من از به جهان آمدنم ...
تالار بزرگی بود. انقدر بزرگ که از جایی که ایستاده بودم نمیتوانستم دیوارهایش را ببینم. کفپوش سفید و ستون های سیاه بلندی که وزن هیچ سقفی را تحمل نمیکردند, چون سقفی در کار نبود. ستون ها تا ارتفاع زیادی بالا رفته و بین ابرهای مبهم گم شده بودند. الآن که فکر میکنم, شاید ایده ی سرسرای بزرگ هاگوارتز را از آن تالار گرفته بودند !
صف های بلند اما منظم از افرادی که قصد هبوط داشتند در نقاط مختلف تالار و جلوی میز ماموران دیده میشد. فضای ساکت و آرام بخشی بود. به یکی از صف ها که از بقیه کوتاه تر به نظر میرسید پیوستم. در اطرافم افرادی که کارشان تمام میشد با برگه ای کوچک در دستشان که نوشته بزرگی بر آن نوشته شده بود به سمت ... نمیدانم ... به یکی از سمت ها میرفتند !
- بفرمایید, نوبت شماست!
متوجه شدم کار نفر جلوی من هم تمام شده.
+ درود. قصد هبوط دارم.
- بسیار خوب. ما برای رفاه حال شما شرایطی را در نظر گرفتیم که هم تا حدی تصادفی بودن بحث هبوط حفظ شود و هم قدرت اختیار شما سلب نشده باشد. دکمه ای که پیش روی شماست به طور تصادفی یک منظومه را انتخاب میکند. شما فقط دو بار حق فشار دادن این دکمه را دارید.
و به دکمه قرمزی که روی میز بود اشاره کرد. کمی صبر کردم و دکمه را فشار دادم. مامور پشت میز با لبخند کاغذی را از کشوی کنار دستش بیرون آورد.
- خب ببینم چه داریم ... این منظومه در یک کهکشان قرار دارد که به طور نامنظمی در اطراف مرکز هستی در گردش است. خورشید این منظومه به رنگ سبز میدرخشد و تمام سیارات اطراف آن گرمای زیادی را دریافت میکنند. تدبیری که برای راحت تر بودن زندگی ساکنان آنها در نظر گرفته شده, زیستن در زیر یک سیال مایع است که تا حدی از گرمای محیط کم میکند.
+ میتوانم یک بار دیگر دکمه را فشار بدهم؟
- اگر برای بار دوم دکمه را فشار دهید مجبور به انتخاب گزینه پیش آمده خواهید بود. چه برایتان انتخاب خوشایندی باشد و چه نباشد. میپذیرید؟
کمی فکر کردم و سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم. باز هم دکمه را فشار دادم و کشو و کاغذ و ...
- خب خب خب. منظومه شما در کهکشانی قرار دارد که در مداری حلقوی و با فاصله زمانی معین به دور مرکز هستی در گردش است. خورشید این منظومه با نور زرد میدرخشد ...
+ خوب است. زرد را بیشتر دوست دارم!
با لبخند نگاهی به من انداخت و ادامه داد.
- ... تنها سیاره ای که برای حیات در این منظومه در نظر گرفته شده دمای متعادلی دارد و بنابراین زندگی برای ساکنان آن بر روی خاک ممکن است. شما در قالب نوزاد موجودی هوشمند به نام انسان در آن سیاره مشغول به زندگی و رشد و نمو خواهید شد و مسئولیت بقای خودتان را برعهده دارید. سوالی هست؟
+ نه
- بسیار خوب. در آخرین مرحله هم همانطور که قبلاً گفتم, برای حفظ همزمان تصادفی بودن هبوط و همینطور اختیار شما, میتوانید یک عرصه که از نظر خودتان درباره ی کشوری که در آن زندگی خواهید کرد اهمیت بیشتری دارد انتخاب کنید و یک کشور با آن ویژگی از طرف ما برای شما در نظر گرفته خواهد شد.
+ میشود چند عرصه مختلف را نام ببرید تا روی آنها فکر کنم؟
- زمینه های متفاوتی هست. حکومت, اقتصاد, تاریخ, فرهنگ و خیلی چیزهای دیگر. درباره ی یکی از این زمینه ها که به نظرتان مهم تر است انتظارتان را بگویید تا با توجه به آن از بین کشور های موجود, یکی به طور تصادفی انتخاب شود.
کمی فکر کردم. حکومت و اقتصاد چیزهای مهمی بودند. حکومت و اقتصاد خوب, زندگی خوب را به دنبال دارند. فرهنگ هم به نظرم خیلی مهم بود. فرهنگ خوب میتواند کاستی های حکومت و اقتصاد را هم پنهان کند. ولی تاریخ ... به این فکر کردم که تاریخ از همه مهم تر است. کشوری که تاریخ و تمدن درستی داشته باشه, حال و آینده ی خوبی هم دارد ...
+ تاریخ! کشوری میخواهم که گذشته ی درخشانی داشته باشد و زمینه های تمدن و فرهنگ را در گذشته طی کرده باشد.
مامور روی کاغذ مقابلش چیزی نوشت و بعد باز هم از کشوی کناری برگه ای را بیرون آورد و به دستم داد.
- امیدوارم انتظاراتتان در کشور انتخاب شده برآورده شود.
بعد برایم آرزوی موفقیت کرد و جهتی را برای رفتن نشانم داد.
تا یه خودم آمدم متوجه شدم نفر بعد از من در صف, جای من را جلوی میز مامور گرفته و مشغول صحبت است. استرسی برای دیدن نام مکان آینده ام نداشتم, چون هیچ ایده ای درباره ی مکان های احتمالی نداشتم!
در جهتی که مامور گفته بود به راه افتادم و از میان صف ها و ستون ها و میزها و مردم ها و مامورها گذشتم. در همین حین نگاهی به برگه ام انداختم. برگه ی کوچکی بود که با رنگ سیاه, سایز 57 و فونت انتظار ظهور بر روی آن نوشته شده بود: ایران
-
-
-
sina S.M
۰۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۴:۱۷ وب سایتسلام ! اینم یه جور اومدنه ولی فقط برای دق نکردنت :دی نه برای اومدن !
-
pou617
۰۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۲۰ وب سایتوای ، چه تخیلی!!
ینی به جای تاریخ میگفتی میلک شیک الان تو آمریکا به دنیا اومده بودی ، بعد این آمریکایی ها میگن ما احمق نیستیم ، خوب احمقن دیگه ، ازشون پرسیدن چی دوس داری ، گفتن میلک شیک ، نهایتا دیگه گفتن هات داگ یا همبرگر . :دی
بعد تو الان اگه احمق بودی و میگفتی میلک شیک ، در روزی که این مطلب رو نوشتی ، که احتمالا تولد 18 سالگیت بوده ، به جای 12 ساعت درس خوندن و آپدیت کردن بلاگت به عنوان تفریح ، داشتی یک سری کار های دیگه می کردی که اینجا نمیشه شرح داد زیاد.
بعد یه نکته ی دیگه وجود داره و اینه که من دیگه چرا ایران به دنیا اومدم؟
من اگه تو دنیا از 4 چیز متنفر باشم ، سه تاش تاریخ و جغرافیا و دینیه.
احتمالا ازم پرسیدن ، من **خل هم گفتم توش سوژه واسه طنز زیاد باشه ، سوژه ی طنز هم که کجا بیشتر از اینجا به لطف عزیزان هم وطن!
در کل تولدت مبارک و بست ویشز و این حرفا. -
سُر. واو. شین
۰۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۱:۴۵موافقم :))))))
نیویورک رو هم خیلی دوست دارم. قطعا بعدا اونجا به زندگانیم ادامه خواهم داد. مشکل اینه که مثلا واسه اشاره به نیویورک اگه میگفتم دلم میخواد آسمون خراش داشته باشه یا میرفتم هنگ کنگ یا بخاطر برج میلاد بازم میفرستادنم تهران, اگرم میگفتم برج آزادی داشته باشه وسط میدون آزادی خودمون به دنیا میومدم باز :| :))تولدم 2 فروردینه ولی مرسی و این حرفا :D -
سا ناز
۱۸ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۵۵ وب سایت...دلگیرم!
آماده کنید جوخه را میمیرم =/لینکمونی سین را واو شین (به سبک خودم اسمتو گفتم) -
بادبادک باز
۱۸ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۲۶ وب سایتآقا خیلی لطف کردین
پیداش کردم
همونیه که شما گفتین
بازم ممنونم
راستی لینک شدین -
-
-
-
سارا لاوگود:)
۱۹ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۵۸ وب سایتاحیانا مهد دلیران ، غرور شیران یا شورآفرین میهن سفارش نداده بودی؟!
+
در پس ِ هر سایز 57 و فونت انتظار ظهور یه B Nazanin از نوع 14خودنمایی میکند:| -
♛ ♛ آرین ♛ ♛
۲۲ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۱۹ وب سایتمن رو داشتن اعزام میکردن ایران ازین برگه ها به ما ندادن چرا -_-
-
پر هام
۲۷ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۱۵ وب سایتخیلی دوست داشتنیه این داستان . فقط یه سوال :
"زبان" و "حرف زدن" یک پدیده ی مربوط به انسان هاست . شما اون موقع هنوز تبدیل به انسان نشده بودی پس چطوری تونستی حرف بزنی ؟ تازه اونم به فارسی :) اصلا چطور راه می رفتی مگه پا داشتی ؟ چطور دکمه می زدی ؟ کلا این داستان توی دلش یه تناقض عجیبی داشت :))