خیالات کنکور زده
هر چند روز میام صفحهی پست جدید وبلاگو باز میکنم یچی بنویسم در بیام از خجالت تاریخ بین مطالب. بعد هی میگم ولش کن حالا. چه عجلهایه. ننویس یه مدت. یکم مقاومت کن این عطشه بفهمه افسارت انقدرام شل و ول نیست. یکم اراده به خرج بده. آخرشم یا گه گداری موفق میشم یا اگه نشدم میرم یجا دیگه مینویسم. اونور مثلاً. یا اون یکی ور. یا تو اون دفترچه قهوهای خوشگله. توییتر و تلگرام و اینام داستانی شدن. یه بحثی که میاد تو ذهنت میتونی تو وبلاگ چن صفحه بنویسی انقد کش بدی و هم بزنی که ته دیگش هم بیاد بالا، اونجا دو خط مینویسی میزنی انگیزهی نوشتنو میسوزونی میره پی کارش. انقد سطحی که انگار دوتا قاشق از رو دیگ ورداشتی ریختی اونور، تهشم دیگه ته میگیره بوی سوختگیش میزنه بالا باید بریزیش دور تا سری بعدی.
من اصولاً آدم خاطرهبازی نیستم. شایدم باشم، ولی فک کنم نیستم. تا جای ممکن سعی میکنم نرم تو گذشته، بشینم خیره بشم به آینده ببینم چی قراره پیش بیاد. ولی خب یه سری خاطرهها خیلی سمج میشن گاهی. هرقدرم بگی خاطرهباز نیستی اینا یه وقتایی میان دستتو میگیرن میگن بیا بریم بازی. هی بگو نمیام. نمیخوام. ولم کن. هی میگه بیا بریم خوش میگذره. میگی اون دفه هم گفتی خوش میگذره، همش نشسته بودیم یه گوشه، اون پاکته تموم شد تهشم خوش نگذشت. تو هم که سرت همش تو گوشیت بود تهش بیخوابیش موند واسه من. هی میگه نه این دفه فرق داره. پاشو بیا بهت میگم. معمولاً هم راضیت میکنن بری. بس که سمجن سگ مصبا. البته من معمولاً خودم مقاومت میکنم. ولی یه وقتا نمیشه دیگه.
خرداد یه ماه خاصیه همیشه. میاد یه حس و حال غریبی میاره آدمو در بر میگیره. از یه ورش بوی سیاست میاد، از اون ور یاد و خاطرات یه سری دورانا. ولی همهی اینا به کنار، یکی از بخشای جذاب خرداد بیست و دومشه که میاد دست منو میگیره کشون کشون میبره عقب. میبره جلو یه صندلی میگه نگاش کن، یادت میاد اینو، نشستی روش خوش خوشان کنکور دادی. انگار نه انگار چی قراره بشه؟ انگار نه انگار هر تستی که میزنی قراره چندین کیلومتر تو رو از چیزایی که بخاطرشون کنکور میدی دورتر کنه؟ انگار نه انگار که داری پا میذاری تو مسیری که کاری میکنه دو سال دیگه این موقع ساعت 5 صب بشینی پای لپتاپت به این فک کنی که جمله بعدی چی بنویسی؟ خلاصه از این حرفا. منم میگه یادمه، که چی؟ میگه هیچی دیگه. یادت بیاد. غرق در خاطرات شو. منم میگم باشه. بعد پا میشم میام پای لپتاپ به این فک میکنم که جمله بعدی رو چی بنویسم.
ولی دوران عجیبی بود دوران کنکور. دو سال گذشت از اون روز ولی خصوصاً روز آخرش رو خوب یادمه. روز آخری پاشدیم با بچهها گفتیم چیکار کنیم؟ بریم بیرون تا از حال و هوای سنگین کنکور دور شیم؟ استثنائاً بریم در آغوش خانواده تا فضای استرسزای کنکور بیشتر آوار شه رو سرمون؟ تهش اجماع بر این شد که جمع شیم ببینیم کنکور ریاضی چه خبر بوده. قشنگ یادمه چطور اون دوستم گرخیده بود. یا اون یکی سر شیمی تقریباً به تشنج افتاد. یا چجوری من و اون یکی و اون دوتای دیگه تلاش داشتیم وضعیت رو عادی جلوه بدیم. خوب یادمه که میگفتم درسته هیجده تا سوال مسالهای شیمی اومده ولی دلیل نمیشه واسه مام زیاد بیاد که . ولی تو دلم میگفتم عجب گهی خوردی سروش. پامیشدی میرفتی هنری چیزی میخوندی. خیلی روال و قشنگ تهش با یه گیتار سر مترو تئاتر شهر امرار معاش میکردی. فارغ از مصائب روزگار. ولی گذروندیمش. چیزی که هیچوقت بش فکر نمیکردم مرور کردن دین و زندگی ساعت 12 شب قبل کنکور بود. انقد واسه ریاضیا ساده داده بودن که پشمم خزان شد. گفتم آقا انقد قرار باشه ساده بیاد دهنم سرویسه من واسه شرایط پیچیده آماده شدم فقط. ولی تهش برا ما یکم سختتر اومد الحمدلله. تهشم به روال شبای قبل انقد با Subway Surfers ور رفتم تا خوابم ببره.
آزمون خوبی هم بود. جلسه یاری کرد. مراقبا خوب بودن. دمای هوا در طی آزمون باهام تعامل داشت. فقط وسطای جلسه نور خورشید افتاد تو کلاس میخواست به برگهم دست درازی کنه که همونم در توانش نبود، رسید به لبهی پاسخبرگ من و بعدش برگشت رفت عقب. حال خوبی بود. برگه رو که تحویل دادم بوی آزادی میومد. بو رو دنبال کردم تا خود خونه میرفت. از کلاس آزمون که زدم بیرون باد کولر ته راهرو خورد بهم پوستمو نوازش کرد. پیامشو دریافت کردم. داشت میگفت شل کن کنکور زبان رو نرو. منم که بنا داشتم اون بوی آزادی رو دنبال کنم گفتم چشم آقا نمیرم. گشاد کردم نرفتم. عوضش تا تونستم بوی آزادی رو استشمام کردم. تابستون رو تا سرحد استطاعت خوش چریدم. خوب بود آقا. خوب بود تا اعلام نتایج و رنگ قهوهای ماندگاری که تا عمر دارم میمونه رو پیشونیم. نتایج که اومد مانیتورو نگا کردم دیدم پزشکی اومده، سراسری هم اومده ولی آرمانهای خودم چی شدن پس؟ این کجا اون کجا؟ دیدم صدا پا میاد، سرمو برگردوندم دیدم آرمانهام دارن میدون دور میشن. خیلی نگاشون کردم. دور شدن رفتن تا شدن یه سری نقطهی کوچیک تو افق. گردنم خسته شد دیگه برگردوندم رو مانیتور ..
خیلی گذشت. دو سال گذشته الان. یک دهم طول عمر فعلیم. بیست تقسیم بر دو. یه سری از اون نقطه ریزا اومدن دوباره. برگشتن سمتم. اومدن تو دستم. ولی اکثرشون دیگه پیداشون نیست. ینی هست هنوز خاطراتشون تو ذهنم. ولی خودشون رفتن یجا که فقط خودم باید برم تا پیداشون کنم. اونام منتظر موندن. نرفتن جای دیگه. ولی خودم باید برم سمتشون. نشده تا الآن. ولی امید هنوز پابرجاست. باید بشه.
دو سالی که گذشت پر اتفاقای عجیب غریب بود. پر فراز نشیب بود. پر بود از اومدنا و رفتنا. چقد آدم که آواز "من میمونم"ـشون کـ×ون آسمونو پاره کرده بود ولی تهش همون شد که خودم بهشون گفتم بودم، به وقتش کیفشونو برداشتن گفتن هر اومدنی رفتنی داره، حلال کن. به هیچکدوم یادآوری هم نکردم که گفته بودن میمونن، که قرار نبود برن. عادت ندارم بگم این چیزا رو. یه "مراقبت کن" میگم و راهیشون میکنم سمت زندگیشون. از اون طرف خیلیا اومدن یه سری کارا کردن و رفتن. خوب داشت بد هم داشت. ولی زندگیه دیگه. بداش بیشتر بود. بدایی که یه موقعا فقط حالمو ریختن به هم. یه موقعا هم خیلی چیزا رو تحت تاثیرشون قرار دادن. عین خیالشون هم نبود. شاید هم بود. ولی مگه فرقی میکنه؟ اون ردپا مهمه که بهرحال گذاشتن پشت سرشون. ولی خب موردی نیست. عادت دارم به گذشتن از این مسائل. میگذرن میرن و کسی هم به هیچ ورش نمیگیره. بدیهی اینه که تو این دو سال خیلی خاطرهها جمع شد و این تازه اول یه مسیر پر پیچ و خمه که هیچ آینهی محدبی هم سر گردنههاش نداره. فقط باید پا رو گذاشت رو گاز و سعی کرد هرجا پیچ میچرخه، فرمون هم بچرخه. بالا اومدن از درههاش مصیبته. جدی میگم. امتحان کردم چند بار. خودمو انداختم پایین ببینم میشه بالا اومد یا نه. تونستم ولی مصیبت بود. جاهاش مونده هنوز.
بیست و دوی خرداده دیگه. میاد سرکشی میکنه میره. این فکر و خیالا رو هم همینجوری آویزون از کولهبارش میاره آوار میکنه رو سرم. ولی یه چیز مشخصه برام. این دو سالو بیخیال. ولی سال کنکور من برام سال خوبی بود. خاطرهی بد هم داشت ولی سال تر و تمیزی بود. پاک بود. حاشیه نداشت. پر از خاطرهی خوب و تلاش و پیش رفتن بود. برعکس خیلیا هر موقع بهش نگاه میکنم لبخند میاد رو لبام. پیش خودم میگم خوب چیزی بود، ولی بدیش اینه که این خوبیا همیشه پایدار نیستن و همیشه هم به چیزای خوبی ختم نمیشن.
ولی خب امید هست. باید پیش رفت و هر قدمی که جلوتر میری کوله پشتیت هم سنگینتر بشه. غیر این باشه زمین میخوری و بلند شدنش یه موقعایی خیلی سخت میشه.
بخوام بنویسم همینجوری مینویسم. تمومش کنم بهتره. فقط اینکه خوشحالم از اینکه بعد این همه اتفاق الآن یجورایی شفافم با خودم. بعد یه مدت گیج و منگی بیخود باز دارم خودمو جمع و جور میکنم. حس خوبیه یجورایی. برنامه زیاد دارم و همهشون هم به عمق و کیفیت همون خوابی هستن که دو سال پیش این موقع توش بودم!
جدی دو سال پیش بود! سه ساعت دیگه خانومه تو بلندگو میگه بردارین اون برگههای لامصبو ..
این مطلب با برچسبهای, شب کنکور, پزشکی, کنکور, کنکور 1394, کنکور 1396 در تاریخ دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۱۹ ق.ظ، توسط سُر. واو. شین منتشر شده است.
-
Faber Castel
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۴۸ وب سایتخخخخخخخخخخقربون قلمت بشم که عینهو خمیر پیتزا کش میاد، اونم با ضریب چسبندگی بسیار بسیار بالا!ما هم بسی خوشحالیم که از این تعلق خاطری که دچارش بودی راحت شدیاز این برنامه ها توی گذشتمون داشتیم و دقیقا می دونم که چی میگیخدایی باورت بشه یا نه، تک تک هشت بار کنکوری که دادم، خط به خطشو هنوزم یادمهواقعا همه چیز چقدر زود سپری شد... :) -
BaHaRiSm
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۴۲ وب سایتفکر میکنم خیلی باید جالب باشه که دو سال از کنکور دادنت گذشته باشه و بهش به چشم یه سری خاطرهی محو نگاه کنی؛
هر چند مطمئنم که صد در صد بهتر از اینه که دو سال دیگه کنکور داشته باشی! :|[بالگشانان از گوشهی کادر خارج میشود] -
ف.ع
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۰ وب سایتتا چند هفته دیگه ماهم باید حال دوسال پیش شمارو تجربه کنیم ... :)
-
سارای زنجیربریده
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۵ وب سایتعصر بیست و دوی خرداد نود و چهار من داشتم اینجا سرک میکشیدم تا ببینم کنکورت رو چهطور دادی.
زمان خورد تو گوشم. یا زد تو گوشم نمیدونم! ولی وسوسه شدم منم برم بگردم تو خاطرات دو سال پیش. -
mahi siah
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۹ وب سایتعاقا ینی چی هنری چیزی میدادی تهش سر چار راه گیتار میزدی:/
بخدا ما اگه بیشتر از شما زحمت نکشیده باشیم کمترم نکشیدیم:/عی بابا، نمیشه ادم هر جا کم میاره یقه هنرو بچسبه فک کنه اسونه که:)) -
-
-
تو کا
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۵ وب سایتمن 9 تیر که بیاد میشه 6 سال از روزی که کنکور دادم :-)
هرچند صادقانه بخوام بگم پستت رو تا ته نخوندم :دی ولی خودم رفتم به 6 سال پیش و اون سال کنکور خودمو اون داستان هاش :)من خودم واسه کنکورم خیلی کم کاری کردم ولی خوب ناباورانه (از دید بقیه که معتقد بودن هیچ جا قبول نمیشم) سراسری شهر خودمون قبول شدم =)) یعنی همیشه قبول شدنم رو جزو معجزه ی الهی می دونم :دی -
Pary darya
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۴۳ وب سایت(((-: امان از کنکور چه خوب که اینقدر خوب ازش یادمیکنی رسما کمترکسی دیدم که اینقد خوب از کنکور یادکنه و وایه همه مثل یه غوله((-:
((-:منم واقعاااااا همیشه میگم کاش جای تجربی میرفتم هنری چیزی و راحت به زندگی ادامه میدادم|: (-:((|: -
فِ. شین.
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۷ وب سایتیعنی اون کامنتایی ک آیدین میزاره و کل کل هایی که میکنین، یه پی نوشت محسوب میشه D:
-
آقای سر به هوا ...
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۹ وب سایتمن که یاد دوران کنکورم میافتم شدیدا حالت تهوع میگیرم :|
8 سال ازش گذشته ولی هیچوقت یادم نمیره شب قبلش تا صبح نخوابیدم ... -
Fa E||a
۲۴ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۰۱ وب سایت9 سال از اولین کنکوری که دادم میگذره و هنوز وقتی یاد تهوع ناشی از استرس و دلدردی که وسطش گرفته بودم میوفتم دلم می خواد خودمو از همین پنجره ی طبقه چهارم بندازم پایین. استرس های خنده دار تر از اونم تو کارنامه م هس البته، اما این به دلیل بلایی که سرم اورد و چند روز تو جا بودم خیلی پررنگ تو ذهنمه.
واقعا چرا این بلاهارو سر بچه های 17، 18 ساله میارن؟ کنکور دوره ی بعد رو که می خواستم بدم به مشاورا و معلمایی که جو میدادن و فشار میووردن _اونم بخاطر بالا رفتن رتبه ی مدرسه، گرچه خودشون انکار می کردن_ فکر کردم و اینکه کاش می فهمیدن دارن چیکار میکنن -
رها
۱۰ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۲دوسال پیش
یعنی کنکور نود و سه؟من از سال بعدش کنکوری شدمکنکور نود و چهار اولین کنکورم بوداعتراف میکنم بغض کردم موقع خوندن ولی گریه نهدیگه آب از سرمون گذشته که بخوایم گریه کنیمهفته ی دیگه این موقع کنکورمو دادم تموم شدهواسه بار سوم...خیلی حرفا هستخیلی بحث هاخیلی درد ها...میون این دلگیری ها دلم خواست وبلاگ بخونمقدیمیه ولی دوست داشتنیهدهه ی شصت و دهه ی هفتاداونم هفتادی تا هفتاد و پنج و ششبه نظرم این دو دهه دردهای زیادی کشیدن مشترک تلخ...دلم خواست وبلاگ بخونم خسته از اینستا و فیس بوک و توییترکنکور و سرچ کردم و متن شما....اووووف اصلا نمیتونم حرف بزنم کلمات یاری نمیکنهمرسی بابت پستهرجا هستین موفق باشین -
J
۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۵:۴۹کنکور ۹۴...هه...خداروشکر که فقط گذشت...
منم تلاشمو توی اون سال یادم نمیره، از یه نظر سال بی حاشیه ای بود ولی از نقطه نظرای دیگه پر از حاشیه های اعصاب خورد کن
بااینکه به قسمتی از هدفم رسیدم ولی رسیدن بهش باعث شد سنگای زیادی بیفته جلوی پام که از رسیدن به بقیش جا بمونم...
قلمت خیلی خوب بود...ادامه بده به دل کندن... وابستگی خوب نیست:( -
آیدین
۲۴ تیر ۹۶ ، ۰۰:۳۰عاشق کامنت های آیدین چیه دیگه :)))))
من خودم خوندم گفتم این تابلو اِ خود آیدین اومده برا خودش کامنت گذاشته داره قضیه رو گنده میکنه :))))))قشنگ از روزی که کامنت گذاشتم هر سری میبینم یکی میگه با کامنت آیدین موافقم میرم 10 بار میخونم ببینم چی گفتم مگه آخه :))) چیز خاصی ام نگفتم آخه کجاشه اون نکته حیاتیش بگین بدونم خودمم :)))))) -
سروش .
۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۳۹ وب سایتخاطرات سال کنکور همیشه جالبه. مخصوصا تغییراتی که همراه خودش داره. جدا شدن از دوستای هفت ساله و بیشتر. وارد شدن به فضای بازتر دانشگاه و سبک متفاوت تجربه ی زندگی و خیلی چیزهای دیگه. همشون ولی وقتی با ادبیات سروش نوشته می شن، واقعا جالب تر از خودش میشه. راستش الان که فکر می کنم حتی من هم سال کنکورتون رو خوب یادمه. ضمن این که قبل کنکورت قرار بود مطلبی هم راجع به کنکور بنویسم که هنوز که هنوزه ننوشتم!