به‌ هر‌ حال

خیالات کنکور زده

دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۱۹ ق.ظ

هر چند روز میام صفحه‌ی پست جدید وبلاگو باز میکنم یچی بنویسم در بیام از خجالت تاریخ بین مطالب. بعد هی میگم ولش کن حالا. چه عجله‌ایه. ننویس یه مدت. یکم مقاومت کن این عطشه بفهمه افسارت انقدرام شل و ول نیست. یکم اراده به خرج بده. آخرشم یا گه گداری موفق میشم یا اگه نشدم میرم یجا دیگه مینویسم. اونور مثلاً. یا اون یکی ور. یا تو اون دفترچه قهوه‌ای خوشگله. توییتر و تلگرام و اینام داستانی شدن. یه بحثی که میاد تو ذهنت میتونی تو وبلاگ چن صفحه بنویسی انقد کش بدی و هم بزنی که ته دیگش هم بیاد بالا، اونجا دو خط مینویسی میزنی انگیزه‌ی نوشتنو میسوزونی میره پی کارش. انقد سطحی که انگار دوتا قاشق از رو دیگ ورداشتی ریختی اونور، تهشم دیگه ته میگیره بوی سوختگیش میزنه بالا باید بریزیش دور تا سری بعدی. 

من اصولاً آدم خاطره‌بازی نیستم. شایدم باشم، ولی فک کنم نیستم. تا جای ممکن سعی میکنم نرم تو گذشته، بشینم خیره بشم به آینده ببینم چی قراره پیش بیاد. ولی خب یه سری خاطره‌ها خیلی سمج میشن گاهی. هرقدرم بگی خاطره‌باز نیستی اینا یه وقتایی میان دستتو میگیرن میگن بیا بریم بازی. هی بگو نمیام. نمیخوام. ولم کن. هی میگه بیا بریم خوش میگذره. میگی اون دفه هم گفتی خوش میگذره، همش نشسته بودیم یه گوشه، اون پاکته تموم شد تهشم خوش نگذشت. تو هم که سرت همش تو گوشیت بود تهش بی‌خوابیش موند واسه من. هی میگه نه این دفه فرق داره. پاشو بیا بهت میگم. معمولاً هم راضیت میکنن بری. بس که سمجن سگ مصبا. البته من معمولاً‌ خودم مقاومت میکنم. ولی یه وقتا نمیشه دیگه. 

خرداد یه ماه خاصیه همیشه. میاد یه حس و حال غریبی میاره آدمو در بر میگیره. از یه ورش بوی سیاست میاد، از اون ور یاد و خاطرات یه سری دورانا. ولی همه‌ی اینا به کنار، یکی از بخشای جذاب خرداد بیست و دومشه که میاد دست منو میگیره کشون کشون میبره عقب. میبره جلو یه صندلی میگه نگاش کن، یادت میاد اینو، نشستی روش خوش خوشان کنکور دادی. انگار نه انگار چی قراره بشه؟ انگار نه انگار هر تستی که میزنی قراره چندین کیلومتر تو رو از چیزایی که بخاطرشون کنکور میدی دورتر کنه؟ انگار نه انگار که داری پا میذاری تو مسیری که کاری میکنه دو سال دیگه این موقع ساعت 5 صب بشینی پای لپتاپت به این فک کنی که جمله بعدی چی بنویسی؟ خلاصه از این حرفا. منم میگه یادمه، که چی؟ میگه هیچی دیگه. یادت بیاد. غرق در خاطرات شو. منم میگم باشه. بعد پا میشم میام پای لپتاپ به این فک میکنم که جمله بعدی رو چی بنویسم. 

ولی دوران عجیبی بود دوران کنکور. دو سال گذشت از اون روز ولی خصوصاً روز آخرش رو خوب یادمه. روز آخری پاشدیم با بچه‌ها گفتیم چیکار کنیم؟ بریم بیرون‌ تا از حال و هوای سنگین کنکور دور شیم؟ استثنائاً بریم در آغوش خانواده تا فضای استرس‌زای کنکور بیشتر آوار شه رو سرمون؟ تهش اجماع بر این شد که جمع شیم ببینیم کنکور ریاضی چه خبر بوده. قشنگ یادمه چطور اون دوستم گرخیده بود. یا اون یکی سر شیمی تقریباً به تشنج افتاد. یا چجوری من و اون یکی و اون دوتای دیگه تلاش داشتیم وضعیت رو عادی جلوه بدیم. خوب یادمه که میگفتم درسته هیجده تا سوال مساله‌ای شیمی اومده ولی دلیل نمیشه واسه مام زیاد بیاد که . ولی تو دلم میگفتم عجب گهی خوردی سروش. پامیشدی میرفتی هنری چیزی میخوندی. خیلی روال و قشنگ تهش با یه گیتار سر مترو تئاتر شهر امرار معاش میکردی. فارغ از مصائب روزگار. ولی گذروندیمش. چیزی که هیچوقت بش فکر نمیکردم مرور کردن دین و زندگی ساعت 12 شب قبل کنکور بود. انقد واسه ریاضیا ساده داده بودن که پشمم خزان شد. گفتم آقا انقد قرار باشه ساده بیاد دهنم سرویسه من واسه شرایط پیچیده آماده شدم فقط. ولی تهش برا ما یکم سخت‌تر اومد الحمدلله. تهشم به روال شبای قبل انقد با Subway Surfers ور رفتم تا خوابم ببره. 

آزمون خوبی هم بود. جلسه یاری کرد. مراقبا خوب بودن. دمای هوا در طی آزمون باهام تعامل داشت. فقط وسطای جلسه نور خورشید افتاد تو کلاس میخواست به برگه‌م دست درازی کنه که همونم در توانش نبود، رسید به لبه‌ی پاسخبرگ من و بعدش برگشت رفت عقب. حال خوبی بود. برگه رو که تحویل دادم بوی آزادی میومد. بو رو دنبال کردم تا خود خونه میرفت. از کلاس آزمون که زدم بیرون باد کولر ته راهرو خورد بهم پوستمو نوازش کرد. پیامشو دریافت کردم. داشت میگفت شل کن کنکور زبان رو نرو. منم که بنا داشتم اون بوی آزادی رو دنبال کنم گفتم چشم آقا نمیرم. گشاد کردم نرفتم. عوضش تا تونستم بوی آزادی رو استشمام کردم. تابستون رو تا سرحد استطاعت خوش چریدم. خوب بود آقا. خوب بود تا اعلام نتایج و رنگ قهوه‌ای ماندگاری که تا عمر دارم میمونه رو پیشونیم. نتایج که اومد مانیتورو نگا کردم دیدم پزشکی اومده، سراسری هم اومده ولی آرمان‌های خودم چی شدن پس؟ این کجا اون کجا؟ دیدم صدا پا میاد، سرمو برگردوندم دیدم آرمان‌هام دارن میدون دور میشن. خیلی نگاشون کردم. دور شدن رفتن تا شدن یه سری نقطه‌ی کوچیک تو افق. گردنم خسته شد دیگه برگردوندم رو مانیتور ..

خیلی گذشت. دو سال گذشته الان. یک دهم طول عمر فعلیم. بیست تقسیم بر دو. یه سری از اون نقطه ریزا اومدن دوباره. برگشتن سمتم. اومدن تو دستم. ولی اکثرشون دیگه پیداشون نیست. ینی هست هنوز خاطراتشون تو ذهنم. ولی خودشون رفتن یجا که فقط خودم باید برم تا پیداشون کنم. اونام منتظر موندن. نرفتن جای دیگه. ولی خودم باید برم سمتشون. نشده تا الآن. ولی امید هنوز پابرجاست. باید بشه. 

دو سالی که گذشت پر اتفاقای عجیب غریب بود. پر فراز نشیب بود. پر بود از اومدنا و رفتنا. چقد آدم که آواز "من میمونم"ـشون کـ×ون آسمونو پاره کرده بود ولی تهش همون شد که خودم بهشون گفتم بودم، به وقتش کیفشونو برداشتن گفتن هر اومدنی رفتنی داره، حلال کن. به هیچکدوم یادآوری هم نکردم که گفته بودن میمونن، که قرار نبود برن. عادت ندارم بگم این چیزا رو. یه "مراقبت کن" میگم و راهیشون میکنم سمت زندگیشون. از اون طرف خیلیا اومدن یه سری کارا کردن و رفتن. خوب داشت بد هم داشت. ولی زندگیه دیگه. بداش بیشتر بود. بدایی که یه موقعا فقط حالمو ریختن به هم. یه موقعا هم خیلی چیزا رو تحت تاثیرشون قرار دادن. عین خیالشون هم نبود. شاید هم بود. ولی مگه فرقی میکنه؟ اون ردپا مهمه که بهرحال گذاشتن پشت سرشون. ولی خب موردی نیست. عادت دارم به گذشتن از این مسائل. میگذرن میرن و کسی هم به هیچ ورش نمیگیره. بدیهی اینه که تو این دو سال خیلی خاطره‌ها جمع شد و این تازه اول یه مسیر پر پیچ و خمه که هیچ آینه‌ی محدبی هم سر گردنه‌هاش نداره. فقط باید پا رو گذاشت رو گاز و سعی کرد هرجا پیچ میچرخه، فرمون هم بچرخه. بالا اومدن از دره‌هاش مصیبته. جدی میگم. امتحان کردم چند بار. خودمو انداختم پایین ببینم میشه بالا اومد یا نه. تونستم ولی مصیبت بود. جاهاش مونده هنوز. 

بیست و دوی خرداده دیگه. میاد سرکشی میکنه میره. این فکر و خیالا رو هم همینجوری آویزون از کوله‌بارش میاره آوار میکنه رو سرم. ولی یه چیز مشخصه برام. این دو سالو بیخیال. ولی سال کنکور من برام سال خوبی بود. خاطره‌ی بد هم داشت ولی سال تر و تمیزی بود. پاک بود. حاشیه نداشت. پر از خاطره‌ی خوب و تلاش و پیش رفتن بود. برعکس خیلیا هر موقع بهش نگاه میکنم لبخند میاد رو لبام. پیش خودم میگم خوب چیزی بود، ولی بدیش اینه که این خوبیا همیشه پایدار نیستن و همیشه هم به چیزای خوبی ختم نمیشن. 

ولی خب امید هست. باید پیش رفت و هر قدمی که جلوتر میری کوله پشتیت هم سنگین‌تر بشه. غیر این باشه زمین میخوری و بلند شدنش یه موقعایی خیلی سخت میشه. 

بخوام بنویسم همینجوری مینویسم. تمومش کنم بهتره. فقط اینکه خوشحالم از اینکه بعد این همه اتفاق الآن یجورایی شفافم با خودم. بعد یه مدت گیج و منگی بیخود باز دارم خودمو جمع و جور میکنم. حس خوبیه یجورایی. برنامه زیاد دارم و همه‌شون هم به عمق و کیفیت همون خوابی هستن که دو سال پیش این موقع توش بودم! 

جدی دو سال پیش بود! سه ساعت دیگه خانومه تو بلندگو میگه بردارین اون برگه‌های لامصبو .. 

۱۰ ۰
۲۶ دیدگاه
| اشتراک‌گذاری‌: به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم به اشتراک بگذاریم

این مطلب با برچسب‌های, شب کنکور, پزشکی, کنکور, کنکور 1394, کنکور 1396 در تاریخ دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۱۹ ق.ظ، توسط سُر. واو. شین منتشر شده است.
  • Fatemeh.

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۵۸

    موقع خوندن این اصلا دلم نمیخواست تموم بشه!  

    نه که متن خاصی باشه ها :D نه این متن مصداق هر سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند بود! 
    راستی حاضر نبودی بخاطر آرمان هات یک سال دیگه باشی پشت کنکور؟! 

  • سُر. واو. شین

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۱

    فک نمیکردم این فرمی بشه راستش. سنجش یه سری خراب کاریا کرد. یه اشتباه فاحش تو انتخاب رشته هم مردم مزید بر علت شد. نشد که بشه دیگه  :D

  • Faber Castel

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۴۸ وب سایت

    خخخخخخخخخخ
    قربون قلمت بشم که عینهو خمیر پیتزا کش میاد، اونم با ضریب چسبندگی بسیار بسیار بالا!
    ما هم بسی خوشحالیم که از این تعلق خاطری که دچارش بودی راحت شدی
    از این برنامه ها توی گذشتمون داشتیم و دقیقا می دونم‌ که چی می‌گی
    خدایی باورت بشه یا نه، تک تک هشت بار کنکوری که دادم، خط به خطشو هنوزم یادمه
    واقعا همه چیز چقدر زود سپری شد... :)

  • سُر. واو. شین

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۲

    قربونت داداش لطف داری :)) 


    آره سخت از یاد آدم میره جزئیاتشون :D

  • BaHaRiSm ‌‌‌‌

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۴۲ وب سایت

    فکر می‌کنم خیلی باید جالب باشه که دو سال از کنکور دادنت گذشته باشه و بهش به چشم یه سری خاطره‌ی محو نگاه کنی؛ 

    هر چند مطمئنم که صد در صد بهتر از اینه که دو سال دیگه کنکور داشته باشی! :|
    [بال‌گشانان از گوشه‌ی کادر خارج می‌شود]

  • سُر. واو. شین

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۶

    این دو سالی که مونده اتفاقاً میتونه همون دو سالی بشه که برات خاطره‌ی خوب میشن بعداً. امیدوارم خوب استفاده کنی و ازش الکی نگذرونیش. بهرحال چیزایی که مثلاً من الان ازشون ناراضی‌ام رو تو دو سال کامل وقت داری که ازشون دوری کنی و درست پیش ببریش.

  • ف.ع ‏ ‏‏ ‏

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۰ وب سایت

    تا چند هفته دیگه ماهم باید حال دوسال پیش شمارو تجربه کنیم ... :)

  • سُر. واو. شین

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۶

    ایشالا خوب تجربه‌ش کنی و راضی باشی از چیزی که پیش میاد تهش :)

  • سارای زنجیربریده

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۵ وب سایت

    عصر بیست و دوی خرداد نود و چهار من داشتم این‌جا سرک می‌کشیدم تا ببینم کنکورت رو چه‌طور دادی.
    زمان خورد تو گوشم. یا زد تو گوشم نمی‌دونم! ولی وسوسه شدم منم برم بگردم تو خاطرات دو سال پیش.

  • سُر. واو. شین

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۸

    چقد جالب! یادم نیست پست درباره‌ش فرستادم یا نه. دادم فک کنم :-؟  


    آره دو سال خیلیه جداً. سریع گذشت. برو غرق شو یکم لذت ببر :))

  • mahi siah

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۹ وب سایت

    عاقا ینی چی هنری چیزی میدادی تهش سر چار راه گیتار میزدی:/

    بخدا ما اگه بیشتر از شما زحمت نکشیده باشیم کمترم نکشیدیم:/
    عی بابا، نمیشه ادم هر جا کم میاره یقه هنرو بچسبه فک کنه اسونه که:))

  • سُر. واو. شین

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۰

    منظورم این بود که یه شیوه‌ی زندگی کم استرس‌تری میرفتم که لازم نباشه یه سال روزی ۱۰-۱۲ ساعت بشینم یجا بخونم واسش :)) قصد توهین اینا نبود دیگه واضحه. نگیر به دل.

  • آیدین

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۸

    امید به زندگی رو گرفت ازم پستت :| 

    دوسال حالا عمری هم نیست آن چنان . ولی یه سری جزئیات رو دیگه بهتره فراموش کنی جاشون رو با جزئیات جدید پر کنی :| آدم هارو هم ول کن بذار برن دیگه :| همه عشق ها که مثل عشق ما ابدی نیست :| 

  • سُر. واو. شین

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۹

    امید داشتی مگه؟ :))


    اونکه آره. عشق فقط عشق ما :)))))

  • aida razavi

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۵

    جاده ی زندگیت هموار؛انقدرم خودتو تو دره مره ننداز :|

  • سُر. واو. شین

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۹

    چش از این به بعد دقت عملم رو بیشتر میکنم :)))

  • Miss Avilet

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۱ وب سایت

    برای اولین بار تو زندگیم با کامنت آیدین موافقم، خط اولش :/

  • سُر. واو. شین

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۸

    خوبه که میبینم آیدین داره با جامعه‌ی اطرافش هم کم کم ارتباط برقرار میکنه :))

  • maryam !

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۷ وب سایت

    چقد این پست امید داشت؛ حالم بد شد !

  • سُر. واو. شین

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۱

    بیشین بینیم باو :/ 

  • تو کا

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۵ وب سایت

    من 9 تیر که بیاد میشه 6 سال از روزی که کنکور دادم :-) 

    هرچند صادقانه بخوام بگم پستت رو تا ته نخوندم :دی ولی خودم رفتم به 6 سال پیش و اون سال کنکور خودمو اون داستان هاش :) 
    من خودم واسه کنکورم خیلی کم کاری کردم ولی خوب ناباورانه (از دید بقیه که معتقد بودن هیچ جا قبول نمیشم) سراسری شهر خودمون قبول شدم =)) یعنی همیشه قبول شدنم رو جزو معجزه ی الهی می دونم :دی 

  • سُر. واو. شین

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۳

    اینکه پستو کامل نخوندی به احساساتم لطمه زد :( چرا آخه؟ :( 


    اینجوری خیلی خوبه که فراتر از انتظار ظاهر بشی. منو هرکی ازم میپرسید چیکار کردی بهش میگفتم یه سری به نشانه‌ی تاسف تکون میداد میگفت سر جلسه نتونستی خوب عمل کنی نه؟ قشنگ دپرس بودم یه مدت سر همین مکالمات :/

  • Pary darya

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۴۳ وب سایت

    (((-: امان از کنکور چه خوب که اینقدر خوب ازش یادمیکنی رسما کمترکسی دیدم که اینقد خوب از کنکور یادکنه و وایه همه مثل یه غوله((-: 

    ((-:منم واقعاااااا همیشه میگم کاش جای تجربی میرفتم هنری چیزی و راحت به زندگی ادامه میدادم|: (-: 
    ((|: 

  • سُر. واو. شین

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۵

    آره اکثراً اسم کنکور که میاد فحش میکشن به مصب جد و آبادش :)) واسه من خوب بود ولی دورانش.


    من بجز پزشکی گزینه زیاد رو میزم داشتم که علاقه داشتم. هنر هم بود جزئشون. موسیقی مخصوصاً. ولی دیگه سر خرو کج کردم اینوری :))

  • هادی ص.

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۱

    دو سال گذشت جدی؟ :دی پیر شدیم رفت پسر. :))
    منم مثل تو ام در این زمینه، اون سالِ لعنتیِ کنکور جزء بهترین روزهای عمرم بود. دلایلم فرق می‌کنه یه‌کم. :-"

  • سُر. واو. شین

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۶

    عه هادی در کامنت واقعی :))) 


    آره دیگه باید میدونو ترک کنیم بدیم دست جوون‌ترا :‌D

    مهم اصل مطلبه. دلیل و اینا حاشیه‌س :))

  • فِ. شین.

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۷ وب سایت

    یعنی اون کامنتایی ک آیدین میزاره و کل کل هایی که میکنین، یه پی نوشت محسوب میشه D:

  • سُر. واو. شین

    ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۷

    آره داستانی داریم با آیدین :)) میخوام حقوق بدم بهش از این به بعد :))

  • آقای سر به هوا ...

    ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۹ وب سایت

    من که یاد دوران کنکورم میافتم شدیدا حالت تهوع میگیرم :|

    8 سال ازش گذشته ولی هیچوقت یادم نمیره شب قبلش تا صبح نخوابیدم ...

  • سُر. واو. شین

    ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۰

    ای بابا :)) اگه آدم استرس اینا داشته باشه خیلی خاطره‌ی بدی میمونه واسش. یه مقدار باید آدم نرم بگیره که راحت‌تر بگذره :D

  • Fa E||a

    ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۰۱ وب سایت

    9 سال از اولین کنکوری که دادم میگذره و هنوز وقتی یاد تهوع ناشی از استرس و دلدردی که وسطش گرفته بودم میوفتم دلم می خواد خودمو از همین پنجره ی طبقه چهارم بندازم پایین. استرس های خنده دار تر از اونم تو کارنامه م هس البته، اما این به دلیل بلایی که سرم اورد و چند روز تو جا بودم خیلی پررنگ تو ذهنمه.

    واقعا چرا این بلاهارو سر بچه های 17، 18 ساله میارن؟ کنکور دوره ی بعد رو که می خواستم بدم به مشاورا و معلمایی که جو میدادن و فشار میووردن _اونم بخاطر بالا رفتن رتبه ی مدرسه، گرچه خودشون انکار می کردن_ فکر کردم و اینکه کاش می فهمیدن دارن چیکار میکنن

  • سُر. واو. شین

    ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۴

    آره این جوی که مشاورا خصوصاً رواج میدن که همه چیز کنکوره و فولان و این حرفا خیلی اذیت میکنه. خیلی مهمه تو سال کنکور دانش‌آموز بدونه چه حرفایی رو جدی بگیره چیا رو جدی نگیره. یه مدیریت عجیب غریبی میخواد که اینجور جوا آسیب نزنن بهش. 

  • عاشق کامنتای آیدین

    ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۲

    آیدین چرا نمیای کامنت بذارید بازم ؟ آخه تا کی به امید کامنتای تو رفرش کنم ؟ :(((

    بیا جواب سروش رو بده بزن تو دهنش بازم دیگه :((

  • سُر. واو. شین

    ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۱

    بیا دیگه آیدین :(

  • رها

    ۱۰ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۲

    دوسال پیش

    یعنی کنکور نود و سه؟
    من از سال بعدش کنکوری شدم
    کنکور نود و چهار اولین کنکورم بود
    اعتراف میکنم بغض کردم موقع خوندن ولی گریه نه
    دیگه آب از سرمون گذشته که بخوایم گریه کنیم
    هفته ی دیگه این موقع کنکورمو دادم تموم شده
    واسه بار سوم...
    خیلی حرفا هست
    خیلی بحث ها
    خیلی درد ها...
    میون این دلگیری ها دلم خواست وبلاگ بخونم
    قدیمیه ولی دوست داشتنیه
    دهه ی شصت و دهه ی هفتاد 
    اونم هفتادی تا هفتاد و پنج و شش
    به نظرم این دو دهه دردهای زیادی کشیدن  مشترک تلخ...
    دلم خواست وبلاگ بخونم خسته از اینستا و فیس بوک و توییتر
    کنکور و سرچ کردم و متن شما....
    اووووف اصلا نمیتونم حرف بزنم کلمات یاری نمیکنه
    مرسی بابت پست 
    هرجا هستین موفق باشین

  • سُر. واو. شین

    ۱۰ تیر ۹۶ ، ۰۳:۳۶

    دو سال پیش کنکور 94 میشه البته :))

    ای بابا. حق دارین. روزای سختی بوده. یه موقعا فکر و خیال داغون میکنه آدمو.
    امیدوارم کنکورتون رو خوب بدین و راضی باشین از نتیجه‌ش :)

  • رها

    ۱۰ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۸

    هه جالب بود

    الان به خودم اومدم دیدم چی نوشتم خخخ
    کنکور نود و سه
    دو سال پیش
    خودم سه سال کنکوری
    خخخ
    با این روال پیش برم به کنکور نمیرسم

  • سُر. واو. شین

    ۱۰ تیر ۹۶ ، ۰۳:۳۶

    :))) پیش میاد سخت نگیر

  • J

    ۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۵:۴۹

    کنکور ۹۴...هه...خداروشکر که فقط گذشت...
    منم تلاشمو توی اون سال یادم نمیره، از یه نظر سال بی حاشیه ای بود ولی از نقطه نظرای دیگه پر از حاشیه های اعصاب خورد کن
    بااینکه به قسمتی از هدفم رسیدم ولی رسیدن بهش باعث شد سنگای زیادی بیفته جلوی پام که از رسیدن به بقیش جا بمونم...
    قلمت خیلی خوب بود...ادامه بده به دل کندن... وابستگی خوب نیست:(

  • سُر. واو. شین

    ۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۷:۰۷

    کسی چیزی از دل بستن و دل کندن من نمیدونه!‌

  • amirhosein kashefi

    ۲۰ تیر ۹۶ ، ۰۱:۴۳ amirka200@yahoo.com

    خیلی روایت جذاب و پله پله ای بود.
    منو برد به روزایی که هیچ خوب نبود اما بود.
    کیفور شدم از روایت ساده و خوشمزت
    دمت نعنایی و قلمت هم؛ رفیق

  • سُر. واو. شین

    ۲۰ تیر ۹۶ ، ۰۲:۵۸

    به به. چه عجب این وبلاگ محقرو با حضورت نورافشان کردی برادر :)))


    قربونت. تو هم همینطور D: 

  • amirhosein kashefi

    ۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۴:۲۲ amirka200@yahoo.com

    چاکریم...ما دورادور هواتو داریم رفیق...خجالت زدمون نکن حالا😀

  • سُر. واو. شین

    ۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۴:۱۱

    فدای تو بشم من :))

  • آیدین

    ۲۴ تیر ۹۶ ، ۰۰:۳۰

    عاشق کامنت های آیدین چیه دیگه :))))) 

    من خودم خوندم گفتم این تابلو اِ خود آیدین اومده برا خودش کامنت گذاشته داره قضیه رو گنده میکنه :))))))  

    قشنگ از روزی که کامنت گذاشتم هر سری میبینم یکی میگه با کامنت آیدین موافقم میرم 10 بار میخونم ببینم چی گفتم مگه آخه :))) چیز خاصی ام نگفتم آخه کجاشه اون نکته حیاتیش بگین بدونم خودمم :)))))) 

  • سُر. واو. شین

    ۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۰:۲۲

    :))))) ای بابا. احترام بذار به هوادارانت یکم حالا :/

  • Fatemeh.

    ۲۵ تیر ۹۶ ، ۰۰:۴۵

    اجالتا شما بودید یکبار تعریف کردید که دوستتون عکس کتاب آناتومی و ابسولوت رو پست کرده تو اینستاگرام و استاد تون کامنت گذاشته، از کبد هم سوال دادما. پست شما بود؟!  

  • سُر. واو. شین

    ۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۰:۳۸

    تایید یا تکذیب این ماجرا به مساله‌ای کمک میکنه؟ D: 

  • Fatemeh.

    ۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۴:۳۷

    نه بد به دلت راه نده فقط خواستم بگم که این پست دکتر منو یاد اون داستان انداخت ولی شک داشتم که پست شما بود یا یکی دیگه :/

    http://doctorkhatereh.blogsky.com/1396/04/14/post-321/شوخی-عالی-و-استثنایی

  • سُر. واو. شین

    ۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۵:۲۹

    آها. در این صورت آره پست خودم بود D: 

  • سِروش

    ۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۳:۰۰

    نمیدونم اینجا چیکار میکنم :دی همینجوری تا تهش رفتم و آخرین کامنت نکته ی جالبی بود و پر خاطره ، یاد اون سرگرمی های سبکسرانه بخیر و گرامی ، هنوزم دل تنگه حال و هوای ترم اول و اون ابسولوته لامذهبه :))

  • سُر. واو. شین

    ۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۲:۵۹

    شما همون سروشی هستی که فک میکنم؟ :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">