به‌ هر‌ حال

کتاب‌های خود را کـ×ن به کـ×ن روشن نکنید!

سه شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۵۰ ق.ظ

تقریباً هر چیزی تو دنیا به یه زمانی برای هضم شدن و جا افتادن نیاز داره. طبیعیه. غذا که میخوری زمان میخواد تا هضم شه. از خواب بیدار میشی یکم زمان میخواد تا بیداری جا بیفته برات.  کسی میزنه در گوشت یکم وقت میخواد تا هضمش کنی. و کلی مثال دیگه که میشه گفت. در مقابل کمن چیزایی که نیاز به وقت برای جا افتادن نداشته باشن. مثلاً اگه جاش باشه و سیگاری باشی میتونی چند تا رو پشت به پشت روشن کنی و آخ هم نگی. 

از بین چیزایی که هضمشون به یه مقدار وقت نیاز داره، اون چیزایی که با ذهن و فکر آدم سر و کار دارن یه مقدار حساس‌ترن. یه چیزایی مثل کتاب خوندن .. بیخیال حوصله‌ی مقدمه چینی ندارم! D:

آقا یه کلام. کتاب سیگار نیس که کـون به کـون روشن کنین! و اصولاً برعکس سیگار جوری نیست که هرجایی و تو هر حالی بتونین روشن کنین و احتمالاً ازش لذت هم ببرین. کتاب خوندن شرایط محیا و ذهن آماده میخواد. هر کتابی که میخواد باشه. وقتی میخوای کلمات یه کتاب رو بخونی درواقع قصد داری ذهن یه نفر رو بگیری تو دستات و لمسش کنی. وقتی یه کتاب منتشر میشه و به دست تو میرسه یعنی اون فرد یه بخشی از مغزش رو گذاشته توی دستات و داره افکارش رو مستقیماً باهات در میون میذاره. قصد ندارم بگم کتاب چقد چیز مقدس و خوبیه و های و وای و اینا. ولی حقیقت ماجرا همینه. وقتی سر و کارت مستقیماً با افکار و ذهن یه نفر باشه باید باهاش جور دیگه‌ای برخورد کنی. این اتفاق فقط هم تو کتاب خوندن پیش نمیاد. وقتی یه نفر جلوت میشینه و با هم درباره‌ی یه موضوعی تبادل نظر میکنین هم کم و بیش همین اتفاق میفته. اینجور مواقع باید برای هضم افکار اون فرد یکم وقت گذاشت؛ یکم تامل کرد و زمان داد و ترجیحاً سعی کرد تا یه اتفاقی تو ذهن خود آدم هم بیفته! یعنی باید تلاش کرد تا اون ارتباطی که به هر شکلی برقرار شده بیخود و بدون تاثیر از بین نره. 

اینجوری بهش نگاه کنین که افکار یه آدم به عنوان مهم‌ترین داشته‌های اون فرد، حاصل تجربیات کامل یه زندگی هستن و وقتی انقدر قوی بودن که توسط یه نفر روی کاغذ نوشته بشن، چاپ بشن و به دست شما برسن یعنی واقعاً اون اهمیت رو داشتن! 

برای همین وقتی یه کتاب رو خوندین و تمومش کردین یعنی درواقع یه بخش از ذهن یه نفر رو وارد خودتون کردین. پس طبیعتاً باید به اون ذهن و افکار تازه وارد اجازه بدین که جاگیر بشن. یعنی هرقدر زمان لازمه به اون کتاب بدین و بهش فکر کنین تا یه نتیجه درباره‌ش بگیرین. تا حس کنین یه برداشتی ازش داشتین و یه تاثیری روتون داشته، یا لااقل تونستین افکاری که اون کتاب بهتون منتقل کرده رو منطقی رد کنین و تاثیرش رو خنثی کنین. ولی چیزی که مهمه اینه که صرف خوندن یه کتاب و تموم کردنش و سریعاً رفتن به سراغ کتاب بعدی راهش نیست.

بنظرم در کل توی خوندن یه کتاب دو تا لذت بزرگ وجود داره. یکیش اینکه از نثر و نحوه‌ی انتقال مفاهیم توی متن لذت ببریم. این همون لذتیه که خوندن بعضی جملات تاثیر گذار کتابا برامون دارن و باعث میشن اونا رو برای دیگران هم بفرستیم. ولی لذت دومی هم وجود داره که از اولی خیلی بزرگ‌تره اما اکثر ماها خودمون رو ازش محروم میکنیم؛ اون هم زمانیه که بعد از تموم شدن هر کتاب به خودمون میدیم تا توی سکوت و با آرامش به مفاهیمی که ازش دریافت کردیم فکر کنیم و هضمشون کنیم. از این مورد بدتر هم وقتیه که هدف از خوندن یه کتاب فقط تموم کردن و از سر باز کردنش باشه. اون موقعه که حتی ممکنه انقدر سطحی از متن بگذریم که همون لذت اول رو هم احساس نکنیم. این کار عملاً وقتی که برای اون خوندن گذروندیم رو پوچ میکنه. 

درستِ ماجرا اینه که به کتابا زمان بدیم؛ هرقدر که لازمه. نمیگم من خودم همیشه این رو رعایت میکنم ولی لااقل اکثر مواقع سعی میکنم بهش عمل کنم. مثلاً یادمه بعد از 1984 حدود دو یا سه هفته هیچ کتابی نخوندم تا فقط بهش فکر کنم و سعی کنم یه نتیجه‌ای از توش در بیارم. در مقابل هم بوده وقتایی که یه کتابی رو خوندم و به محض بستنش رفتم سراغ یکی دیگه. اما نتیجه‌ش این شده که حس کردم زمانی که برای خوندنش گذاشته بودم رو عملاً به بطالت گذروندم. چون یه مدت بعد تنها چیزی که میتونستم درباره‌ش بگم در این حد بوده که مثلاً‌ کتاب جالبی بود یا ارزش خوندن داشت. همین!

البته قبول دارم که کتاب‌هایی هم هستن که یه مشت چرندیات بیشتر نیستن و ارزش خاصی برای وقت گذاشتن ندارن. ولی بهرحال هرچی که باشن حاصل ذهن یه آدم هستن، باید به کتاب‌هامون وقت بدیم و اونا رو کـون به کـون روشن نکنیم! 

  منظورم از این پست به هیچ وجه شخص خاصی نیست. به هیچ وجه! بازم تاکید میکنم: به هیچ وجه! کسی به خودش نگیره لطفاً D: 

  منطقیه کسی که خودش سیگاری نیست از اصطلاحات سیگاریا مطلع باشه دیگه؟ اتهامی چیزی گریبان‌گیرم نشه یه وقت! 

  فونت و تصاویر و منوی سمت راست قالب وبلاگ برای شما هم مشکل دارن؟ در صورت مشاهده‌ی اشکال لطفاً ما را در جریان بگذارید :/

۷ ۱
سُر. واو. شین
۹۶/۲/۱۹
۱۳ دیدگاه
| اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

نامه‌ای به کسی که تلاش میکند دوست صدایش کنم!

شنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۲۹ ب.ظ

بیا چند کلمه با هم صحبت کنیم دوست عزیزم. البته نه! بیا، من صحبت میکنم و تو گوش کن. تو همه‌ی حرف‌هایت را قبلاً زده‌ای. البته نه به من، ولی زده‌ای و خیلی‌ها شنیده‌اند، از جمه من! پس چند دقیقه گوش کن ..

میخواهم درباره‌ی مرام صحبت کنم. مرام کلمه‌ی عجیبی است، مفاهیم زیادی را در خودش دارد، از مردانگی تا انصاف. مرام دوست و دشمن نمیشناسد، فقط هست؛ مرام را اگر داشته باشی دیگر فرقی نمیکند در مقابلت چه کسی ایستاده‌است، چون به هر حال قوانین و خط قرمزهای مهمی برایت وجود دارد که اجازه نمیدهد پایت را از حد انصاف فراتر بگذاری. میدانی مشکل چیست؟ مردم زیادی مثل تو وجود دارند، تو انسان خاصی نیستی، تو تنها یک مهره‌ی کوچک دیگر از خیل عظیم مردمانی هستی که به خوب و کامل بودن خود سخت ایمان دارند. درباره‌ی دیگران چیزی نمیدانم اما خط زندگی تو را خوب میدانم و میدانم که عبور تو از چه مسیرهایی توانسته نفست را تا این حد به سراشیب تباهی بکشاند. 

مشکل در وهله‌ی اول محیط مریضی است که تو در آن بار آماده‌ای. محیطی که به تو حق به جانب بودن را آموخته است. حق به جانب بودن آفت بزرگی است، نابود کننده است، تباه کننده است. و کسی که از کودکی با این تفکر رشد کند که بی هیچ دلیل خاصی، و شاید به دلیل چیز بی اهمیتی مانند عقیده‌اش، همیشه حق با اوست، به بزرگترین آفت جامعه‌اش تبدیل خواهد شد.

مشکل بعدی شاید رشته‌ای باشد که در آن درس میخوانیم. پزشکی غلط انداز است. بدیهی است که هیچ رشته‌ای برای آدم شعور و شخصیت نمی‌آورد. گاهی مردم این مساله را نمیدانند و روی شخصیت پزشکان حساب دیگری باز میکنند، این اشتباه شاید قابل اغماض باشد؛ اما اگر خود فرد تصور کند بخاطر رشته‌اش حتماً شعور بالایی هم دارد، این مصیبت بزرگی است که درمان ندارد! در این مواقع برای فرد عقاید مذهبی و فلسفی‌اش هم جور دیگری بنظر میرسند. حتی اگر این عقاید را از قبل از دوران نشستن‌اش بر صندلی دانشگاه پزشکی به همراه داشته باشد. تو به این مشکل هم دچاری، خودت از بیماری‌ات خبر نداری ولی حامل مرضی هستی که تو را تبدیل به یک تومور متحرک در بدن جامعه میکند. جامعه‌ای که برای اندکی پاک بودن دست و پا میزند ولی تو و امثال تو مثل سرطان افتاده‌اید به همین جان لاجانش تا از این هم بی‌رمق‌ترش کنید. 

تمام این مشکلات و طی تمام این مسیر اشتباه در نهایت تو را به جایی رسانده که عمیقاً اعتقاد داری افکار و عقایدی که سال‌هاست به همراه خودت داری به دلیل اعتماد به نفس کاذبت حتماً درست هم هستند؛ تا اینجای کار به مشکل بر نمیخوریم اما ایراد کار از جایی شروع میشود که تو وظیفه، و از آن بدتر، حق خودت میدانی که عقاید خودت را به دیگران هم القا کنی و به روی مخالفان عقیده‌ات، حتی آن‌هایی که اصولاً کاری به کارت ندارند، برچسب بچسبانی و انگ بزنی و بهتان ببندی و هرجا لازم دیدی حتی با دروغ گفتن تلاش کنی که آن‌ها را هم تخریب کنی و به همان دره‌ی پستی بکشانی که خودت حتی نمیدانی که در آن قرار داری!

البته من به خوبی شرایط تو را میدانم. دلیل دروغ‌ها و تلاش‌هایت برای تخریب دیگران را درک میکنم. تو در جایگاهی هستی که باور داری عقایدت از هر چالشی سربلند بیرون می‌آیند و چنین عقاید برحقی، لزوماً باید بر صدر ذهن همه نقش ببندد و هرکسی با آن‌ها مخالف است شایسته‌ی زندگی نیست! تو باور داری که افراد مخالفت هرقدر هم آرام و خنثی باشند باز هم برای جامعه‌ای که تو خودت را به اشتباه پرچمدار آن میدانی مضر هستند. بنابراین لازم میدانی که حتی اگر خودشان آتو دستت ندادند، دروغی سر هم کنی تا جای آن پر شود و نقطه ضعفی بشود بر وجودشان که خودشان حتی از وجودش خبر هم ندارند. میدانم تلاشت بر این است که فتنه‌ای را که عقایدت باعث شده‌اند فکر کنی ممکن است پیش بیاید، از نطقه خفه کنی. اما حقیقت ماجرا این است که قبل از افرادی که تو تلاش میکنی تا به هر شکل به آن‌ها ضربه‌ای بزنی، کسی که قربانی شده است خودت هستی. تو قربانی افکار و عقایدی شده‌ای که از یک محیط مریض و متوهم به تو منتقل شده است و تو را به این روز انداخته است. حقیقت ماجرا اینجاست که، ساده بگویم، این راهش نیست دوست عزیزم! 

نمیگویم جا برای قبول اشتباه بودن افکارت باز بگذار، حتی نمیگویم از آن دروغ‌هایت دست بردار. ولی لااقل قبل از این که تیشه‌ی ناعدالتی‌ات را به دست بگیری چند دقیقه وقت بگذار تا به هر شکلی طرف مقابلت هم بتواند حرفی بزند. ترسی که نداری، در هر حال قدرت در دست توست!

من نگرانی‌ام از حالا نیست؛ این کارهای کودکانه و مقطعی تابحال راه به جایی نبرده‌اند و این بار هم نخواهند برد. اما آینده‌ای که تو و هم کیشانت قرار است رقم بزنید برایم نگران کننده است؛ احتمال زیادی هست که در آینده بر منصبی بنشینید و با اطمینان میگویم که شما آفت منصبتان خواهید بود. چه بر چهارپایه‌ی نگهبانی یک توالت عمومی بنشینید و چه تکیه بزنید بر صندلی ریاست جمهوری! عقاید تو آسیب‌زا نیست ولی افکاری که پشت آن قرار داده‌ای نابود کننده‌اند. 

به تو این نوید را میدهم که تو هم بانی همین سیستم مریضی خواهی بود که خودت اکنون در مقام قضاوت از فساد آن شاکی هستی. تو هم با دروغ‌هایی که برای پیشبرد خواسته‌هایت بدون کوچکترین عذاب وجدانی به دیگران میبندی، در نهایت بانی همان رانت‌ها و فسادهایی خواهی شد که الآن با شنیدنشان هم حالت تهوع میگیری! 

ولی این را بدان که این رسمش نیست. از روبرو لبخند و از پشت خنجر زدن راهش نیست. این مسیری که پیش گرفتی و به دهانت هم مزه کرده بنای نابودی بیش از پیش این جامعه‌ی به خودی خود بیمار را میگذارد. بس کن، این رسمش نیست رفیق!

  جز به جز خواندی، اشک ریختی و به سینه کوفتی، بر سر کوبیدی، داغ بر دل شیطان گذاشتی؛ افسوس که هدف انسانیت بود. ولی باید مرام در انسانیت تعریف شده باشد. این مرض توست!

  این متن خطاب به کسیه که آدرس اینجا رو نداره. یا لااقل من نمیدونم که داره! بنابراین کسی به خودش نگیره لطفاً. 

• سال‌ها قبل در چنین روزی: به لب رسیده جان،‌ کجایی؟ / تناقض‌های نفسانی

۳ ۰
سُر. واو. شین
۹۶/۲/۹
۳ دیدگاه
| اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

چالش کتابخوانی 1395 / گام ههندیدم D:

شنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۱۱ ق.ظ

Book1395 - 10

چون من آدمی‌ام که اصولاً وقت نمیکنم، از قبل برام بدیهی بود که فرصت نمیشه تا کتابای چالش رو خوندم اینجا پستشون کنم. بنابراین نیمه‌ی دوم کتابا پشت سر هم جمع شدن و نتیجه این شد که باید الآن در یک حرکت انتحاری گام‌های هفتم و هشتم و نهم و دهم و یازدهم و دوازدهم رو با هم و در قالب گام "ههندید" ام معرفی کنم! D:

  هفتمین کتابی که خوندم استخوان‌های خوک و دست‌های جذامی از مصطفی مستور بود. نثر مستور رو همیشه دوست داشتم. از روی ماه خداوند را ببوس به عنوان اولین کتابی که ازش خوندم گرفته تا کتاب آخرش که بهترین شکل ممکن بود. با اینکه هیچ تلاشی برای تغییر دادن سبکش نمیکنه و میشه گفت به تکرار رسیده اما بهرحال تواناییش توی جذب کردن مخاطب و کشوندنش تا آخر کتاب تحسین برانگیزه. اینکه توی یه کتاب کم حجم 100 صفحه‌ای تعداد زیادی شخصیت وارد کنی و برای زندگی هرکدوم داستان‌های مختلفی ایجاد کنی و تو هرکدوم از داستان‌ها قصد داشته باشی یه مفهومی رو منتقل کنی و همه‌ی این کارها رو جوری انجام بدی که خواننده بین زندگی شخصیت‌ها سردرگم نشه هنر جالبیه که مصطفی مستور به خوبی اون رو داره. 

  هشتمین کتاب الف از پائولو کوئلیو. تو این چالش دوتا کتاب از این نویسنده خوندم. کوئلیو رو خیلی قبول دارم و جذب نوشته‌هاش میشم. کتاب الف مفهوم سنگینی رو توی خودش داشت که پیشنهاد میکنم حتماً بخونین و درباره‌ی مفهومش هم تحقیق جداگونه بکنید. درباره‌ش فقط در همین حد میگم که یجورایی به نوعی مراقبه‌ی خاص اشاره میکنه که در نگاه اول ممکنه فراطبیعی و غیر واقعی بنظر برسه. ولی چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که یجورایی به همین نوع مراقبه و خارج شدن از بعد درک محدود انسان، توی خیلی کتابای دیگه مثل جزء از کل استیو تولتز و اگه اشتباه نکنم ارابه‌ی خدایان اشاره شده. این نشون میده که مساله‌ی اتفاقی‌ای نیست و چنین مسائلی میتونن واقعاً وجود داشته باشن. جدای از بحث کتاب‌ها یه سری مطالعه‌هایی که درباره‌ی مواد مخدر و خصوصاً روانگردان‌ها انجام دادم هم به شکل عجیبی با این مساله هم‌پوشانی داشتن که قضیه رو از قبل هم جذاب‌تر میکنن! اگه گیج شدین خودتون کتابش رو بخونین. حوصله‌ی توضیح بیشتر درباره‌ش ندارم! D: ولی بخش دیگه‌ی ماجرا اینه که این کتاب رو - همونطور که از موضوعش توی چالش مشخصه - کسی بهم معرفی کرده که دوستش دارم. این موضوع که با نثر کتاب همراه بشه حس و حال جالبی داره. مثلاً اینکه موقع گذشتن از بعضی بخشای کتاب پیش خودت میگی یعنی فلان کس وقتی این قسمت رو میخونده به چی فکر میکرده! موضوع رو بیخود احساسی نکنین حالا. ولی در کل دیگه. هست همچین چیزی :/

  نهمین کتاب هم یادداشت‌های انقلاب از دکتر صادق زیباکلام. درکل مطالعه‌ی سیاسی از هر جبهه‌ای برام جالبه. چه اینوریا چه اونوریا. دکتر زیباکلام هم بهرحال تو سنگر اصلاح‌طلبا جایگاه خاصی پیدا کرده و تریبونی داره که باعث میشه به خوبی شنیده بشه و منم به خاطر نوع گفتارش همیشه برام جالب بود بدونم توی کتاب‌هاش چه چیزایی میگه. یادداشت‌های انقلاب آخرین کتاب ایشون بودش که چند وقت قبل منتشر شد و منم اتفاقی بهش برخوردم و خریدمش تا به جواب کنجکاوی قدیمیم برسم! در کل من ترجیح میدم زیاد اظهار نظر سیاسی نکنم اینجا. ولی تجربه‌ی جالبی بود دیگه. چی بگم D: 

  کتاب دهم دکتر جکیل و آقای هاید از رابرت لوییس استیونسون بود که تو دسته‌ی رمان‌های کلاسیک قرار میگیره و خیلی وقت پیش یه عزیزی که اسمش رو یادم نمیاد تو همین وبلاگ معرفیش کرده بود بهم. تصمیم داشتم بخرمش ولی کتابخونه‌ی دانشگاه لطف کرد و بارشو از دوشم برداشت! داستان خیلی جالبی داشت و الالخصوص بخاطر تقارن موضوعش با یکی دو تا فیلمی که اخیراً دیده بودم خیلی بهم چسبید. اسم فیلما رو نمیگم که موضوع داستان لو نره. ولی اگه فرصت خوندنش رو داشتین حتماً پیشنهادش میکنم.

  یازدهم هم سه‌شنبه‌ها با موری از میچ آلبوم. یه حسی بهم میگه اینکه اسمشو از قبل شنیده بودم هم توی خریدنش تاثیر داشته ولی حقیقتاً اولین چیزیش که تو اون کتابفروشی چشمم رو گرفت طرح ساده و قشنگ جلدش بود. بعد اسمشو دیدم. موضوع و سبک روایت کتاب جذاب بود برام. فضای کلی کتاب خاکستریه بنظرم ولی اینکه داستان واقعی بوده باعث میشه من سیاه ببینمش. خلاصه اینکه توش حرفای خوبی زده میشه برای کسی که گوش شنوا داشته باشه. بخونینش حتماً. 

  اما دوازدهمین موضوع جایی بود که توش شکست سختی خوردم. جدا از اسم و فامیل خودم، حتی با اسم و فامیل مستعارم که بعضی جاها ازش استفاده میکنم هم نویسنده‌ای پیدا نکردم با اون شرایط. کل انقلاب رو بالا پایین کردم، تو دو سه تا شهر دیگه هم گذری چند تا کتاب فروشی رو گشتم ولی کسی نبود مرا یاری کند! اما هنوز هم دیر نشده، اگه کسی میشناسه نویسنده‌ای رو که حرف اول اسم و فامیلش مثل من س.ا یا S.E باشه معرفیش کنه، در عوضش امسال دوتا کتاب ازش میخونم D: 

اینم از چالش کتابخوانی 1395. با اینکه خارج از این چالش چیزای دیگه‌ای هم خوندم اما باز اونجوری که دلم میخواست نشد. ولی مهم اینه که یجوری شد بالاخره! امیدوارم امسال پربارتر باشه و برسم کتابای بیشتر و بهتری بخونم. که البته با توجه به لبخندی که آزمون علوم پایه‌ی اسفندماه داره بهم میزنه بعید میدونم این امید راه به جایی ببره! 

امسال دیگه این چالش رو تمدید نمیکنم ولی اگه کسی خواست همین چالش یا چیز مشابهی رو راه بندازه خیلی خوبه و خوشحال میشم به منم یجوری خبرشو برسونه. 

  همچنان تا همیشه میتونین پست‌های من درباره‌ی این چالش رو از صفحه‌ی برچسب Book1395 # یا لینک کوتاه شده‌ی Bit.ly/Book1395 بخونین.

۳ ۰
سُر. واو. شین
۹۶/۱/۱۲
۸ دیدگاه
| اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

رادیو بیپکست / اپیزود 9 / ویژه برنامه‌ی نوروز 1396

سه شنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۵۴ ق.ظ

BeepCast Episode 9

بالاخره ویژه برنامه‌ی نوروز 1396 بیپکست هم آماده شد. بچه‌ها خیلی زحمت کشیدن و با کار فشرده و خوبشون نذاشتن محدودیت زمانی روی کیفیت برنامه تاثیر بذاره. یا لااقل من اینطور فکر میکنم. امیدوارم شمام با من هم نظر باشین! 

توی این اپیزود به بررسی مشکلاتی که طی تعطیلات عید نوروز گریبان‌گیر ما هستن میپردازیم و سعی میکنیم برای دور زدن این مشکلات راهکارهایی ارائه بدیم! D: ..

برای یادآوری بگم که این رادیوی اینترنتی کاری مستقل از گروه ما یعنی بیپکست هستش که به طور گاهنامه منتشر میشه و به زبان طنز، به بررسی بخش‌هایی از زندگی میپردازه که توی اون موضوعات مختلف به هم گره میخورن!


دانلود با حجم 21.8 مگابایت

  اگه با اشتراک گذاری لینک دانلود این پادکست توی بیشتر شنیده شدنش بهمون کمک کنین ممنون میشم D:

  با عضو شدن توی کانال تلگرام بیپکست هم میتونین از ما حمایت کنین که همچنان مرسی میشم: BeepCast@

  و اگه این جمله باعث میشه حس بهتری نسبت به زندگی پیدا کنین پس "عیدتون مبارک و امیدوارم سال خیلی خوبی پیش رو داشته باشید!". هرچند همه‌مون میدونیم ربطی نداره و وضع اگه بدتر نشه بهتر نمیشه! :/

۸ ۰
سُر. واو. شین
۹۶/۱/۱
۷ دیدگاه
| اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

پیرمرد بازیگوش و سرزمین میانه

جمعه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۲۶ ق.ظ

خیلی سالیان سال پیش از این‌ها:

سال‌ها بود که هیچ اتفاق جالب توجه و هیجان‌انگیزی در سرزمین میانه نیفتاده بود و گندالف پیر خیلی احساس میکرد که هی حوصله‌اش سر میرود. او احساس میکرد که به یک هیجان سم و باکیفیت نیاز دارد تا کمی آدرنالین خونش بالا برود. چون دیگر هیچ سرگرمی جذابی برایش نمانده بود. پیپ و علف دیگر مثل قبل او را های نمیکرد. او حتی سال‌ها قبل پس از فروپاشی نظام سلطه‌ی سائورون خبیث، درحالی به خود آمد که قوای جنسی خود را از دست داده بود. احتمالاً به دلیل اینکه پس از قدرت گیری سائورون از دیدن آن شکوه و عظمت پشمش خزان شده و در همین اثنی قوای جنسی‌اش نیز به دیار حق شتافته بوده است. البته حدس است این‌ها فقط. تنها چیزی که ما میدانیم این است که قوای جنسی نداشت دیگر. به چرا و این‌هایش کاری نداشته باشید شما. در نتیجه هیچ تفریحی نداشت که انجام بدهد. برای همین به فکر افتاد که برود یکی دو نفر را انگولک کند تا یک جنگی چیزی راه بیفتد و او سرش گرم بشود. بدین ترتیب به سراغ تورین سپر بلوط رفت. به او گفت: ای تورین! بیا برو میراث اجدادی خودت را از آن اژدهای جنایتکار پس بگیر. آن همه طلا داری تو بدبخت. به تو هم میگویند وارث؟ تورین دورف که اصولاً این مدل حرف‌ها به تـ×مش هم نبود و به این سادگی‌ها از موضعش کوتاه نمی‌آمد پاسخ داد: بیخیال بابا حوصله داری حالا. سرباز که ندارم. حالم که ندارم. اژدهاعه هم که اونجا خوابیده راحته همینجوری. چه کاریه آخه برادر من؟ گندالف گفت: آقا همین هف هشت تا دورفی که دور و برتن کافی‌ان والا. همینا رو بردار میریم یه کاریش میکنیم. پاشو پسرجان تنبلی نکن. تورین که به دنبال راهی برای پیچاندن پیرمرد بود با حال استیصال گفت: آرکن استون چه میشود؟ آن را که دیگر نمیتوانیم بین آن همه طلایی که توسط آن اژدهای خونخوار محافظ میشود بیابیم! دیدی؟ بیا بیخیال شو مرد مومن بذار زندگیمونو بکنیم. ولی گندالف کوتاه بیا نبود: این که مشکلی نیس بابا بیا من به دزد کار درست میشناسم هماهنگ میکنم باهاش میریم سه سوته چیز میشه درست میشه همه‌ش. پاشو بابا پاشو. خلاصه بعدش گندالف میرود و دست یک هابیت از همه جا بی‌خبر به نام بیلبو را - که اصلاً از اسمش معلوم است مال این حرف‌ها نیست - میگیرد و همراه دورف‌ها میبرد تا دعوا راه بیاندازد.

+ خلاصه به هر زوری که شده است جماعتی را راهی میکند و جنگی در میگیرد و در این بین از الف‌ها تا اورک‌ها و از گابلین‌ها تا دورف‌ها را هم درگیر میکند. چون حال میدهد بهش. یک سری عقاب هم این وسط داریم که انگار خر بابای ایشان هستند. هرموقع یک جایی به پی سی میخورد و نزدیک است دهنش چیز شود یک سوسکی پشه‌ای چیزی پیدا میکند دوتا پیس پیس در گوشش میکند که یعنی برو به آن عقاب‌ها بگو بیایند که اوضاع خیط است. نهایتاً هم این عقاب‌ها هستند که باعث میشوند جنگ به نفع گندالف و دوستانش تمام بشود. یعنی اگر یک وقت این عقاب‌ها بروند دستشویی‌ای چیزی و دستشان بند باشد، تمام برنامه‌ریزی‌های گندالف دانا به هم میریزد و به گـ×ی سگ میروند همه‌ی‌ شان. 

خیلی سال بعد از حادثه‌ی قبل. چند ده سال این‌ها مثلاً:

گندالف باز هم از مشکلات جنسی رنج میبرد و حوصله‌اش سر میرفت. بیلبو دیگر پیر شده بود. تورین سپر بلوط هم که طی همان ماجرای پیشین دعوت حق را لبیک گفته و به قوای جنسی گندالف پیوسته بود. درواقع نه تنها تورین، بلکه تقریباً تمام نسل دورف‌ها ساییده شده بودند در حین همان ماجراها. و گندالف خردمند میدانست که برای سرگرمی جدیدش باید دست روی مساله‌ی جدیدی بگذارد. بنابراین به سراغ بیلبو رفت. بیلبوی پیر و فرتوت. به او گفت ای بیلبو. ای بیلبو. بیلبو گفت بله؟ گفت بیا آن حلقه‌ای که داری را به فرودو بده. دیگر به درد تو نمیخورد. بیا بده به او. بیلبو گفت: چرا آخر؟ الآن که خبری نیست اصلاً. کسی نمیداند این پیش من است. من هم که از آن استفاده نمیکنم. چه اصراری است آخر؟ گندالف گفت: حرف نزن عزیز من. قصد من این است که فرودو این را دستش کند تا سائورون بلامرده که رفته است در موردور قایم شده است بیاید و رخ بنماید و بعدش یک جنگی چیزی پیش بیاید حال کنیم یکم. خلاصه گندالف بیلبو را مجبور کرد که حلقه را بدهد به فرودو. فرودو که در عنفوان جوانی حتی از بیلبوی جوان هم شوت‌تر و اسکل‌تر بود و اصلاً نمیدانست اوضاع از چه قرار است ناگهان در چنگال حیله‌ی گندالف گیر افتاده بود. جادوگر پیر که نگران بود نکند جنگ راه نیفتد به فرودو گفت: ای پسر سریعاً این حلقه را بردار ببر موردور! یک کوهی هست که باید حلقه را بیاندازی داخلش تا بسوزد. سائورون هم منتظر است دهنت را سرویس کند. بدو برو. فرودو گفت: چرا آخر؟ خودت ببر خب. گندالف گفت: نه من نمیتوانم. ما جادوگرها نمیتوانیم از این چیزها چیز کنیم. بیخیال. خودت ببر. فرودو گفت: خب مرد حسابی لااقل بگو یکی از آن عقاب‌ها بیاید من سوارش بشوم یک راست بروم موردور این را پرت کنم توی آتش آن کوهه که بسوزد. چه کاری است خب؟ گندالف گفت: چی؟ عقاب؟ ماشین لباسشویی؟ بام؟ شیب؟ و خلاصه انقد خودش را به کوچه‌ی علی چپ زد که فرودو خودش بیخیال شد و با دو سه تا از دوستانش راهی موردور شد. 

+ خلاصه طی همین اتفاق جنگ بزرگی در گرفت و پدری که از موجودات سرزمین میانه در آمد به خوبی در تاریخ ثبت شده است. الف‌ها گـ×ییده شدند. اورک‌ها زاییده شدند. مرده‌ها پاشیده شدند و درخت‌ها ساییده شدند. این وسط تنها کسی که راضی بود گندالف بازیگوش بود. آن وسط ها همان عقاب‌ها را هم هنوز داشتیم که سر بزنگاه از راه میرسیدند و نشیمنگاه گندالف را از خطرات حفظ میکردند.

زمان حال:

گندالف طی سال‌ها جنگ‌های بیشماری به راه انداخت که در نهایت باعث انقراض اکثریت قریب به اتفاق موجودات زنده شد. تقریباً همه مردند بجز انسان‌ها. آن‌ها را هم خود گندالف نگه داشت برای آینده. یعنی زمان حال ما. گندالف مدتی پیش باز هم هوس هیجان کرد و به سراغ بی‌کله‌ترین شخصیت مهم‌ترین کشور دنیا رفت و به او گفت: داداش ببین کشورت به چه فنایی رفته! میراث کشورت داره به باد میره. قدرت دست مردم نیست. کاپیتالیسم داره به ناموس کشورت چوب حراج میزنه. پاشو بیا کشورو نجات بده و قدرت رو به مردم برگردون. ترامپ که داشت دخترش رو گرب بای د پوس میکرد گفت: شرمنده حاجی حواسم نبود. یه بار دیگه بگو چی گفتی؟ و گندالف یک بار دیگر گفت. ناگهان خون ترامپ به جوش آمد و گفت: آه حق با تو است. این کشور نابود شده است. تا کی باید به ایران سواری بدهیم؟ تا کی به اعراب چراغ سبز نشان بدهیم؟ تا کی بشار اسد؟ تا کی پوتین؟ تا کی کره‌ی زمین؟ همه‌اش باید نابود بشود. گندالف که لبخند معناداری به لب داشت از این تئوری‌های ترامپ حمایت کرد و با جادو و جمبل باعث پیروزی او در انتخابات شد. اکنون که این متن را میخوانید احتمالاً جنگی عظیم در شرف رخ دادن است که طی آن میلیان‌ها نفر کشته خواهند شد. و همه‌ی آن‌ها تنها به خاطر این است که گندالف از کمبود قوای جنسی رنج میبرد. ای بابا!

آینده‌ی احتمالاً دور:

دیگر انسان‌ها هم منقرض شده اند. فقط خدا و فرشتگان و شیاطین مانده‌اند. و گندالف پیر و ناقلا! وی که باز هم حوصله‌اش سر رفته است به دنبال هیجان دیگریست. خداوند متعال به گندالف پیام میدهد و میگوید: آقا بیخیال شو خواهشاً. من کلی زحمت کشیده بودم این همه موجود ساخته بودم همه رو به باد دادی. بشین سر جات استراحت کن دیگه خب. عه!‌ ولی گندالف بدون هیجان نمیتواند بنشیند سر جایش. بنابراین نزد یکی - نزدیکی به معنای جماع نه. نزد یکی. یعنی به سراغ یک عدد - از فرشتگان میرود و میگوید: خدایی زشت نبود شما به انسان سجده کردین؟ ...

+ در نهایت خداوند مجبور میشود کلاً همه چیز را ریست فکتوری کند. خودش میماند و گندالف پیر و دانا! ..

  یادم رفت بگویم اگر تمام فیلم‌های هابیت و ارباب حلقه‌ها را ندیده‌اید بهتر است این پست را نخوانید. یحتمل چیزی متوجه نخواهید شد. یعنی اگر ندیده باشید احتمالاً الآن چیزی متوجه نشده اید. اگر دیده باشید هم شاید متوجه نشوید البته. ولی خب.

  البته راستش را بخواهید یادم نرفته بود. عمداً گذاشتم آخر بگویم که اگر کسی آن فیلم‌ها را ندیده است به سزای عملش برسد درواقع.

  احتمالاً یک سری از زمان فعل‌ها قاطی دارند در متن. ولی شما سریع بخوانید و ازشان عبور کنید. مهم نیست خیلی. پیش می‌آید. زمان است دیگر. از این شوخی‌ها داریم ما با هم.

  در آستانه‌ی سال تحویل لازم است ذکر کنم که مرگ بر سال. هر سالی حالا. 95 یا 96 یا هر چیز دیگری. سالی که جز سرویس شدن دهن آدم چیزی نداشته باشد که سال نیست. به موقع‌اش بیشتر توضیح میدهم درباره‌اش. ولی تا آن موقع تلویحاً همین "مرگ بر سال" را داشته باشید شما.

۷ ۰
سُر. واو. شین
۹۵/۱۲/۲۷
۱۲ دیدگاه
| اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

سکان دست ژن‌هاست

سه شنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۳۶ ب.ظ

زندگی از یه زاویه‌هایی واقعاً ترسناکه. یه زاویه‌هایی که نادیده گرفتنشون شاید ممکن نباشه چون در هر حال وجود دارن. 

اگه سریال West World رو دیده باشین منظورم رو بهتر متوجه میشین. توی این سریال یه سری موجود رو داریم که که توی دنیای خودشون زندگی میکنن و روزگارشون رو با این فکر و خیال میگذرونن که زندگیشون در اختیار خودشونه و تصمیم گیرنده‌ی اصلی خودشون هستن. درحالی که تمام مسیر زندگیشون درواقع یه کدنویسی از قبل برنامه‌ریزی شده‌ست که خودشون بجز بازیگری هیچ نقش دیگه‌ای توی اون ندارن. خیلی از ما ممکنه با دیدن این سریال یه نفس راحت بکشیم و یه قلپ از چایمون بخوریم و با خودمون بگیم "خوب شد من اینطوری نیستما! وگرنه خیلی بد میشد!" یا اگه بخوایم بیشتر تو بطن ماجرا فرو بریم میگیم "از کجا معلوم زندگی ما اینجوری نباشه؟" . ولی چیز ترسناکی که این وسط وجود داره اینه که شواهد زیادی وجود دارن که بهمون میگن زندگی ما همین الآنم همینه!

هسته‌ی مرکزی وجود ما حول یه محوری به اسم "ژن" میچرخه. ژن‌ها توی تمام سلول‌های بدن ما وجود دارن و به طور مطلق کلمه، همه چیز رو کنترل میکنن. ژن‌ها به صورت کاملاً رندوم از اجداد ما به ارث میرسن و توی هر سلول بسته به اینکه توی کدوم قسمت بدن باشه اعمالی که باید صورت بگیره رو کنترل میکنن و به این شکل نهایتاً ویژگی‌های یه محیط کامل که بدن انسان باشه رو تعیین میکنن.

تا اینجاش رو احتمالاً میدونستین. این که رنگ چشم و موی ما رو ژن‌ها تعیین کنن ملموس و قابل قبوله. ولی این که میگم "همه چیز" رو کنترل میکنن یعنی واقعاً همه چیز! اینجاست که این سوال پیش میاد که آیا من برای زندگی خودمم تصمیم میگیرم یا ژن‌هایی که خودم توی نحوه‌ی کد شدنشون هیچ نقشی نداشتم؟

دامنه‌ی تاثیر ژن‌ها بی حد و حصره و فقط و فقط یه هدف رو دنبال میکنه. برای مثال اون احساسات عاشقانه و والایی که منظومه‌ها و کتاب‌ها درباره‌شون نوشته شده و به اون شکل بارها تاریخ‌ساز شده و زندگی خیلی آدما رو تغییر داده فقط تحت تاثیر یه هورمون خاصه که توی یه سن خاصی ترشح میشه و تصمیم گیرنده‌ی اون هم ژن‌ها هستن. به هیچ وجه پای روح و قلب و مغز و هر چیز دیگه‌ای که فکرش رو میکنید وسط نیست. این هورمون فقط برای این ترشح میشه که ما به سمت یه نفر از جنس مخالف متمایل بشیم و نتیجه‌ش در نهایت به تولید مثل و انتقال ژن‌ها به نسل بعد منجر بشه. اصلاً بحث "من عاشق فلان‌کس هستم" مطرح نیست. بحث اینه که ژن‌های ما عاشق بقا و انتقال به نسل بعدی هستن و دلشون نمیخواد همراه ما به گور برن. ژن‌ها کدنویسی شدن که ادامه داشته باشن. 

یه مثال دیگه. اون چیزی که ما به عنوان مهر و عطوفت بی‌مانند مادری و اون علاقه‌ی بی‌اندازه‌ی مادر به فرزندش میشناسیم و اون رو یه احساس روحانی و مقدس میدونیم اصلاً به اون شکل معنای خارجی نداره. تمام اون احساس فقط به خاطر ترشح یه هورمون خاص هستش که بعد از زایمان به طور خودکار و بازم با تصمیم ژن‌ها ایجاد میشه تا مادر عاشقانه از فرزندش مراقبت کنه. توی خیلی از حیوانات به اقتضای شیوه‌ی زندگیشون این هورمون تا یه مدت خاصی بعد از به دنیا اومدن بچه ترشح میشه و بعد متوقف میشه. بعد از اون مادر دیگه به شکل قبل بچه رو دوست نداره و اون رو کنار خودش نگه نمیداره و فرزندش میمونه و زنده موندن توی طبیعت. پس بازم هیچ‌جوره بحث "من با تمام وجود عاشق بچه‌م هستم و براش هر کاری میکنم" به اون شکل مطرح نیست و مساله فقط اینه که ژن‌ها صلاح میدونن اون هورمون ترشح بشه تا تو بچه‌ت رو دوست داشته باشی و ازش مراقبت کنی تا ژن‌های اون بچه که خودشون منتقلش کردن شانس بقای بیشتری داشته باشن و از بین نرن. پس ما بچه‌هامون رو دوست نداریم. ژن‌های ما ژن‌های بچه‌هامون رو دوست دارن. کدهای ما کدهای بچه‌هامون رو دوست دارن. مساله فقط ادامه‌ی نسله و بس!

توی همین راستا اخلاق ما هم توی ژن‌هامون تعریف شده. این که ما پرخاشگر، مجرم، معتاد، با شخصیت، متمدن یا هر چیز دیگه‌ای باشیم از قبل توی ژن‌های ما کدنویسی شده. این که فلان سلول ما چه وقت از مسیر تقسیمش خارج بشه و به توده‌ی سرطانی تبدیل بشه هم از قبل توی ژن‌ها تعیین شده. اینایی که گفتم و خیلی مسائل دیگه وجود دارن که بیشتر از قبل اینو اثبات میکنن که زندگی ما هم مثل موجودات West World از قبل برنامه‌ریزی شده. شاید نه به اون غلظت و شاید حتی بدتر از اون! نمیدونم و معلوم نیست. ولی هرچیزی که هست فکر آدمو بدجوری مشغول میکنه.

شاید هم روال همینه و اصولاً قرار نبوده طور دیگه‌ای باشه. ولی بهرحال، مساله‌ی ساده‌ای نیست.

  اثر یه سری مسائل رو روی یه سری چیزای دیگه انکار نمیکنم. مثلاً محیط رو اخلاق و رفتار و سرطان و اینا تاثیر داره. ولی تا حد خیلی زیادی بهرحال به ژن وابسته‌ن. چند مدت قبل یه مقاله‌ای خوندم درباره‌ی آزمایشی که روی یه سری مجرم زندانی انجام داده بودن و متوجه ژن‌هایی شده بودن که توی این‌ها وجود داشته و توی آدمای عادی وجود نداشته. محیط قطعاً تاثیر مهمی داره ولی ژن‌ها در هر صورت آدمو تا جای ممکن سوق میدن به سمتی که میخوان. از طرف دیگه شاید مساله حتی از اینم پیچیده‌تر باشه و خود محیط هم توسط یه چیزی مثل ژن‌ها کنترل بشه و اثرشون به هم متقابل باشه. 

  اینایی که گفتم جای ایراد گرفتن زیاد دارن و خودم هم میدونم. ولی تحقیق درباره‌ی این مسائل هنوز ادامه داره و دائماً چیزای بیشتری درباره‌شون کشف میشه. شاید این نوشته‌های من درست باشن و شاید غلط. تا وقتی که علم درباره‌ش به نتیجه‌ی قطعی نرسه نمیشه حکم داد و فقط میشه همینجوری درباره‌شون ایده داشت. 

  خیلی وقته پست نفرستادم و نشد درباره‌ی خیلی چیزا بنویسم. ولی علی‌الحساب بگم که دورهمی با بچه‌های وبلاگستان خیلی چسبید. هرچند کوتاه بود و کاشکی فرصت بیشتری برای کنار هم بودن بود. 

۹ ۰
سُر. واو. شین
۹۵/۱۲/۱۰
۸ دیدگاه
| اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

کاش میبستم چشامو, این ازم بر نمیاد ..

شنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۲۴ ق.ظ

ما مشکلات زیادی داریم. مشکلات زیادی برامون ایجاد کردن. مشکلات زیادی برای خودمون ایجاد کردیم. ما مانع پیشرفت خودمون شدیم. ما عامل نابودی خودمون شدیم. ما همین مردم هستیم. ما مردم بیشعوری هستیم. ما بیشعور بار اومدیم. ما همدیگه رو بیشعور بار آوردیم.

ما تشنه‌ی هیجانیم. ما معتاد آدرنالین هستیم. ما برای یه قطره شور و هیجان له له میزنیم. ما حاضریم این عطشمون رو به هر قیمتی آروم‌تر بکنیم. ما  ترجیح میدیم وقتی توی خیابون یه ماشین رو درحال سوختن دیدیم ازش فیلم بگیریم تا بتونیم اون لحظه رو برای دیگران با مدرک مستند تعریف کنیم و با آب و تاب دادن به ماجرا یکم هیجان تجربه کنیم. ما با چشمایی که  برق میزنن سرمون رو برمیگردونیم تا آمبولانسی که با آژیر روشن درحال عبور از خیابونه رو تماشا کنیم، که شاید یه چیز جالب و قابل نقل کردن عایدمون بشه. ما دور دختری رو که داره با حرص سر پسری که تو خیابون اذیتش کرده داد میزنه حلقه میکنیم و تماشاش میکنیم، به پسره نگاه هم نمیکنیم ولی دختره رو تماشا میکنیم و به سناریویی که میتونیم برای تعریف کردنش از خودمون در بیاریم فکر میکنیم. ما به همدیگه پهلو میزنیم تا بتونیم از بین مردم راهمون رو باز کنیم و جلو بریم و اون آدم بدبختی که ماشین بهش زده و داره رو زمین ناله میکنه رو از نزدیک ببینیم. ما گوشی‌های هوشمند دوربین‌داری داریم با حافظه‌های بالا که اون حافظه‌ها رو هم تشنه‌ی این کلیپ‌ها بار آوردیم. گوشی‌های ما کلیپ‌های "صحنه‌ی خودکشی دختر 18 ساله از بالای پل فولان، دانلود کن ببین چجوری جیغ میزنه" رو با ولع تمام دانلود میکنن. گوشی‌های ما با دوربین‌های آماده از دعواهای خیابونی فیلم میگیرن. گوشی‌های ما تشنه‌ی ضبط صحنه‌ی اعدام در ملاء عام هستن. گوشی‌های ما گوشی‌های بیشعوری هستن.

ما همه چیز رو به شوخی میگیریم. ما حوادث دنیا رو مثل یه سری دلقک تصور میکنیم که دلیل کارهاش برامون اهمیتی نداره و فقط دنبال یه سوژه برای خندیدن بهش میگردیم. ما هیچ چیز رو جدی نمیگیریم. ما همه چیز رو به تخممون حساب میکنیم. ما بعد از هر حادثه‌ای بیشتر از خود اون حادثه، به متن توییت طنز مسخره‌ای که قراره درباره‌ش بنویسیم فکر میکنیم. ما بعد از مرگ آیت‌الله رفسنجانی بیشتر از اینکه به خود این اتفاق فکر بکنیم به این فکر میکنیم که چی بنویسیم و به چی ربطش بدیم که وحید آنلاین و مملکته توییتمون رو شیر کنن. ما به حاشیه بیشتر از متن اهمیت میدیم. ما دقیقاً وسط متن قرار داریم ولی احمق‌تر از اونی هستیم که حواسمون به حاشیه پرت نشه. ما نمیدونیم فیدل کاسترو کیه ولی مرگش رو به عباس جدیدی ربط میدیم. ما آدم‌های بذله‌گو و مسخره‌ای هستیم. ما بالا اومدن احمدی نژاد رو به سخره میگیریم. ما رای آوردن ترامپ رو مسخره میکنیم. ما تشنه‌ی خندیدن هستیم. ما از ترک دیوار هم یه دلیل برای خنده گیر میاریم. ما نمیدونیم. ما واقعاً نمیدونیم! 

ما هیجان دوست داریم. خندیدن دوست داریم. برای رسیدن به این دوست داشتن‌هامون از هیچ تلاشی فروگذار نمیکنیم. ما بزرگترین شانس زندگیمون رو این میدونیم که به طور اتفاقی مسیرمون به خیابونی خورده که یه ساختمون توش تو آتیش میسوخته. موبایل‌هامون رو در میاریم و عکس یادگاری میگیریم. ما باید بقیه رو هم تو این هیجان سهیم کنیم. ما حتی اگه مسیرمون به اون خیابون نمیخورده هم میتونیم خودمون رو به اونجا برسونیم. مگه چند نفر میتونن تو زندگیشون چنین صحنه‌ای رو ببینن؟ ما نمیذاریم آمبولانس‌ها و ماشین‌های آتش‌نشانی جلوی دوربینمون رو بگیرن. اونا همیشه میتونن آتیش یه جایی رو خاموش کنن ولی مگه ما چند بار میتونیم چنین صحنه‌ای رو ببینیم؟

ما آدم‌های بیشعوری هستیم. به جرئت میتونم بگم اگه چنین فضای عظیمی از ناراحتی توی فضای مجازی راه نیفتاده بود تعداد زیادی از ما با همین پلاسکو هم شیرین‌کاری میکردن و مزه میریختن. ولی این تعداد از ما به خوبی روی موج جمعیت سوار میشن. این تعداد بعد از اینکه عکس‌هاشون رو گرفتن و خیالشون از ثبت اون لحظه راحت شد میرن خونه‌هاشون و شروع میکنن به PrayForTehran کردن. برای ما جون دادن ده‌ها نفر زیر آوار یه ساختمون هیچ اهمیتی نداره، ولی همراه بودن با جمعیت و آروغ روشنفکری زدن اهمیت زیادی داره. ما ادای خوب بودن در میاریم. ما کتاب بیشعوری خاویر کرمنت رو فقط به خاطر اینکه پرفروش‌ترین کتاب نمایشگاه بود خریدیم و عکسش رو توی اینستاگرام منتشر کردیم. ما از بیشعور بودن همدیگه ناراضی هستیم. ولی ما خوب نیستیم. ما خوب نمیشیم. ما حتی به خوب بودن اهمیت هم نمیدیم .. ما خیلی بیشعوریم! 

  ماشاالله توی یه کشوری زندگی میکنیم که هیچوقت اخبار ناراحت کننده تمومی ندارن. یکی تموم بشه قطعاً بعدی توی راهه. من شخصاً از اینجور اخبار احساساتی نمیشم به هیچ وجه. یعنی از نظر احساسی غمگین نمیشم. برای حادثه‌ی پلاسکو هم همینطور بود. ولی واقعاً آدم میره تو فکر. اینکه چرا باید چنین اتفاقی بیفته؟ چرا این همه آدم باید جون بدن؟ چرا این همه خانواده داغدار بشن؟ یعنی نمیشد جلوش رو گرفت؟ ولی برای خودم عمیق‌تر و ناراحت کننده‌تر از خود اون اتفاق و کشته‌هایی داد و داره میده، این حجم از بلاهت و بیشعوری مردم بود. این حوادث با تمام تلخی‌هاشون میگذرن و زخم‌هاشون آروم آروم محو میشن. ولی این بیشعوری چیزی نیست که از بین بره! این بیشعوری سال‌هاست تو گوشت و پوست این مردم رسوخ کرده. ترسناکه که این مردم، دقیقاً همون مردمی هستن که دارن بین ما زندگی میکنن. تعداد قابل توجهی از همینایی که به عنوان هموطن و هم‌خون بهشون نگاه میکنیم فقط کافیه شرایطش پیش بیاد تا این روی مریض خودشون رو نشون بدن. 

  معذرت میخوام از همه‌ی کسایی که برای پست قبل درخواست رمز کردن و نشد بهشون بدم. اون مطلب خیلی شخصیه و فقط برای ثبت شدنش برای خودم نوشتم. شاید همین مدت قصد کردم رمزش رو بدم و قطعاً برای همه‌ی کسایی که درخواست کردن ارسالش میکنم اون موقع. ولی فعلاً تصمیم دارم برای خودم بمونه. 

  عنوان از فرهاد. سالمرگش هم با یکم تاخیر تسلیت. 

  

۹ ۰
سُر. واو. شین
۹۵/۱۱/۲
۱۶ دیدگاه
| اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

من چتر گرفتم, تو به باران نرسیدی ..

چهارشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۲۰ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
سُر. واو. شین
۹۵/۱۰/۲۹
۰ دیدگاه
| اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

تلگرافی به آینده

جمعه, ۲۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۴۷ ق.ظ

وبلاگنویسی سال‌هاست که تغییر خاصی نکرده. یعنی اگه الآن به وبلاگ‌های چند سال قبل نگاه کنیم اکثر تغییری که مشاهده میشه یه سری امکانات در دسترس وبلاگ‌نویساست که نهایتاً باعث شده یه مقدار ظاهر صفحات جذاب‌تر بشن. ولی ذات و بنیان قضیه هیچ تغییری نکرده؛ یا شاید بهتر باشه بگم پیشرفتی نکرده. هنوز هم کنترل‌پنل‌هایی هست و مطالبی که نوشته میشن و صفحات و وبلاگ‌هایی که اگه بخوان مستقل از شبکه‌های غیر وبلاگی شناخته بشن، لینکدونی‌ها براشون حرف اول رو میزنن.

نکته‌ی مطلب هم همین‌جاست. چیزی که از چند سال قبل به مرور حکمرانی لینکدونی‌ها توی وبلاگ‌ها رو تحت‌تاثیر قرار داد، ظهور و همه‌گیری شبکه‌های اجتماعی بود. شبکه‌هایی که خیلی زود در برابر وبلاگ‌نویسی قد علم کردن و توی هیاهوی رقابت های بین خودشون اون رو تا حد زیادی به کتار روندن. معضل "وبلاگ‌" دو چیز بود. اول اینکه خواه ناخواه در رقابت با شبکه‌هایی قرار گرفته بود که دائماً درحال آپدیت و بهتر کردن خودشون بودن، درحالی که وبلاگ به همون فرم ابتدایی خودش باقی مونده بود. و دوم اینکه به جای خلق راه‌های جدید برای شناخته شدن، حتی به نوعی آپوپتوز دست زد؛ از قدرت لینکدونی‌ها به شدت کم کرد و خودش رو وابسته به شبکه‌های اجتماعی کرد. [اینجا گوشه‌ی ذهنتون یه لینک بزنین به این مطلب و اینکه توی این گیر و دار، انفعال افرادی مثل علیرضا شیرازی چه ضربه‌ای به بدنه‌ی وبلاگنویسی بود و با یکم جنب و جوش داشتن چقد میتونستن موثر باشن] پس مسیر طوری بود که از یک طرف سایت‌هایی مثل فیس‌بوک و توییتر و ... رو داشتیم که طی پیشرفت‌هاشون رقیب‌های زیادی رو زیر پا له کردن؛ توی همون سمت اپلیکیشن‌هایی مثل وایبر و واتس‌اپ و تلگرام و ... رو داریم که به سرعت درحال آپدیت دادن و بزرگتر شدن هستن، و توی سمت دیگه وبلاگ رو داریم که تقریباً دست نخورده مونده و میشه گفت فقط به همت یه تعدادی توسعه‌دهنده‌ی به فکر و نویسنده‌های وفادار رو پا ایستاده و ادامه میده.

ولی خوشبختانه اوضاع انقدر هم تیره و تار نموند و اخیراً به سری حرکت‌هایی صورت گرفته که خیلی درباره‌ی آینده‌ی وبلاگ‌نویسی امیدوار کننده‌ست. دوتا از این حرکت‌ها Medium و Telegra.ph هستن که به ترتیب به دست توییتر و تلگرام پایه‌گذاری شدن.

توییتر که قبلا با اپلیکیشن پریسکوپ رفته بود سراغ وبدئوبلاگینگ زنده، حالا یه مدته که مدیوم رو با یه سری ایده‌های اساسی‌ راه انداخته و سعی داره مفهوم وبلاگ‌نویسی رو به جلو هل بده. ایده اینه که به جای اینکه شما دنبال مطالب مورد علاقه‌تون توی وبلاگ‌ها بگردید، اون مطالب به مرور زمان و با توجه به افراد و موضوعات و مطالبی که بیشتر بهشون علاقه دارین خودشون هوشمندانه به سمت شما میان و با تمرکز بیشتری به دستتون میرسن. درواقع یه بستر وبلاگ‌نویسی داریم که توش مطالب خودتون رو منتشر میکنین و خود سیستم به بهترین شکل هم مطالب شما رو به دست اهلش میرسونه و هم مطالبی که دنبالش هستین رو به دست شما. البته این یه توضیح کلی و ناقصه و تنها ویژگی‌های این سیستم این نیست. بهتره خودتون یه سر بزنین و ببینین اوضاع از چه قراره. خوبیش اینه که توی همین مدت نویسنده‌های خیلی خوبی توش شروع به نوشتن کردن و حضور افراد مطرحی مثل پائولو کوئلیو هم باعث میشه امید زیادی به موفقیت بیشتر این شبکه باشه. هرچند همین شبکه‌ هم یه سری ایراد داره و یه سری مفاهیم اصلی وبلاگ‌نویسی -مثل تعیین قالب شخصی و ...- توش رعایت نمیشه، ولی خب!

از طرف دیگه هم تلگرام رو داریم که قبلاً مفصل توضیح دادم که چرا نباید ازش به جای وبلاگ استفاده کنیم. ولی این اپلیکیشن توی آخرین آپدیتش یه چیزی رو معرفی کرد به اسم تلگراف که درواقع به صورت یه فضای جمع و جور و بر پایه‌ی خود تلگرام هستش که توش میشه مثل وبلاگ مطالب بلند همراه با فیلم و تصویر نوشت و برخلاف متن کانال‌های تلگرام، مطالبش توسط موتورهای جستجو خونده میشن. نمایش مطالب توی خود تلگرام هم اینطوریه که لینک متنی که توی صفحه‌ی Telegra.ph نوشتین رو توی تلگرام میفرستین و به شکل یه باکس ظاهر میشه که زیرش یه دکمه‌ی Instant View داره و با لمس کردنش اون مطلب سریعاً توی خود برنامه نمایش داده میشه. این امکان اینستنت ویو توی تلگرام، مطالب سایت مدیوم رو هم پوشش میده و گویا قراره به مرور سایت‌های بیشتری رو هم شامل بشه. بهرحال هنوز برای نتیجه‌گیری زوده و این سیستم جای پیشرفت زیادی داره. ولی اگه مسیرش اونطوری که به نظر میرسه و من فکر میکنم باشه، با یه ایده‌ی جدید و قوی‌ای روبرو هستیم که قراره به زودی یه فصل جدیدی توی مفهوم وبلاگ‌نویسی ایجاد کنه. هرچند ممکنه فقط خوش‌خیالی من باشه و بس!

  البته چیزی که نباید فراموش بشه اینه که ما تو ایران زندگی میکنیم و سطح دسترسیمون به این چیز میزا رو فیلترنت تعیین میکنه نه خودمون. همین مدیوم اگه درست یادم باشه فیلتر بود یه زمانی. تلگراف هم به محض این که اومد فیلتر شد، بعد رفع فیلتر شد و الآن دوباره فیلتر شده فک کنم. ولی چیزی که مهمه اینه که ما امیدمون رو از دست ندیم! D: 

  کاشکی یه شرایطی بود که نویسنده‌های بزرگ خودمون هم تو این شبکه‌ها فعال باشن و بنویسن. مثلاً فک کنین محمود دولت‌آبادی یه وبلاگ داشته باشه که دائماً آپدیتش کنه!

  برگ همزاد من او بود که در مسلخ باد / دست بردم که نجاتش بدهم, دست نداد! ..

۱۴ ۱
سُر. واو. شین
۹۵/۹/۲۶
۱۱ دیدگاه
| اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

آذر بی‌رحم است

دوشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۸:۳۲ ب.ظ

به شکل عجیبی زمان داره سریع میگذره. بی‌امان میگذره. انقدر سریع که انگار همین دیروز بود که وسط آشوب اوایل مهرماهم بودم. انقدر سریع که انگار نه انگار یک ماه از بحبوحه‌ی میان‌ترم فیزیولوژی گذشته که با اون وضع و حال براش میخوندم. انقدر سریع که نگرانم میکنه. نگران اینکه نکنه مابین این سیل زمان که داره به این سرعت میگذره کاری رو از قلم انداخته باشم. نکنه باید وقتی از کنار کسی میگذشتم بهش لبخندی میزدم که نزدم. نکنه باید بین کارام با کسی تماسی میگرفتم که نگرفتم. نکنه باید به کسی حرفی رو میزدم که نزدم. نکنه تو این بلبشوی ذهنیم، مغزم قدرت اینو نداشته که تو تصمیم‌گیریاش با این سرعت زیاد وفق پیدا کنه و بعداً عواقبش رو ببینم و پشیمونیش برام بمونه. نکنه یه روزی در آینده برسه که به خودم بگم اگر اون روز این ذهن لعنتی درست کار کرده بود و سریع تصمیم میگرفت و یه کاری میکرد الآن میتونستم به چیزی که انقدر بهش نزدیکم و فقط چند قدم باهاش فاصله دارم برسم، ولی نمیتونم! میدونین حسرتش چقدر آزار دهنده‌س؟ خودم هم نمیدونم.

واقعاً همه چیز داره سریع میگذره. انقدر سریع که میتونم الآن به خودم بگم "امروز باید این مطلبو تو وبلاگم بنویسم" و بعد طی جریان زمان یکم بعد به خودم بیام و حتی نتونم تشخیص بدم این جمله رو کی به خودم گفته بودم! چند ساعت پیش؟ دیروز؟ یک هفته قبل؟ به همین سادگی یادم نمیاد. چون سریع میگذره. و هرچی زمان سریع‌تر بگذره چیز کمتری ازش یادت میاد. مثل یه سری عکس که روی دور تند گذاشتن و سریع از جلوی چشمت عبور میکنن. هرچی سریع‌تر رد بشن چیزای کمتری ازشون یادت میمونه ..

به خودم میگم نکنه بین این گذر سریع تصویرا با کسی برخوردی داشتم که تو ذهنم نمونده، و باید حرفی رو بهش میزدم که یادم نبوده! نکنه یه موقعی تو ذهنم تصمیم گرفته بودم به کسی پیامی بدم ولی تصویر اون تصمیم سریع از خاطرم پاک شده و یادم نمونده و نمونده و یه موقعی به یادم بیاد که دیگه دیر شده باشه! نکنه کسی حرکتی کرده، حرفی زده که من باید عکس‌العملی نشون میدادم، ولی ذهنم از کنارش گذشته و کاری نکرده و این منفعل موندن بعداً برام هزینه بردار باشه. این نگرانیا زیادن، اعصاب خورد کنن و راهی برای از بین بردنشون نیست ..

از سمت دیگه این گذر سریع زمان چیزی نیست که خواهانش نباشم! یه وقتایی که توی برهه‌ی خوبی از زندگیت نیستی تنها چیزی که میخوای اینه که زمان سریع‌تر بگذره .. بگذره و فقط بره! نمیخوای در جریان جزئیاتش باشی، نمیخوای گذشتنش رو احساس کنی و اینجور مواقع این سریع گذشتن موهبتی میشه که نمیخوای از دستش بدی. ولی مثل خیلی از مسائل دیگه‌ی زندگی، اینم شمشیر دو لبه‌ست.

میشه از پس این سرعت زیاد بر اومد و میشه به موقع تصمیم گرفت و میشه مانع از ایجاد مشکل در آینده شد. ولی انرژی زیادی میخواد. ذهنت باید سرحال و قبراق باشه تا مثل یه ساعت منظم، با گذشتن ثانیه‌‌ها هماهنگ بشه. ولی انرژی ندارم. ذهنم بیش از حد خسته‌ست و اطلاع هم ندارم از اینکه کی قراره این خستگی تموم بشه؛ و اصلاً آیا قراره تموم بشه؟ 

پاییز خیلی سریع گذشت و رسید به سومین قسمتش. حتی از اون هم 7-8 روز گذشته و داریم به وسطاش میرسیم! آذر برای من بی‌رحم ترین فصل ساله چون پر از خاطره‌های مختلفه که هر خاطره بی‌رحمانه زخم خودش رو دوباره باز میکنه؛ در عین حال دوست داشتنی‌ترین فصل سال هم هست! چون پر از خاطره‌های مختلفه که هر خاطره بی‌رحمانه زخم خودش رو دوباره باز میکنه! ..

خاصیت پاییز همینه؛ این فصل و خصوصاً سومین قسمتش زخم میزنه ولی نمیشه دوستش نداشت, آزار میده ولی نمیشه ازش به دل گرفت ..

  باور کن من وارد مساله‌ای نشدم. نمیبینی ولی باور کن. من فقط سعی دارم به هر شکلی که بلدم و از دستم بر میاد از هر حاشیه‌ای دوری کنم. ولی این جماعت رو هردومون میشناسیم. جماعت مریضی که از حرف تغذیه میکنن. یه مشت بچه‌ که ..

  یکی دو هفته‌ی آینده زمان مهمیه برام. امیدوارم خبرای خوبی برسه. اوضاع خیلی میتونه تغییر کنه و بهتر بشه. باید امید داشت D: 

  این گذشت زمان جداً یه جورایی اعصاب خورد کن میشه. مثلاً یه اتفاقی میفته و قصد میکنم درباره‌ش بنویسم. بعد به خودم میام و میبینم چند روز از اون اتفاق گذشته و جوش خوابیده و دیگه لطفی نداره درباره‌ش نوشتن. الآن مثلاً قصد دارم درباره‌ی آپدیت جدید تلگرام و Telegra.ph و اینا بنویسم و تغییرات خیلی مهمی که حس میکنم قراره به دنبالشون بیارن. ببینم میتونم خودمو برسونم یا نه :))

۶ ۰
سُر. واو. شین
۹۵/۹/۸
۱۲ دیدگاه
| اشتراک گذاری : به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم