیدتون مبارک و امیدوارم سال خیلی خوبی پیش رو داشته باشید!". هرچند همه‌مون میدونیم ربطی نداره و وضع اگه بدتر نشه بهتر نمیشه! :/

۸ ۰
سُر. واو. شین
۹۶/۱/۱
۷ دیدگاه
| اشتراک‌گذاری: به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

پیرمرد بازیگوش و سرزمین میانه

جمعه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۲۶ ق.ظ

خیلی سالیان سال پیش از این‌ها:

سال‌ها بود که هیچ اتفاق جالب توجه و هیجان‌انگیزی در سرزمین میانه نیفتاده بود و گندالف پیر خیلی احساس میکرد که هی حوصله‌اش سر میرود. او احساس میکرد که به یک هیجان سم و باکیفیت نیاز دارد تا کمی آدرنالین خونش بالا برود. چون دیگر هیچ سرگرمی جذابی برایش نمانده بود. پیپ و علف دیگر مثل قبل او را های نمیکرد. او حتی سال‌ها قبل پس از فروپاشی نظام سلطه‌ی سائورون خبیث، درحالی به خود آمد که قوای جنسی خود را از دست داده بود. احتمالاً به دلیل اینکه پس از قدرت گیری سائورون از دیدن آن شکوه و عظمت پشمش خزان شده و در همین اثنی قوای جنسی‌اش نیز به دیار حق شتافته بوده است. البته حدس است این‌ها فقط. تنها چیزی که ما میدانیم این است که قوای جنسی نداشت دیگر. به چرا و این‌هایش کاری نداشته باشید شما. در نتیجه هیچ تفریحی نداشت که انجام بدهد. برای همین به فکر افتاد که برود یکی دو نفر را انگولک کند تا یک جنگی چیزی راه بیفتد و او سرش گرم بشود. بدین ترتیب به سراغ تورین سپر بلوط رفت. به او گفت: ای تورین! بیا برو میراث اجدادی خودت را از آن اژدهای جنایتکار پس بگیر. آن همه طلا داری تو بدبخت. به تو هم میگویند وارث؟ تورین دورف که اصولاً این مدل حرف‌ها به تـ×مش هم نبود و به این سادگی‌ها از موضعش کوتاه نمی‌آمد پاسخ داد: بیخیال بابا حوصله داری حالا. سرباز که ندارم. حالم که ندارم. اژدهاعه هم که اونجا خوابیده راحته همینجوری. چه کاریه آخه برادر من؟ گندالف گفت: آقا همین هف هشت تا دورفی که دور و برتن کافی‌ان والا. همینا رو بردار میریم یه کاریش میکنیم. پاشو پسرجان تنبلی نکن. تورین که به دنبال راهی برای پیچاندن پیرمرد بود با حال استیصال گفت: آرکن استون چه میشود؟ آن را که دیگر نمیتوانیم بین آن همه طلایی که توسط آن اژدهای خونخوار محافظ میشود بیابیم! دیدی؟ بیا بیخیال شو مرد مومن بذار زندگیمونو بکنیم. ولی گندالف کوتاه بیا نبود: این که مشکلی نیس بابا بیا من به دزد کار درست میشناسم هماهنگ میکنم باهاش میریم سه سوته چیز میشه درست میشه همه‌ش. پاشو بابا پاشو. خلاصه بعدش گندالف میرود و دست یک هابیت از همه جا بی‌خبر به نام بیلبو را - که اصلاً از اسمش معلوم است مال این حرف‌ها نیست - میگیرد و همراه دورف‌ها میبرد تا دعوا راه بیاندازد.

+ خلاصه به هر زوری که شده است جماعتی را راهی میکند و جنگی در میگیرد و در این بین از الف‌ها تا اورک‌ها و از گابلین‌ها تا دورف‌ها را هم درگیر میکند. چون حال میدهد بهش. یک سری عقاب هم این وسط داریم که انگار خر بابای ایشان هستند. هرموقع یک جایی به پی سی میخورد و نزدیک است دهنش چیز شود یک سوسکی پشه‌ای چیزی پیدا میکند دوتا پیس پیس در گوشش میکند که یعنی برو به آن عقاب‌ها بگو بیایند که اوضاع خیط است. نهایتاً هم این عقاب‌ها هستند که باعث میشوند جنگ به نفع گندالف و دوستانش تمام بشود. یعنی اگر یک وقت این عقاب‌ها بروند دستشویی‌ای چیزی و دستشان بند باشد، تمام برنامه‌ریزی‌های گندالف دانا به هم میریزد و به گـ×ی سگ میروند همه‌ی‌ شان. 

خیلی سال بعد از حادثه‌ی قبل. چند ده سال این‌ها مثلاً:

گندالف باز هم از مشکلات جنسی رنج میبرد و حوصله‌اش سر میرفت. بیلبو دیگر پیر شده بود. تورین سپر بلوط هم که طی همان ماجرای پیشین دعوت حق را لبیک گفته و به قوای جنسی گندالف پیوسته بود. درواقع نه تنها تورین، بلکه تقریباً تمام نسل دورف‌ها ساییده شده بودند در حین همان ماجراها. و گندالف خردمند میدانست که برای سرگرمی جدیدش باید دست روی مساله‌ی جدیدی بگذارد. بنابراین به سراغ بیلبو رفت. بیلبوی پیر و فرتوت. به او گفت ای بیلبو. ای بیلبو. بیلبو گفت بله؟ گفت بیا آن حلقه‌ای که داری را به فرودو بده. دیگر به درد تو نمیخورد. بیا بده به او. بیلبو گفت: چرا آخر؟ الآن که خبری نیست اصلاً. کسی نمیداند این پیش من است. من هم که از آن استفاده نمیکنم. چه اصراری است آخر؟ گندالف گفت: حرف نزن عزیز من. قصد من این است که فرودو این را دستش کند تا سائورون بلامرده که رفته است در موردور قایم شده است بیاید و رخ بنماید و بعدش یک جنگی چیزی پیش بیاید حال کنیم یکم. خلاصه گندالف بیلبو را مجبور کرد که حلقه را بدهد به فرودو. فرودو که در عنفوان جوانی حتی از بیلبوی جوان هم شوت‌تر و اسکل‌تر بود و اصلاً نمیدانست اوضاع از چه قرار است ناگهان در چنگال حیله‌ی گندالف گیر افتاده بود. جادوگر پیر که نگران بود نکند جنگ راه نیفتد به فرودو گفت: ای پسر سریعاً این حلقه را بردار ببر موردور! یک کوهی هست که باید حلقه را بیاندازی داخلش تا بسوزد. سائورون هم منتظر است دهنت را سرویس کند. بدو برو. فرودو گفت: چرا آخر؟ خودت ببر خب. گندالف گفت: نه من نمیتوانم. ما جادوگرها نمیتوانیم از این چیزها چیز کنیم. بیخیال. خودت ببر. فرودو گفت: خب مرد حسابی لااقل بگو یکی از آن عقاب‌ها بیاید من سوارش بشوم یک راست بروم موردور این را پرت کنم توی آتش آن کوهه که بسوزد. چه کاری است خب؟ گندالف گفت: چی؟ عقاب؟ ماشین لباسشویی؟ بام؟ شیب؟ و خلاصه انقد خودش را به کوچه‌ی علی چپ زد که فرودو خودش بیخیال شد و با دو سه تا از دوستانش راهی موردور شد. 

+ خلاصه طی همین اتفاق جنگ بزرگی در گرفت و پدری که از موجودات سرزمین میانه در آمد به خوبی در تاریخ ثبت شده است. الف‌ها گـ×ییده شدند. اورک‌ها زاییده شدند. مرده‌ها پاشیده شدند و درخت‌ها ساییده شدند. این وسط تنها کسی که راضی بود گندالف بازیگوش بود. آن وسط ها همان عقاب‌ها را هم هنوز داشتیم که سر بزنگاه از راه میرسیدند و نشیمنگاه گندالف را از خطرات حفظ میکردند.

زمان حال:

گندالف طی سال‌ها جنگ‌های بیشماری به راه انداخت که در نهایت باعث انقراض اکثریت قریب به اتفاق موجودات زنده شد. تقریباً همه مردند بجز انسان‌ها. آن‌ها را هم خود گندالف نگه داشت برای آینده. یعنی زمان حال ما. گندالف مدتی پیش باز هم هوس هیجان کرد و به سراغ بی‌کله‌ترین شخصیت مهم‌ترین کشور دنیا رفت و به او گفت: داداش ببین کشورت به چه فنایی رفته! میراث کشورت داره به باد میره. قدرت دست مردم نیست. کاپیتالیسم داره به ناموس کشورت چوب حراج میزنه. پاشو بیا کشورو نجات بده و قدرت رو به مردم برگردون. ترامپ که داشت دخترش رو گرب بای د پوس میکرد گفت: شرمنده حاجی حواسم نبود. یه بار دیگه بگو چی گفتی؟ و گندالف یک بار دیگر گفت. ناگهان خون ترامپ به جوش آمد و گفت: آه حق با تو است. این کشور نابود شده است. تا کی باید به ایران سواری بدهیم؟ تا کی به اعراب چراغ سبز نشان بدهیم؟ تا کی بشار اسد؟ تا کی پوتین؟ تا کی کره‌ی زمین؟ همه‌اش باید نابود بشود. گندالف که لبخند معناداری به لب داشت از این تئوری‌های ترامپ حمایت کرد و با جادو و جمبل باعث پیروزی او در انتخابات شد. اکنون که این متن را میخوانید احتمالاً جنگی عظیم در شرف رخ دادن است که طی آن میلیان‌ها نفر کشته خواهند شد. و همه‌ی آن‌ها تنها به خاطر این است که گندالف از کمبود قوای جنسی رنج میبرد. ای بابا!

آینده‌ی احتمالاً دور:

دیگر انسان‌ها هم منقرض شده اند. فقط خدا و فرشتگان و شیاطین مانده‌اند. و گندالف پیر و ناقلا! وی که باز هم حوصله‌اش سر رفته است به دنبال هیجان دیگریست. خداوند متعال به گندالف پیام میدهد و میگوید: آقا بیخیال شو خواهشاً. من کلی زحمت کشیده بودم این همه موجود ساخته بودم همه رو به باد دادی. بشین سر جات استراحت کن دیگه خب. عه!‌ ولی گندالف بدون هیجان نمیتواند بنشیند سر جایش. بنابراین نزد یکی - نزدیکی به معنای جماع نه. نزد یکی. یعنی به سراغ یک عدد - از فرشتگان میرود و میگوید: خدایی زشت نبود شما به انسان سجده کردین؟ ...

+ در نهایت خداوند مجبور میشود کلاً همه چیز را ریست فکتوری کند. خودش میماند و گندالف پیر و دانا! ..

  یادم رفت بگویم اگر تمام فیلم‌های هابیت و ارباب حلقه‌ها را ندیده‌اید بهتر است این پست را نخوانید. یحتمل چیزی متوجه نخواهید شد. یعنی اگر ندیده باشید احتمالاً الآن چیزی متوجه نشده اید. اگر دیده باشید هم شاید متوجه نشوید البته. ولی خب.

  البته راستش را بخواهید یادم نرفته بود. عمداً گذاشتم آخر بگویم که اگر کسی آن فیلم‌ها را ندیده است به سزای عملش برسد درواقع.

  احتمالاً یک سری از زمان فعل‌ها قاطی دارند در متن. ولی شما سریع بخوانید و ازشان عبور کنید. مهم نیست خیلی. پیش می‌آید. زمان است دیگر. از این شوخی‌ها داریم ما با هم.

  در آستانه‌ی سال تحویل لازم است ذکر کنم که مرگ بر سال. هر سالی حالا. 95 یا 96 یا هر چیز دیگری. سالی که جز سرویس شدن دهن آدم چیزی نداشته باشد که سال نیست. به موقع‌اش بیشتر توضیح میدهم درباره‌اش. ولی تا آن موقع تلویحاً همین "مرگ بر سال" را داشته باشید شما.

۷ ۰
سُر. واو. شین
۹۵/۱۲/۲۷
۱۲ دیدگاه
| اشتراک‌گذاری: به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

سکان دست ژن‌هاست

سه شنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۳۶ ب.ظ

زندگی از یه زاویه‌هایی واقعاً ترسناکه. یه زاویه‌هایی که نادیده گرفتنشون شاید ممکن نباشه چون در هر حال وجود دارن. 

اگه سریال West World رو دیده باشین منظورم رو بهتر متوجه میشین. توی این سریال یه سری موجود رو داریم که که توی دنیای خودشون زندگی میکنن و روزگارشون رو با این فکر و خیال میگذرونن که زندگیشون در اختیار خودشونه و تصمیم گیرنده‌ی اصلی خودشون هستن. درحالی که تمام مسیر زندگیشون درواقع یه کدنویسی از قبل برنامه‌ریزی شده‌ست که خودشون بجز بازیگری هیچ نقش دیگه‌ای توی اون ندارن. خیلی از ما ممکنه با دیدن این سریال یه نفس راحت بکشیم و یه قلپ از چایمون بخوریم و با خودمون بگیم "خوب شد من اینطوری نیستما! وگرنه خیلی بد میشد!" یا اگه بخوایم بیشتر تو بطن ماجرا فرو بریم میگیم "از کجا معلوم زندگی ما اینجوری نباشه؟" . ولی چیز ترسناکی که این وسط وجود داره اینه که شواهد زیادی وجود دارن که بهمون میگن زندگی ما همین الآنم همینه!

هسته‌ی مرکزی وجود ما حول یه محوری به اسم "ژن" میچرخه. ژن‌ها توی تمام سلول‌های بدن ما وجود دارن و به طور مطلق کلمه، همه چیز رو کنترل میکنن. ژن‌ها به صورت کاملاً رندوم از اجداد ما به ارث میرسن و توی هر سلول بسته به اینکه توی کدوم قسمت بدن باشه اعمالی که باید صورت بگیره رو کنترل میکنن و به این شکل نهایتاً ویژگی‌های یه محیط کامل که بدن انسان باشه رو تعیین میکنن.

تا اینجاش رو احتمالاً میدونستین. این که رنگ چشم و موی ما رو ژن‌ها تعیین کنن ملموس و قابل قبوله. ولی این که میگم "همه چیز" رو کنترل میکنن یعنی واقعاً همه چیز! اینجاست که این سوال پیش میاد که آیا من برای زندگی خودمم تصمیم میگیرم یا ژن‌هایی که خودم توی نحوه‌ی کد شدنشون هیچ نقشی نداشتم؟

دامنه‌ی تاثیر ژن‌ها بی حد و حصره و فقط و فقط یه هدف رو دنبال میکنه. برای مثال اون احساسات عاشقانه و والایی که منظومه‌ها و کتاب‌ها درباره‌شون نوشته شده و به اون شکل بارها تاریخ‌ساز شده و زندگی خیلی آدما رو تغییر داده فقط تحت تاثیر یه هورمون خاصه که توی یه سن خاصی ترشح میشه و تصمیم گیرنده‌ی اون هم ژن‌ها هستن. به هیچ وجه پای روح و قلب و مغز و هر چیز دیگه‌ای که فکرش رو میکنید وسط نیست. این هورمون فقط برای این ترشح میشه که ما به سمت یه نفر از جنس مخالف متمایل بشیم و نتیجه‌ش در نهایت به تولید مثل و انتقال ژن‌ها به نسل بعد منجر بشه. اصلاً بحث "من عاشق فلان‌کس هستم" مطرح نیست. بحث اینه که ژن‌های ما عاشق بقا و انتقال به نسل بعدی هستن و دلشون نمیخواد همراه ما به گور برن. ژن‌ها کدنویسی شدن که ادامه داشته باشن. 

یه مثال دیگه. اون چیزی که ما به عنوان مهر و عطوفت بی‌مانند مادری و اون علاقه‌ی بی‌اندازه‌ی مادر به فرزندش میشناسیم و اون رو یه احساس روحانی و مقدس میدونیم اصلاً به اون شکل معنای خارجی نداره. تمام اون احساس فقط به خاطر ترشح یه هورمون خاص هستش که بعد از زایمان به طور خودکار و بازم با تصمیم ژن‌ها ایجاد میشه تا مادر عاشقانه از فرزندش مراقبت کنه. توی خیلی از حیوانات به اقتضای شیوه‌ی زندگیشون این هورمون تا یه مدت خاصی بعد از به دنیا اومدن بچه ترشح میشه و بعد متوقف میشه. بعد از اون مادر دیگه به شکل قبل بچه رو دوست نداره و اون رو کنار خودش نگه نمیداره و فرزندش میمونه و زنده موندن توی طبیعت. پس بازم هیچ‌جوره بحث "من با تمام وجود عاشق بچه‌م هستم و براش هر کاری میکنم" به اون شکل مطرح نیست و مساله فقط اینه که ژن‌ها صلاح میدونن اون هورمون ترشح بشه تا تو بچه‌ت رو دوست داشته باشی و ازش مراقبت کنی تا ژن‌های اون بچه که خودشون منتقلش کردن شانس بقای بیشتری داشته باشن و از بین نرن. پس ما بچه‌هامون رو دوست نداریم. ژن‌های ما ژن‌های بچه‌هامون رو دوست دارن. کدهای ما کدهای بچه‌هامون رو دوست دارن. مساله فقط ادامه‌ی نسله و بس!

توی همین راستا اخلاق ما هم توی ژن‌هامون تعریف شده. این که ما پرخاشگر، مجرم، معتاد، با شخصیت، متمدن یا هر چیز دیگه‌ای باشیم از قبل توی ژن‌های ما کدنویسی شده. این که فلان سلول ما چه وقت از مسیر تقسیمش خارج بشه و به توده‌ی سرطانی تبدیل بشه هم از قبل توی ژن‌ها تعیین شده. اینایی که گفتم و خیلی مسائل دیگه وجود دارن که بیشتر از قبل اینو اثبات میکنن که زندگی ما هم مثل موجودات West World از قبل برنامه‌ریزی شده. شاید نه به اون غلظت و شاید حتی بدتر از اون! نمیدونم و معلوم نیست. ولی هرچیزی که هست فکر آدمو بدجوری مشغول میکنه.

شاید هم روال همینه و اصولاً قرار نبوده طور دیگه‌ای باشه. ولی بهرحال، مساله‌ی ساده‌ای نیست.

  اثر یه سری مسائل رو روی یه سری چیزای دیگه انکار نمیکنم. مثلاً محیط رو اخلاق و رفتار و سرطان و اینا تاثیر داره. ولی تا حد خیلی زیادی بهرحال به ژن وابسته‌ن. چند مدت قبل یه مقاله‌ای خوندم درباره‌ی آزمایشی که روی یه سری مجرم زندانی انجام داده بودن و متوجه ژن‌هایی شده بودن که توی این‌ها وجود داشته و توی آدمای عادی وجود نداشته. محیط قطعاً تاثیر مهمی داره ولی ژن‌ها در هر صورت آدمو تا جای ممکن سوق میدن به سمتی که میخوان. از طرف دیگه شاید مساله حتی از اینم پیچیده‌تر باشه و خود محیط هم توسط یه چیزی مثل ژن‌ها کنترل بشه و اثرشون به هم متقابل باشه. 

  اینایی که گفتم جای ایراد گرفتن زیاد دارن و خودم هم میدونم. ولی تحقیق درباره‌ی این مسائل هنوز ادامه داره و دائماً چیزای بیشتری درباره‌شون کشف میشه. شاید این نوشته‌های من درست باشن و شاید غلط. تا وقتی که علم درباره‌ش به نتیجه‌ی قطعی نرسه نمیشه حکم داد و فقط میشه همینجوری درباره‌شون ایده داشت. 

  خیلی وقته پست نفرستادم و نشد درباره‌ی خیلی چیزا بنویسم. ولی علی‌الحساب بگم که دورهمی با بچه‌های وبلاگستان خیلی چسبید. هرچند کوتاه بود و کاشکی فرصت بیشتری برای کنار هم بودن بود. 

۹ ۰
سُر. واو. شین
۹۵/۱۲/۱۰
۸ دیدگاه
| اشتراک‌گذاری: به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم